بدست ناگهــــــــــان

هرجا که با هم رفته بودیم را خراب کرده‌اند؛ ساختمان‌هایی هیولا گونه‌ی نا زیبا جایش ساخته‌اند.
کوچه‌ها دیگر آنقدر باریک نیستند تا شانه‌هایمان را به هم بچسبانند.
گیاهی سر دیواری نیست که ذوق کنی و نشانم بدهی؛ وقتی که بازویم را محکم میگرفتی.
تو نیستی و همه چیز عوض شده. شهر، محله، کوچه و خانه‌ها عوض شده‌اند؛
این شهر، با تمام آدم‌هایش، تمام ساختمان‌هایش، تمام خیابان‌های شلوغش، تمام چراغ‌های روشنش
بی تو متروکه‌است
تنها خاطره‌ی مشترکمان که روی زمین نبود تا خرابش کنند باران بود؛
آن هم مدتهاست در این شهر خشک نباریده.
تو ابرها را هم با خودت بردی زیر خاک گل انار؟
ولی تو با منی؛ تا آنجا که گاهی خودم بوی تورا می‌دهم.

Advertisements