بدست ناگهــــــــــان

حالا که بعد از ماه‌ها آمد و رفت فهمیدم که راه و چاه درمان چی هست و چگونه، نمی‌روم بیمارستان.
چند دکتر گفتند که نباید عمل کنی. اصلا فکر نمیکردم این عملِ به نظر ساده، اینقدر خطرناک باشد. سه پزشک، در سه جای مختلف گفتند که ممکن است زیر عمل قبض را بگیری؛ و هیچ پزشکی اینکار را نمیکند، مگر به قول دکتر منشاد، پفیوز باشد و چند فحش دیگر که اینجا نمیشود نوشت. دکتری که به همکاراناش فحش میدهد، یقینا دکتر خوبی است. دلایل عمل نکردن هم این بود که چون موضع جراحی گردن است، و گردن همانجائیس که کلی رگ و عصب ازش عبور کرده و نوع عمل به گونه ای هم هست که ممکن است به هوش نیایم، یعنی به هوش نیامده نفله شوم، پس هیچ جراح غیر پفیوزی این کار را نمیکند. گفتند باید با دارویی رادیو اکتیویته عضو مورد نظر را از معدوم نموده، خلاص شویم. یعنی داروی آغشته به مواد رادیو اکتیو را به میزان لازم میلمبانیم، سپس، دارو شروع میکند به تشعشع پراکنی بر عضو بخت برگشته و سول‌هایش را یکی پس از دیگری میکشد.
امروز باید میرفتم اما نرفتم. واقعا نمیدانم چرا انقدر خسته شدم که دوست ندارم بروم. مثل دونده‌ای که بعد از مدتها تمرین و ممارست، حالا به مسابقات پا گذاشته، و دقیقا پشت خط پایان می ایستد و عبور نمیکند و به هیچ چیز هم فکر نمیکند. به هیچ چیز. درستی و غلطی در این لحظه برای او هیچ معنایی ندارد. چون به هیچ چیز فکر نمیکند. انگار یک لحظه تمام ارتباطش با عالم بیرون قطع میشد. البته وقتی در این چند سطر این همه لوس بازی در آورده و فانتزی بافتم، قبلش زنگی در نمودیم سمت شفاخانه. گفتند اصلا میخواستی هم نمیتوانستی بیایی. پس برو هر چقدر دوست داری پست های لوس بنویس. گفتند باید سه روز دارو نخوری، جک و جانور دریایی نخوری، بعد بیایی. کاروانسراست مگر؟

فلذا، شنبه، چهارم بهمن ماه، راس ساعت 13 (در همین لحظه خانم با شخصیتی که وقت را فیکس کرده بود، تماس حاصل کرده و از فیکس درش آورد و ساعت را به 8 صبح تغییر داد) باید در خیابان تخت طاووس، خیابان جم، بیمارستان جم، طبقه‌ی همکف، واحد پزشکی هسته‌ای حضور به هم رسانده، میزان 20 mcl ید رادیو اکتیو میل نمائیم. بدیهی است حضور ما به نفع همه‌ی بشریت است. چرا؟ چون الان مدتی هست که چشمانم همانند چشمان وزق بوفو بوفو بیرون زده؛ به شدت ضعیف شده؛ که البته موقتی است و من درست نمیتوانم کارهای طراحی را پیش ببرم. باید برای درست دیدن، کله‌ی همایونی را چندین بار از مانیتور دور و به آن نزدیک کنم تا خطوط را درست ببینم. دقیقا شبیه لنز دوربین، فقط بدون ویزززز ویزززز. برای همین هم حال نوشتن نداشتم. گمان کنم فیسبوک که رسما تا الان تار عنکبوت بسته باشد، حتی قبل از این داستانها هم محل تردد جغد سوراخ نشین و خفاش پیپیسترولوس بود. برای نوشتن همین نوشته هم الان بینی را در حد فاصل 334 درجه‌ی غربی، مایل به جنوب در ارتفاع 30 سانتی از سطح دریا، به شکل نشسته و قوز کرده در جهت مانیتور قرار داده‌ام. وزن هم به همراه البسه، به حدود یک کیسه سیمان تنزل نموده و رسما در آستانه‌ی مذاکره با قابض الارواح قرار گرفته‌ام. این مدتی که خیلی طراحی نکردم، حالم خوب نبود. طرح‌ها و ایده‌ها را می‌نویسم یک گوشه. حتی رنگ‌های مورد نظر و جزئیات دیگر را. بین همه‌ی آنها، قرار بود یک کتاب خانه‌ی کلاسیک آماده کنم که میکنم.
البته یک نوع سرطان هم دارم که بعد از این باید درمان شود. آن هم سرطان پاک کردن بعضی نوشته‌هاست. دکتر گفته این هم درست باید بشود.

شنبه، ظرف چند ثانیه، دقیقا چند ثانیه، کار تمام است اما کمی زمان میبرد تا به روزهای اوج برگردم، تا بتوانم دوباره توپ طلا را به دست بی‌آورم. امید است در این مدت، تمرینات با توپ، به شکل مرتب انجام شده، دوبار من را در نوک حمله رئال مادرید ببینید.

Advertisements