لطفا مرا اعدام کنید

بدست ناگهــــــــــان

AmazingGuns3
اینروزها حالم خوش نیست.اینروزها پر از تشویش و بی قراری‌ام. چونان کسی که راه گم کرده، حالی که راه را می‌داند. ولی آدم مشوش که این‌چیزها را نمی‌داند. مثل کسی که …
اصلا بی‌ربطی خط بالا با ادامه‌ی متن، خودش دال بر به هم ریختگی ذهنی است. اما خودم می‌دانم چه می‌خواهم بگویم. خودم می‌دانم چه مرگ‌ام است.
راستی؛ خیلی بد است که آدم‌ها را بیش از آنکه باید، بشناسی، بفهمی. انگار کن پرده‌ها افتاده باشد و آدم‌ها را آنطور که هستند می‌بینی!

همم، خنده دار است؛ حتی باور نکردنی؛ اما واقعیت است.
اینها تقصیر من نیست، این‌ها تقصیر سال‌ها روابط اجتماعی با آدم‌های گوناگون است؛ تقصیر سال‌ها زیر و رو کردن نظرات روانکاوی‌ست؛ تقصیر امتحان کردنشان بر آدم‌هاست.
سال‌ها پیش وقتی دوستی بر روی پایان‌نامه‌ی ارشد خود کار می‌کرد، پای این کتاب‌ها و تجربه‌کردنشان به میان آدم. یادم است برای رمزگشایی از نوشته‌ها و متون مختلف این راه را در پیش گرفتیم. نتیجه‌اش این بود که عینکی به چشم می‌زدیم وهمه چیز را از پشت آن می‌دیدیم. حتی او من را و من او را. پس از آن کافی بود یک نفر یک جمله بگوید تا ما به اصل و ریشه‌ی آن پی ببریم. خب گاهی هم اشتباه می‌کردیم، اما فقط گاهی!
این در من که نهادینه شد؛ نمی‌دان آن دوست هم مانند من است از پس این سال‌ها یا راحت دارد زندگی‌اش را می‌کند.
آن روزها همه چیز را باید می‌خواندیم. از تعبیرخواب فروید تا زبان‌شناسی لکان. چه ملغمه‌ای بود.
آن روزها خوشحال بودیم که آدم‌ها را خوب می‌شناسیم. حتی دوستی به من می‌گفت تو اگر درس‌ات نیمه‌تمام نمی‌ماند، آدم‌ها به سلابه می‌کشیدی در دادگاه. شاید خدا به آنها رحم کرد!

اما این‌روزها حال خوشی ندارم. این عینک دیگر عینک نیست؛ خود چشمانم شده.یا باید چشمانم را ببندم و خودم را به نفهمی بزنم، یا ببینم و درد بکشم. خوب می‌دانم آدم‌هایی این چنینی، تنها باید در بیابان‌ها یا در قطب یا در جزیره‌ای دور افتاده میان اقیانوس‌ها زندگی کنند. تا نبینند؛ تا نشنوند، تا …
دلایل احمقانه‌ی دیگران برای توجیح کار‌هایشان بیش از آنکه مرا بخنداند، عذابم می‌دهد.گویی تو را بیشعورترین موجودات می‌انگارند.
هممم؛ اما خوب که فکر می‌کنم، من بیش از آنکه برای دیگران خسته کننده باشم، برای خودم خسته‌کننده‌ام.
میخواهم خودم را متهم کنم، محاکمه کنم و اعدام کنم؛ ولو بی‌گناه.اصلا آدم‌هایی را که خیلی خسته‌اند از ترجمه‌ی ناگزیر رفتار دیگران، یا باید اعدام کرد؛ یا برایشان مثل بیماران لاعلاج، مجوز اوتانازی صادر کرد!

واقعا خوش به حالتان که برایتان دانه‌های دل مردمان پیدا نیست. یا دست کم فکر می‌کنید پیدا نیست.
آدم‌هایی که آدم‌ها را بیشتر از نیازشان میفهمند باید با چند درجه تخفیف تبعید کرد به دورترین نقطه. به نفع خودشان و آدم‌ها اطرافشان است.
اما نظرم به اعدام نزدیکتر است.

برای من تحمل آن‌هایی که با شهامت می‌پذیرند رفتارشان را، راحت‌تر است از آنان که برایش استدلال‌های آبکی می‌آورند.
یک نفر بیاید یک گلوله بچکاند روی شقیقه‌ام که نبض‌اش کشت مارا ، یا دوتا به چشمان.

پ.ن:متن خنده داری بود، اما شوربختانه واقعیست!

Advertisements