بدست ناگهــــــــــان

انتخاب‌ها که کم می‌شوند، راحت‌تر تصمیم می‌گیریم. وقتی خانه‌ات تنها یک پنجره دارد، تمام داستان‌های خانه‌ات از همان یک پنجره می‌آیند. وقتی انتخاب‌ها کم باشند، احتمالا همانی را که انتخاب میکنی را تا انتها می‌روی و چون همان یک راه است، کم کم با تمام اجزای آن آشنا میشوی. انتخاب‌ها که کم می‌شوند، یاد می‌گیریم که از همان چیزهایی که داریم، بهترین استفاده را بکنیم.
اگر سهم تو از یک خانه فقط یک اتاق باشد، و آن اتاق یک صندلی، یک میز، یک قالی کوچک و یک گل و گلدان داشته باشد، بعد از چندبار آزمون و خطا، میفهمی کجا و چگونه در کنار هم باشند زیباترند.
انسان باید دور و بر خود را همیشه خلوت کند. خلوت که باشد به هر چه می‌بیند بیشتر و عمیق‌تر نگاه میکند. کم کم از همان یک پنجره تمام آنچه در چشم اندازش است را می‌بیند[میشناسد/میفهمد]. بارها همه زوایا را برای اینکه چیز جدیدی پیدا کند نگاه میکند. برای اینکه چیزی را جا نی‌انداخته باشد باز بیشتر دقت میکند. دوباره و چندباره… تا دیگر بداند چیزی نمانده.
حالا شده حکایت کار من که میخواهم از انتخاب‌های کم، کار بهتری ارائه کنم اما در زمینه‌ی کار من آنقدر انتخاب زیاد است که گاه اعصابت خورد میشود. اینجور وقت‌ها فقط باید دست از کار کشید و گذاشت ذهن – این جریان سیال – خودش برود و برود و برود، مثل الان که گذاشته‌ام برود برای خودش بازی کند. آخر روزها و ساعت‌ها این بیچاره را در کار خودم زندانی میکنم. باید بگذاری آنقدر برود و جفتک بی‌اندازد تا بالاخره برسد به جایی که یکهو بشکن بزنی و بگویی: آها؛ خودشه. البته من هنوز به این آها؛ خودشه نرسیدم. چند روزی است سر این کار با خودم کلنجار می‌روم و بدون اینکه دقیقا بدانم برای چه، اما می‌دانم یک جای این کار میلنگد. نمیدانم؛ شاید هم وسواس فکری‌ست.
البته گاهی وقت‌ها باید به خودت بگویی عیب ندارد و سخت نگیری به خودت. مثل همین پریروز که سه نفر سه بار به من گفتند عیب ندارد. چهارشنبه را روز عیب ندارد نامگذاری کردم.
صبحش رفتم دندان پزشک برای عصب کشی؛ و دراز کشیدم روی صندلی‌اش. بعد از گذشت دقایقی از تزریق ماده بی‌حسی  و شروع به کار دکتر، با ایما و اشاره فهماندمش که دست نگهدارد تا چیزی بگویم. گفتم: خانم دکتر این داروی بی حسی که زدین اثر نکرده. درد رو حس می‌کنم. ایشان هم با لبخند گفتند که عیب نداره؛ الان تموم میشه. الانشان هم حدود یک ساعت بعد بود.
غروبش که میخواستم بروم داروخانه تا داروی تمام‌ شده‌ام را بگیرم، سر راه رفتم خشکشویی که کت و شلوارم را هم بگیرم. نگاه میکنم به لباس‌ها و خطاب به حاج‌ آقای پشت میز خشکشویی میگویم: حاج آقا این که هنوز چروکه. با لبخند میگوید عیب نداره پسرم (!!!)؛ یکم که تنت باشه صاف میشه!!!
بعدش هم رفتم داروخانه و به آقای بد اخلاقی که ریش‌هایش تا زیر چشمانش آمده میگویم: آقا لطفا یک قوطی از فلان دارو با دُز پنج بدید. چند لحظه بعد با یک قوطی سر می‌رسد. دارو را میگیرم و نگاهش میکنم. ظاهر و بسته‌ بندی‌اش با قبلی‌ها فرق داشت که البته عیب نداشت، اما اصلا دز مشخصی نداشت. گفتم آقای جناب من عرض کردم دُز پنج. با همان اخلاق نچسبش و چشمانی که گویی از پشت یک سری بوته و شاخ و برگ درختان بهت زل زده بود گفتند: عیب نداره، همشون مثل هم هستن!!!
همانجا من متوجه یک نکته جالب شدم و فهمیدم دیگر نباید گول شرکت‌های داروسازی را بخورم (!!!). مثلا همه‌اش از یک تفریح بچه‌گانه شروع شده. احتمالا اولین بار بچه‌ی ننر یکی از این کارخانه داران به بابایش گیر داده که من چیزی میخواهم تا رویش بنویسم و خط خطی کنم. بابایش هم کلافه شده و برای خلاصی از شر بچه‌اش، لیست داروهایی که قرار است تولید بشوند را به بچه‌ی ننر داده. بعد هم بچه نشته هنرهایش را پاشیده روی کاغذ. فردایش هم این اعداد سر از خط تولید در آورده. خلاصه سرکار بودیم یک عمری. البته عیب هم ندارد!

حالا فهمیدم هیچ چیز عیب ندارد به جز من که فکر میکنیم یک چیزهایی هنوز عیب دارند.

Advertisements