ناگـــــــهان

ماه: مه, 2013

Jose Feliciano

هیچ چیز سر جایش نیست

تو مشغول مردن‌ات بودی
کارلوس دروموند د آندراده

ژائو ترزایی رو دوست داره که ریموندی رو دوست داره که ماریایی رو دوست داره که ژواکینی رو دوست داره که لی‌لی رو دوست داره که هیچ‌کس رو دوست نداره.

ژائو می‌ره آمریکا
ترزا می‌ره صومعه
ریموند تو تصادف می‌میره
ماریا پیردختر می‌شه
ژواکین خودش رو می‌کشه
و لی‌لی با ژ ِ پینتو فرناندسی عروسی می‌کنه
که اصلن به دنیا نیومده

A moment

تصور می‌کنم همه‌ی ما لحظه‌ای در زندگی داریم که دقیقا به لحظه شبیه است و درست شبیه کلیت فیلم Benjamin Button است.
مثل دو مسافر در دو قطار که در جهت مخالف هم حرکت می‌کنند و تنها یک لحظه که از کنار هم عبور می‌کنند، فرصت روبرو شدن دارند.
باری؛ در زندگی این لحظه وجود دارد، که در مسیر عکس هم هستیم و تنها یک لحظه همه چیز درست کنار هم قرار می‌گیرند؛ و بعد از آن هر کدام در جهتی دیگر به ناکجا می‌روند؛ و ای کاش آن لحظه مزین به لبخند باشد…

کلافگی

من ِ این روزها
tumblr_m5eycmFUPG1qgiw5to1_500

مغلوب خود

روزهایی که از پس خودت هم بر نمی‌آیی!
Nordin-seruyan
Photo by: Nordin Seruyan

لطفا مرا اعدام کنید

AmazingGuns3
اینروزها حالم خوش نیست.اینروزها پر از تشویش و بی قراری‌ام. چونان کسی که راه گم کرده، حالی که راه را می‌داند. ولی آدم مشوش که این‌چیزها را نمی‌داند. مثل کسی که …
اصلا بی‌ربطی خط بالا با ادامه‌ی متن، خودش دال بر به هم ریختگی ذهنی است. اما خودم می‌دانم چه می‌خواهم بگویم. خودم می‌دانم چه مرگ‌ام است.
راستی؛ خیلی بد است که آدم‌ها را بیش از آنکه باید، بشناسی، بفهمی. انگار کن پرده‌ها افتاده باشد و آدم‌ها را آنطور که هستند می‌بینی!

همم، خنده دار است؛ حتی باور نکردنی؛ اما واقعیت است.
اینها تقصیر من نیست، این‌ها تقصیر سال‌ها روابط اجتماعی با آدم‌های گوناگون است؛ تقصیر سال‌ها زیر و رو کردن نظرات روانکاوی‌ست؛ تقصیر امتحان کردنشان بر آدم‌هاست.
سال‌ها پیش وقتی دوستی بر روی پایان‌نامه‌ی ارشد خود کار می‌کرد، پای این کتاب‌ها و تجربه‌کردنشان به میان آدم. یادم است برای رمزگشایی از نوشته‌ها و متون مختلف این راه را در پیش گرفتیم. نتیجه‌اش این بود که عینکی به چشم می‌زدیم وهمه چیز را از پشت آن می‌دیدیم. حتی او من را و من او را. پس از آن کافی بود یک نفر یک جمله بگوید تا ما به اصل و ریشه‌ی آن پی ببریم. خب گاهی هم اشتباه می‌کردیم، اما فقط گاهی!
این در من که نهادینه شد؛ نمی‌دان آن دوست هم مانند من است از پس این سال‌ها یا راحت دارد زندگی‌اش را می‌کند.
آن روزها همه چیز را باید می‌خواندیم. از تعبیرخواب فروید تا زبان‌شناسی لکان. چه ملغمه‌ای بود.
آن روزها خوشحال بودیم که آدم‌ها را خوب می‌شناسیم. حتی دوستی به من می‌گفت تو اگر درس‌ات نیمه‌تمام نمی‌ماند، آدم‌ها به سلابه می‌کشیدی در دادگاه. شاید خدا به آنها رحم کرد!

اما این‌روزها حال خوشی ندارم. این عینک دیگر عینک نیست؛ خود چشمانم شده.یا باید چشمانم را ببندم و خودم را به نفهمی بزنم، یا ببینم و درد بکشم. خوب می‌دانم آدم‌هایی این چنینی، تنها باید در بیابان‌ها یا در قطب یا در جزیره‌ای دور افتاده میان اقیانوس‌ها زندگی کنند. تا نبینند؛ تا نشنوند، تا …
دلایل احمقانه‌ی دیگران برای توجیح کار‌هایشان بیش از آنکه مرا بخنداند، عذابم می‌دهد.گویی تو را بیشعورترین موجودات می‌انگارند.
هممم؛ اما خوب که فکر می‌کنم، من بیش از آنکه برای دیگران خسته کننده باشم، برای خودم خسته‌کننده‌ام.
میخواهم خودم را متهم کنم، محاکمه کنم و اعدام کنم؛ ولو بی‌گناه.اصلا آدم‌هایی را که خیلی خسته‌اند از ترجمه‌ی ناگزیر رفتار دیگران، یا باید اعدام کرد؛ یا برایشان مثل بیماران لاعلاج، مجوز اوتانازی صادر کرد!

واقعا خوش به حالتان که برایتان دانه‌های دل مردمان پیدا نیست. یا دست کم فکر می‌کنید پیدا نیست.
آدم‌هایی که آدم‌ها را بیشتر از نیازشان میفهمند باید با چند درجه تخفیف تبعید کرد به دورترین نقطه. به نفع خودشان و آدم‌ها اطرافشان است.
اما نظرم به اعدام نزدیکتر است.

برای من تحمل آن‌هایی که با شهامت می‌پذیرند رفتارشان را، راحت‌تر است از آنان که برایش استدلال‌های آبکی می‌آورند.
یک نفر بیاید یک گلوله بچکاند روی شقیقه‌ام که نبض‌اش کشت مارا ، یا دوتا به چشمان.

پ.ن:متن خنده داری بود، اما شوربختانه واقعیست!

اسم‌اش را نبر

مطلبی از وبلاگ Monelly

شما به چه اسمی صداش می‌کنین؟

ما ۳ تا خواهر بودیم همه پشت سر هم. اما یادم نمی‌آد که عضو تناسلی ما به اسمی صدا زده شده باشه. اصلاً ازش صحبت نمی‌شد. منطقهٔ ممنوع بود. مادرم اگر گاهی خیلی‌ واجب بود دربارش حرف بزنه با ایما و اشاره چشم و ابرو بهش می‌گفت «اون‌جا». مثلاً می‌گفت «اون‌جاتو خوب بشور». و البته موقع گفتن این حرف به چشم ما نگاه نمی‌کرد. سرش به پائین بود و با چشم و ابرو و اشاره انگشت به «اون‌جا» اشاره می‌کرد. پدرم که یادم نمی‌آد اصلا دربارش حرفی‌ زده باشه. هیچ وقت. حتا در حد «اون‌جا» گفتن. طبیعتا چیزی که ما به طور غیر مستقیم یاد گرفتیم این بود که «اون‌جا» جای خوبی‌ نیست. یک منطقهٔ کاملا ممنوع است که فقط و فقط به خودمون مربوط می‌شه و در غیر این صورت باعث شرمساری است. [ادامــه]

اولین باری که من برای «اون‌جام» اسم دیگری یاد گرفتم کلاس پنجم دبستان بودم. با مامانم رفته بودم مهمونی‌ و با چند تا دختربچهٔ جدید که جزو دوستای مدرسه‌ام نبودن نشسته بودیم. دخترا شیطون بودن (با استاندارد‌های اون روزای من).  چیزای ممنوع می‌گفتن و هر هر میخندیدن. به من گفتن که اگر از کاسه الف و هـ رو برداریم چی‌ می‌شه؟ من گفتم کـَس؟ همه به هم نگاه کردن و گفتن نه. خوب من همیشه شاگرد اول بودم و خیلی‌ اون روزا بهم برمی‌خورد که بچه‌های هم‌سن من چیزی رو بدونن (چیزی که به وضوح انگار همه‌شون می‌دونستن) و من ندونم! برای همین حوصله‌ام سر رفت و بلند گفتم خوب چی‌ می‌شه؟ کـَس؟ کـِس؟ک‌و‌س؟ یکهو همه گفتن هیسس هیسس یواش! گفتم چی‌ بود؟ گفتن الان بلند گفتی‌! خلاصه این کلمه رو اون‌جا یاد گرفتم و البته فهمیدم که این کلمهٔ زشتی ست و نباید با صدای بلند گفته شود حتا در یک مهمانی زنانه. حتا مادر آدم هم نباید بداند که ما این کلمه رو بلدیم.

هر چند کنجکاوی من در باره امور جنسی‌ در اون سن و سال خیلی‌ زیاد بود اصلاً از این کلمه خوشم نیومد. و البته هیچ وقت هم جایی تکرارش نکردم. یکی‌ دو سال بعد یاد گرفتم که این کلمه و مشتقات آن در فرهنگ کوچه یک جور فحش هم هست… مادر ک و خواهر ک و غیره و انزجار من از این کلمه بیشتر شد. به نظرم این کلمه همراه بود با بار تحقیر و توهین خیلی‌ زیاد و هر کس این کلمه رو ساخته بود به همین منظور ساخته بودش. به نظر من کاربرد دیگری نداشت. سال‌ها بعد، یعنی‌ بعد از تموم کردن دانشگاه (بله من همیشه از قافله عقب بودم!) یک وب‌سایت جوک درست شده بود به اسم kossher . com اون‌جا بود که با کلمات جدید کس‌خل و کس‌شعر آشنا شدم و خیلی‌ هم بدم نیامد و متأسفانه از این دو تا ترکیب گاه‌گاه استفاده می‌کنم. چون به هر حال در فرهنگ من هیچ وقت این کلمه با عضو شریف من نسبتی نداشته. همان‌طور که از کلمات و اصطلاحات مشابه مذکر استفاده نمی‌کنم و همان حس چند‌آور را برایم تداعی می‌کند.

غیر از این‌ها، مادرم کلاً یکی‌ دوبار دربارهٔ «اون‌جا» به ما توضیحاتی داده بود و ما یاد گرفته بودیم که اون‌جا جای خیلی‌ حساسی ست که باید به شدت پوشیده بشه و همیشه ازش مراقبت بشه. خانوادهٔ من اصلاً مذهبی‌ نبود، ولی‌ ترجیح می‌دادن که ما شلوار بپوشیم تا دامن.  چون که این جوری شورت‌مون پیدا نمی‌شد! این ترجیحات رو البته خیلی‌ غیرمستقیم به ما حالی‌ می‌کردن. به من گفته بودن که نباید ‌اسب‌سوار‌ی کنم و از درخت و دیوار بالا برم  چون که یک پرده‌ای داخل «اون‌جا» هست که با این کارا پاره می‌شه و اگر پاره بشه باعث کلی‌ مکافات و شرمندگی بیش‌تر می‌شه. من تا سنین نوجوانی فکر می‌کردم که اگر این پرده پاره بشه من خون‌ریزی زیادی خواهم کرد و همیشه از آسیب‌پذیر بودن اون‌جام وحشت داشتم.

موقعی که پریود شدم تنها وقتی‌ بود که مادرم خوشحال شد و به من گفت که این نشونهٔ سلامت من هست و البته هیچ کس حتا در مدرسه به ما یاد نداد که توی بدن چه اتفاقی‌ می‌افته که ما پریود می‌شیم. در مدرسه به «اون‌جا» می‌گفتن آلت تناسلی‌.  در کل اطلاعات من دربارهٔ آلت تناسلیم خیلی‌ خیلی‌ کم بود. بعدش هم که رفتم رشتهٔ ریاضی‌ و از دست کلیهٔ اعضای بدنم راحت شدم. فقط همیشه آرزو می‌کردم که اتفاقی‌ برای «اون‌جام» نیفته که مجبور بشم دربارش با کسی‌ حرف بزنم.

بعد برادرم به دنیا اومد. اون‌جای اون از اول اسم داشت. اون هم نه اسم مخفی‌ و آبروریزی و این حرفا، بل‌که اسم به رسمیت شناخته‌شده‌ای داشت و همه هم مجاز بودن که درباره‌اش حرف بزنن و بهش اشاره کنن. اصولاً دودول اسم بدی که نبود هیچ، اسم بامزه‌ای هم محسوب می‌شد. کسی‌ موقع حرف زدن از دودول سرشو پایین نمی‌گرفت، و برعکس از همون ماه‌های اول تولد برادرم همه با یک جور حس شنگولی‌ و شادمانی به دودول ایشون اشاره می‌کردن تا جایی‌ که من دلم برای این عضو بی‌چاره که هیچ گونه حریم خصوصی نداشت می‌سوخت.

حالا این داستان‌ها چرا یادم اومد؟ چند وقتیه که پسرکم فکر می‌کنه که بچه (یا به قول اون baby) از توی دهان مادر درمی‌آد. من به شوخی‌ می‌گفتم خوب این بزرگ‌ترین سوراخیه که توی بدن من دیده و طبیعیه که این جوری فکر کنه. اما ضمناً هی‌ هم می‌خواستم براش توضیح بدم که بی‌بی از توی دهان در نمی‌آد و از جای دیگری بیرون می‌آد. اما صبر کردم تا یه کتابی‌ چیزی بخونم که خوب بتونم براش توضیح بدم. ضمناً این که دنبال یک اسم مناسب برای «اون‌جا» بودم که اگر یک وقتی‌ دختر داشتم بهش این اسم رو یاد بدم که به کار ببره و از شرّ «اون‌جا» گفتن راحت باشه.

اما دوباره حدوداً دو هفته پیش یک چیز دیگه پیش اومد. من و رادین رفته بودیم توالت که نوبتی جیش کنیم. از وقتی‌ که آموزش توالت رفتن رو باهاش شروع کردم بعضی‌ وقتا با هم می‌ریم که تشویق بشه. حالا خیلی‌ وقته که خودش می‌ره توالت و به من نیازی نداره. اما این دفعه توی مسافرت بودیم و شرایط جدید بود و خلاصه ما با هم رفتیم.  همین که رفتیم توالت رادین گفت که «من می‌خوام ببینم که چه جوری جیش از دودول تو می‌آد بیرون!» من با خودم گفتم که این همون لحظه است که باید آماده می‌بودم و اسمی می‌داشتم. اما نداشتم. ضمن فکر کردن با خودم فقط بهش گفتم «من دودول ندارم  چون که دخترم.» با تعجب و ناراحتی‌ گفت «چرا؟» می‌خواستم بگم که من به جای دودول یک چیز دیگه دارم که خیالش راحت بشه که من چیزی کم ندارم اما اسمی برای عضوم بلد نبودم که بشه به بچه گفت. گفتم «چون که من دخترم. پسرا دودول دارن، مثل تو و بابائی… من از این‌جام جیش می‌کنم»… خلاصه… موضوع به صورت تشریحی برگزار شد اما من جداً تصمیم گرفتم که یک اسم مناسب قابل بیان برای اون‌جای بیچاره‌ام پیدا کنم. می‌دونین که بچه‌ها می‌رن هر چیو یاد می‌گیرن داد می‌زنن به در و همسایه می‌گن… اسم باید رسمی‌ باشه که یه وقت کسی‌ از سر ندونم‌کاری به بچه نخنده.

یادمه چند سال پیش یه بحث مشابهی پیش اومده بود و من از یکی‌ از دوستای نزدیکم که می‌دونستم مامانش این جور چیزا رو خوب در بچگی‌ براش توضیح می‌داده، پرسیدم که تو به اون‌جات چی‌ می‌گی‌؟ گفت که «مامانم بهم یاد داده بود که بگم ناز… من هم هنوز می‌گم نازم»! البته صحبت رو ادامه ندادم. به نظرم خیلی‌ خنده‌دار اومد که یه زن بالغ به اون‌جاش بگه ناز. ضمناً ناز و گٔل و این حرفا یک جور صفت هست و من دنبال یک اسم می‌گردم. اسمی که هیییچ گونه صفتی رو به ذهن الهام نکنه. حالا این روزا که دارم کتاب speaking of sex رو می‌خونم که به پدر و مادر‌ها آموزش می‌ده که کِی‌ و چه جوری دربارهٔ سکس با بچه‌ها صحبت کنن، دارم کم‌کم چیزایی رو یاد می‌گیرم که خودم تا حالا نمی‌دونستم! در ۳۷ سالگی عجیبه اما متاسفانه واقعیت داره.

این کتاب فقط دربارهٔ آموزش سکس نیست. کلاً به بچه‌ها دربارهٔ اندام‌های جنسی‌شون توضیح می‌ده. در سنین مختلف. حالا دارم فکر می‌کنم که حتا ما در فرهنگ مردسالاری که داریم یک اسم رسمی‌ برای آلت تناسلی مرد هم نداریم. فکر کنین که چه خنده‌داره که یک مرد بالغ به اون‌جاش بگه دودول! و فکر می‌کنم که اطلاعات عمومی مردهای ایرانی‌ هم دربارهٔ عضو تناسلی‌شون خیلی‌ بیش‌تر از اطلاعاتی‌ که ما زن‌ها دربارهٔ عضو تناسلی خودمون داریم نیست. این موضوع کلی‌ جای حرف داره که در سطح این پست نیست.

این‌جا در انگلیسی از کلمات پینس و وجاینا استفاده می‌کنن. این کلمات رایج و رسمی‌ هستن، یعنی‌ مثلاً پزشکان هم از همین کلمه‌ها استفاده می‌کنن. رفتم مترادف این کلمات رو از توی کتاب فرهنگ معاصر پویا (دکتر باطنی) پیدا کنم که اون‌جا هم متأسفانه چیزی پیدا نکردم. یعنی‌ وجاینا رو ترجمه کرده «مهبل، واژن» و پینس رو گفته «آلت تناسلی مرد» که خوب کاربرد روزمره نمی‌تونه داشته باشه. رفتم مهد کودک بچه و از معلمش پرسیدم که شما عضو جنسی بچه‌ها رو با چه اسمی صدا می‌کنین؟ سؤال را با صدای آهسته هم پرسیدم  چون که ما هر کاری‌مون که بکنین ایرانی/شرقی هستیم. معلم با صدای بلند و راحت گفت که همون اسم‌های رایج پینس و وجاینا رو استفاده می‌کنن. فکر کنم از سؤال من تعجب کرد. خوب پسرم ۳ سالشه باید هم تعجب کنه!

من فعلاً تصمیم گرفتم که به اون‌جام بگم وجاینا. حداقل این اسم‌ها در این کشور رسمی‌ هست و بچه می‌فهمه که من از چی‌ حرف می‌زنم. اومدم خونه برای پسرم توضیح دادم که بی‌بی از دهان من در نمی‌آد بلکه از وجاینا درمی‌آد. هنوز می‌ترسم از سزارین و این که شکم منو پاره می‌کنن و این حرفا براش بگم. برم بقیهٔ این کتاب رو بخونم تا ببینم چی‌ می‌شه.

دلم خواست این کتاب رو ترجمه کنم. اگر همچین کتاب‌هایی توی ایران هست لطفاً به من خبر بدین. می‌خوام بدونم چی‌ موجود هست. البته برای ترجمه به دو واژهٔ کلیدی نیاز دارم که هنوز معادل خوبی براشون ندارم. به نظرم فرهنگستان زبان فارسی به جای این که برای واژه‌های جاافتاده‌ای مثل کامپیوتر معادل‌سازی کنه، بهتره یکی‌ دو تا کلمهٔ قابل استفاده برای پنیس و وجاینا بسازه‌!

پ.ن: اگر مطلبی درخور در این باره سراغ دارید، برای لینک دادن به آن خبرم کنید.

[+]

ظلمت اخلاق در نیمروز سیاست

مطلبی از وبلاگ مجمع دیوانگان

مجمع دیوانگان

«هرگاه موجودیت کلیسا به خطر می‌افتد از قید احکام اخلاقی رها می‌شود. استفاده از هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف قداست می‌یابد، حتی مکر و نیرنگ، خیانت؛ خشونت، خرید و فروش امتیازات و مناصب کلیسا، زندان و مرگ. زیرا هر نظم و سامانی برای جامعه است و فرد باید در راه مصلحت عمومی قربانی شود».

(دیتریش فون نیهایم، اسقف وردن – کتاب سوم در باره انشقاق، 1411 بعد از میلاد*)

* * *

«… مهاجرانی به شریعتمداری می‌گوید شما هر اختلافی که با سروش و ایده‌ها و اطرافیان‌ش داری داشته باش و آن‌ها را بنویس و در روزنامه‌ات منتشر کن؛ اما شما می‌دانی، من هم می‌دانم که وصله جاسوسی به سروش نمی‌چسبد و این تهمتی ناروا و غیرموجه است. سروش چه منصب دولتی و اطلاعات محرمانه‌ای دارد که با خارجی‌ها در میان بگذارد؟! شریعتمداری در پاسخ می‌گوید: می‌دانم سروش جاسوسی نکرده، اما می‌شود به ایشان « بهتان» زد و «افترا» بست؛ چرا که در فقه بابی داریم تحت عنوان «مباهته». مطابق با این بابِ فقهی، اگر مردم به دور کسی جمع شوند که محبوبیت و نفوذ زیادی دارد و در عین حال خلاف اسلام سخن می‌گوید و نمی‌توان مردم را از اطراف او پراکنده کرد، می‌توان به او «بهتان» و «تهمت » زد و شخصیت او را تخریب کرد و از این طریق با او در پیچید و از نفوذ و تأثیرش کاست … ». (از یادداشت «سروشدباغ»)

* * *

 

من پیش از این مطالبی در مورد «مباهته» خوانده بودم. می‌دانم تفاسیر فقهی از آن متفاوت است و همه مسلمان‌ها به مانند آقای شریعتمداری اعتقاد ندارند که چنین امری جایز است. اما فارغ از این بحث فقهی، خیلی خوب می‌دانم که این شیوه از توجیه وسیله با استناد به هدف نهایی، ابدا محصول هیچ مذهب و منحصر به هیچ دوره و یا اندیشه خاصی نبوده است. قطعا «نیکولاس ماکیاولی» به دلیل انسجام‌بخشی به این اندیشه به نوعی سرآمد و الگوی تمام آنانی تصور می‌شود که برای رسیدن به هدف خود از هیچ‌گونه عملی، ولو جنایت و زشتی و پلیدی خودداری نمی‌کنند.

 

در میان آنانی که گمان می‌کنند اهداف‌شان به آن‌ها حق استفاده از هر وسیله‌ای را می‌دهد، تنها تمایز قابل تصور همان «اهداف» ادعایی است. یعنی این گروه تفاوت خود با گروه رقیب را صرفا همان اهداف نهایی می‌داند: «ما دروغ می‌گوییم، آن‌ها هم دروغ می‌گویند. اما آن‌ها برای منافع شخصی و ما برای منافع ملی»! «ما جنایت می‌کنیم و آن‌ها هم جنایت می‌کنند، اما آن‌ها برای سلطه‌جویی و ما برای رهایی انسان‌ها»! یا در مثالی عینی‌تر و به روزتر، شریعتمداری بد است چون برای بقای حکومت است که علیه خاتمی دروغ می‌گوید و تهمت می‌زند. اما من خوب هستم چون برای ضربه زدن به حکومت است که علیه خاتمی دروغ می‌گویم و فیلم مونتاژ می‌کنم! (اینجا+) بدین ترتیب، چنین اندیشه‌ای چند فرض اساسی را در دل خود به عنوان پیش‌فرض قرار داده است:

 

– نخست آنکه تک‌تک این افراد حقیقت مطلق را کاملا در مشت دارند و می‌توانند هدف نهایی را بدون هیچ خلل و تردیدی تشخیص دهد. (با توجه به اینکه وسیله‌ها اصلا اهمیت و تفاوتی ندارند، تنها ملاک‌ها همان اهداف هستند. حال اگر شما در هدف نهایی کوچکترین اشتباهی کرده باشید یکباره به قعر سقوط خواهید کرد و همان‌جایی قرار خواهید گرفت که گمان می‌کنید مخالفان شما هستند)

 

– دوم آنکه این اندیشه باور دارد که اهداف و وسیله‌ها از هم مستقل هستند. یعنی مثلا شما می‌توانید با سلاح جنگ به صلح برسید! یا با سلاح دروغ، جامعه‌ای اخلاقی پدید آورید و یا اینکه جامعه را به «زور» به پیشرفت و دموکراسی برسانید. البته قطعا هیچ کدام نمی‌توانند پاسخ دهند که این مرز دقیق زمانی که ما از وضعیت کنونی به اهداف نهایی و مطلوب آن‌ها خواهیم رسید چگونه مشخص شده و چطور می‌توانیم بفهمیم از آن عبور کرده‌ایم؟ بعید است که هیچ کدام بخواهند ادعا کنند که در «اهداف نهایی» آن‌ها هنوز همین وضعیت استفاده از وسایل غیراخلاقی تداوم دارد.

 

اما تصور مقابل این اندیشه با هر دو پیش‌فرض بالا مخالف است. یعنی در درجه نخست هیچ حقیقت مطلقی را به رسمیت نمی‌شناسد که کسی بخواهد آن را در مشت داشته باشد و در درجه دوم وسیله و هدف را در پی‌وندی تنگاتنگ با یکدیگر می‌داند:

 

«هدف را بدون راه به ما نشان ندهید، زیرا هدف‌ها و وسیله‌ها در این کره خاک چنان به هم آمیخته‌اند که با تغییر یکی دیگری نیز تغییر می‌کند. هر راه متفاوتی اهداف دیگری را پیش چشم می‌آورد».

(فردیناند لاسال – فرانتس فون زیکینگن)

 

پی‌نوشت:

هر دو نقل قول ابتدایی و انتهایی یادداشت برگرفته از کتاب «ظلمت در نیمروز» اثر «آرتور کوستلر» است. این کتاب، رمانی ماندگار است در به تصویر کشیدن مراحل، جزییات، استدلال‌ها و البته تبعات همین اندیشه توجیه‌گر وسیله به استناد هدف که انقلاب روسیه را به فاجعه‌ای چون شوروی استالینی کشانید.

Alps from over italy

5602840921_6586a012cd_b

Chris Halford

زندگی می‌کنم درون مردگی‌ام
لحظه لحظه می‌میرم درون زندگی‌ام

انتخاب

زندان را که من انتخاب نکردم
میخواهم بختم را برای انتخاب زندانبان بیازمایم.

اگر با همان تعریفی که از استقلال فردی در زمان زندگی ِ انفرادی داریم وارد یک رابطه شویم، باید یک کار مهم انجام دهیم؛ یک تکه سنگ کوچک برداریم و چند بار به گوشه‌ی سنگ قبر رابطه بزنیم و فاتحه‌ای بر آن بخوانیم.

ریاضیات دل/ریاضت دل

عاشقی کردن مثل ریاضی‌ست.
تمرین نکنی، فراموشش می‌کنی…

در مورد دیگران این موضوع را باید جدی گرفت که؛
آدم‌ها خسته می‌شوند!
آدم‌ها خسته که می‌شوند، می‌روند!

تعلیق

ترک‌ها یک ضرب‌المثلی دارند که من ترجمه‌اش را می‌نویسم و البته مرادم از بیان آن معنای دینی و مذهبی آن نیست.
در ادامه‌اش توضیح خواهم داد دلیل بیان این ضرب‌المثل را.

کسی که نماز می‌خواند بنده‌ی خداست.
کسی که نماز نمی‌خواند شرمنده‌ی خداست.
کسی که گاه می‌خواند و گاه نمیخواند، جایش در جهنم است.

داستان آدم‌هایی است که تکلیفشان را با خودشان نمی‌دانند. حتی در اینجا کسی را که خدا را بندگی نمی‌کند برتر از آدم بلاتکلیف می‌داند.
حقیقتا هم همین‌طور است.
من این روزها دچار برزخ فکری هستم. جهان بینی‌ام به حالت تعلیق در آمده. احساس می‌کنم مسیر را گم کرده‌ام.
همیشه اعتقاد داشته‌ام انسان نباید بر سر دوراهی بماند.وقتی راه را نمی‌دانی و با تمام تلاش هم آن را نمی‌یابی و انتخاب دیگری هم نداری، باید یکی را انتخاب کنی. و چه بهتر است زمانی را که قرار است معطل بر سر دوراهی هدر کرد و عذابِ بلاتکلیفی را کشید، صرف رفتن و بازگشتن از مسیر اشتباه کرد.

جهنم واقعی همان برزخ است. همان تعلیق است.
شاید انسان مسیرش را در زندگی از جهات مادی و هدف‌های معمول بداند، ولی وای به وقتی که تکلیفت با هستی، جهان، و چیزهایی فراتر از آن هنوز معلوم نیست.

مثل یک متهم ِ زندانی‌ هستم؛ که فراموش شده.
حتی نمی‌آیند بگویند فردا قبل از طلوع آفتاب، اعدام خواهی شد.

بدبخت انسان

نان و شراب
اینیاتسیو سیلونه

خر در بیست و چهار سالگی پیر می‌شود، قاطر در بیست و دو سالگی، اسب در پانزده سالگی.
بدبخت انسان که تا شصت/هفتاد سالگی باید صبر کند.

حکایت من، حکایت مرد اعدامی است که تا چهارپایه از زیر پایش رفت، حکم عفو اش آمد!

پريشاني اين روزهاي من به پریشانی زنی شهوانی شبیه است كه در اوج لذت ارضاء نشده !

A moment of madness

ویدئو