بدست ناگهــــــــــان

گاهی وقت ها می‌نشینی به حماقت خودت از روی ناراحتی می‌خندی و افسوس میخوری از اینکه چرا برای چیزی که ارزشش را نداشت، زمان گذاشته‌ای. کمیتِ آن مقدار زمان اصلا مهم نیست؛ کیفیت آن زمان مهم است؛ و اینکه وقتی از خودت بعید میدانستی که تا جاهایی پیش بروی که اصلا فکرش را هم نمی‌کردی، و تا جایی پیش بروی که با معیارهای تو یک دنیا فاصله داشت، و اینها کاری عادی و پیش پا افتاده تصور شود، و این سوء فهم را برای دیگران ایجاد کند که چقدر خودت را دست کم گرفته‌ای، بیشتر ناراحتت میکند. از دست خودت عصبانی میشوی. به خودت فحش میدهی. شبیه احمق‌ها میشوی. از خودت میپرسی این آدم احمق که جایگاه خودش را نشناخت واقعا تو بودی؟ پاسخ‌ صریح و ساده‌اش این است که بله؛ من بودم.

یاد این مطلب افتادم

Advertisements