بدست ناگهــــــــــان

عطر پیچ امین‌الدوله‌ی زلف تو با تابستان رفت و دل ما هنوز پشت در خانه‌ی شماست.
ولی دل ما همه فصل پر می‌کشد  حوالی خانه‌‌ی تان؛ پی همان خانه‌ی قدیمی در آن کوچه‌ی باریک که سرش سقاخانه دارد. همین تابستان هروقت از سر کوچه رد میشدیم، پای سقاخانه می‌ایستادم و آب میخوردم و با چشم به انتهای کوچه سلام می‌فرستادم. والده همیشه می‌گفت چرا هروقت از اینجا رد می‌شویم تو تشنه‌ای؟ بگو لعنت بر یزید. حاجت داری پای سقاخانه پسر؟ امامزاده دو کوچه بالاتر است. برویم دو رکعت نماز بخوان و دل بده تا حاجت دل بگیری.
نشد یکبار به خانم والده بگویم راست همین کوچه را که بگیری می‌رسی به امامزاده. نشان به آن نشان که دیوارش مستور شده با پیچک. تنها روشنی در خانه‌ش هم نور زرد چراغ کم رمق تیر برق چوبی‌ست. نزدیک که میشوی بوی باغ می‌آید. حاجت دل ما همانجا، هرشب، پشت پنجره‌ی آن خانه‌ی قدیمی، گیسوانش را شانه می‌زند.
نشد که بگویم؛ ولی..
هوا سرد شده ولی گه گاهی گوشه‌ی پنجره‌ را باز کن. تابستان رفت ولی ما هنوز سر کوچه‌‌ی‌تان سیراب هم که باشیم تشنه میشویم. مثل صحرای محشر.

Advertisements