ناگـــــــهان

اگرچه می‌توانی به آسانی بکُشی
اما وجودت به آسانی کشته نخواهد شد…

راهب بودایی به شاگرد خطاکارش که میخواست خودکشی کند گفت.

Spring, Summer, Fall ,Winter ,and Spring
Kim_Ki Duk

شخصیت‌های فیلم فاقد نام هستند. اینجا خود انسان، به معنای وجودیِ آن است که موضوعیت دارد و هیچ نیازی به نام نیست. داستان آنقدر ساده و شسته و روفته است، آنقدر سیقل خورده است که اتفاقا نام اگر درگیر انسان میشد، هدف را منحرف میکرد.
یک راهب بودایی، یک شاگرد، یک بیمار، یک کاراگاه،(اینجا استثناً یکی از کاراگاهان اسم دارد، که تنها و تنها یکبار دستیارش به زبان می‌آورد. البته بعید میدانم سیر حرکتی فیلم اجازه دهد کسی متوجه‌اش شود. شاید برای این اسم دارد که خارج از دایرهء کسانی‌ست که هدفشان از بودن در کنار معبد، ارتباط با چیزی خارج از این جهان است. آنها به دنبال شاگرد راهب آمده‌اند که روزی معبد را به عشق دختری ترک میکند و نهایتا او را به قتل می‌رساند).
چهار فصل و دوباره از نو؛ بهار. یک دور، و تکرار آن از ابتدای تاریخ. راهبی که می‌میرد و شاگردش که از کودکی با اوست جای او را می‌گیرد و کودکی که مادری ناشناس به معبد می‌سپارد و خود می‌میرد، دوباره میشود شاگرد؛ و یک تسلسل…
در آموزه‌های بودا آمده است که انسان پس از مرگ، در پیکری دیگر، دگرباره زاده می‌شود، و این دور الی الابد ادامه دارد. و تنها با تذهیب نفس است که میتوان این دور را برید.
معبدِ فیلم سوار بر عرشه‌ای است چوبی، که در میان دریاچه‌ای محصور بین کوهستان، به آرامی در حرکت است. از این سوی دریاچه، به سوی دگر. گویی معبد·، دنیای ماست و حرکتش نمادی از حرکت زمین(البته در معنایی وسیعتر).
راهب و شاگردش برای رسیدن به ساحل، قایقی دارند. این همان قایقی است که بودا در آموزه‌هایش بدان اشاره کرده است. بودا آئین خود را به قایقی مانند میکنند که انسان برای قطع آن تسلسل و رسیدن به ساحل آرامش بدان نیازمند است. در کنار ساحل دری با دو لنگه است؛ که اطرافش باز است. با اینکه می‌شود از کنارش هم عبور کرد، همه از در عبور میکنند. دری هم درون معبد است که جایی را که عبادت میکنند را از جایی که میخوابند جدا کرده اما همه‌ی جهاتش باز است. اینجا عبادت به عنوان امری ملکوتی و پاک، و خواب، که تمثیلی از غفلت و امری زمینی نشان داده میشوند. ولی اینکه اطراف این درها باز هستند، نشان از مرز نادیدنی بین پاکی و ناپاکیست.
بر روی هر لنگه از درِ کنار ساحل، نقش یک اهریمن است که به سمت ساحل و پشت به دریاچه و معبد است. گویی هرچه این سوی در است اهریمنی و هرچه آنسوی آن است عاری از هرگونه پلیدی‌ست. شاگرد راهب که اولین بار میخواهد با دختر بیماری که برای شفا یافتن به معبد آمده(همان دختری که بعدها خواهد کشت) همبستر شود، او را از این در عبور می‌دهد و بعد همبستر می‌شوند. بار دوم اما بر روی همان قایق و روی همان دریاچه که حریم قدسی‌ست.
در معماری ژاپنی‌، و آئین شنتو نیز، که از بودیسم تاثیر فراوان پذیرفته، بنایی است دروازه‌ای شکل، به نام توری. توری هم نماد است؛ اطرافش باز است. به عقیده‌ء آنها این دروازه ماده را از معنا جدا می‌کند.به معنایی در سمتی از آن، پلیدی، و در سمت دیگرش پاکی‌ست؛ و یا این سوی آن چیزهایی‌ست که می‌شود لمس کرد؛ و آن سوی‌ش چیزهایی که می‌شود درک کرد. لمس نماد گناه و درک نماد رستگاری.
پایان فیلم، همان شروع فیلم است. همان تسلسل، و همان خطاهای انسان که بر آن پایانی نیست.
در آغاز فیلم کودک (شاگرد) شیطنت میکند و به سه حیوان (ماهی،قورباغه و مار)، سنگ می‌بندد تا حرکت آنها را کند و سخت کند. در هر سه مورد استاد ناظر اوست. کودک به خواب می‌رود و استاد به پشتش سنگ می‌بندد. وقتی بیدار می‌شود، استاد راهب می‌گوید باید به همین شکل بروی و آن سه موجود را رها کنی. اگر زنده بودند، سنگ را از پشتت باز میکنم و اگر مرده بودند، تو در ادامه‌ی عمرت، این سنگ را در قلبت حمل خواهی کرد.

فیلم اثری کاملا روحانیست، با روایتی از دارما(آموزه‌های بودا)، و با استعاره‌های فراوان و زیبا. کم گفتگو، همانطور که در آئین بودا باید کم گفت و بیشتر به درون شد و راه نیل به رستگاری را با سیر در انفُس جستجو کرد.

 

Advertisements

فیلمی سیاه و سفید، قاب‌های غیر متعارف، جادویی، خاکستری و غرق در سکوتی خوشایند؛ و گفتگوهایی کم، نگاههای رو به پائین که بیانگر تفکر و کشمکشی درونی‌ست. همه و همه از فیلم ایدا فیلمی مینیمالیستی ساخته. حتی در قطعه موسیقی جادویی پایانی که فقط با پیانو نواخته شده هم مینیمالیستی‎‌ست. این روند را در همه جا میبینیم؛ در منظره‌ای خاکستری و مه گرفته و زمینی شخم خورده و تمرکز بر ایدا و خاله‌اش و همینطور قاتل پدر مادرش، که میروند وارد جنگل شوند. سفر ایدا به همراه خاله وندا در ماشین و تمرکز بر صدای ترانه‌ای لهستانی که در ماشین پخش می‌شود؛ و یا آنجا که ایدا در مقابل سلیب در سر دوراهی زانو زده و وندا دورتر ایستاده. یا تکیه ایدا به پنجره و نگاه خیره‌اش و تمرکز بر صدای باران که بر پنجره و اجزای بیرونی‌اش میخورد. قبرستان خانوادگی وندا و تمرکز بر صدای بیلچه‌هایی که قبری برای دفن استخوانهای پدر و مادر ایدا میکَنند.
فیلم پر است از خلاصه کردنها و تمرکزهای زیباست.
فیلم پاول پاولیکوفسکی تماما قصد دارد بیننده را متمرکز کند بر یک چیز. در هر سکانس یک چیز و در کل فیلم هم بر یک چیز. در هیچ سکانسی چیز دیگری نیست که بیننده بخواهد بر رویش تمرکز کند، جز همانکه آشکارا دارد حضور خود را اعلام میکند.
اما سوای این ساختار، موضوع کشمکش‌های انسانی در این فیلم از همان ابتدا رخ می‌نمایاند. آنجا که در ابتدای فیلم آنا(ایدا) که در بچگی بخاطر بی سرپرستی‌اش به صومعه داده شده و حالا دختری در آستانه سوگند راهبگی‌اش است، از طرف مادر صومعه مجبور میشود به دیدن تنها عضو خانواده‌اش یعنی وندا(خاله‌اش) برود. در همین ملاقات وندا به ایدا میگوید که یک یهودی‌ست؛ و پدر و مادرش در سالهای جنگ توسط عده‌ای از خود لهستانی‌ها کشته شده و در نقطه‌ای نامعلوم دفن شده‌اند. وندا، خاله‌ی ایدا، خودش از اعضای اطلاعاتی حزب کمونیست بوده که وظیفه‌شان پاکسازی‌های حزبی بوده و حالا به درجه‌ی یک قاضی برای رجائم کوچک تنزل داده شده. زندگی را با قضاوت‌های روزمره، مشروب، سکس و تنهایی میگذراند و حالا گذشته را بر باد رفته میبیند. حتی به نامه‌های مادر صومعه برای دیدن آنا(ایدا) پاسخ نمیداده و در نهایت گفته که نمی‌تواند بیاید. ایدا شبیه مادرش است و وندا را یاد روژا (مادر ایدا) و گذشته‌های دور می‌اندازد. وندا، روژا را خیلی دوست داشته و حالا که خود خواهرزاده با پای خودش آمده، تلاش میکند به تنها خواسته‌ی او جامه عمل بپوشاند.
ایدا در لحظه‌ای که میشنود یک یهودیِ در آستانهء راهبگی در کلیسای کاتولیک است، مکث میکند. انگار چیزی درون او فرو می‌ریزد؛ اما قرار نیست فیلمی مینیمالیستی، هرچیزی را بلند و بالا شرح دهد. با اینحال او لباس صوعه را از تنش در نمی‌آورد؛ ولی حضور او در کنار وندا در نهایت تاثیراتی بر او میگذارد. بعد از بازگشت دوباره به صومعه، دیگر آن آنای سربزیر صومعه نیست. سر میز نهار و وقتی مثل همیشه تنها صدای برخورد ظروف می‌آمد، او شیطنت‌آمیز میخندد. به نگاه مادر صومعه چندان توجه نمیکند. یک روز صبح هم پای مجسمه مسیح که در بیرون صومعه نصب کرده‌اند میرود و عذر‌خواهی میکند که آمادگی‌اش را برای سوگند ندارد.
همان موقع که ایدا به صومعه برگشته و مردد است برای بازگشت، وندا تماما از هم فرو می‌پاشد. یک روز صبح بعد از دوش گرفتن از پنجره به پائین میپرد و به زندگی خود خاتمه میدهد. این صحنه بدون هیچ مقدمه یا حدس گمان بیننده رخ میدهد.
ایدا که آمادگی سوگند خوردن را ندارد دوباره به خانهء وندا برمیگردد ولی اینبار تنهاست. در غیاب خاله لباسهای او را می‌پوشد، کفشهای پاشنه بلند به پا میکند، مشروب میخورد، با موزیسینی(لیس) که در یکی از روزهای گشتن در پی محل دفن مادر سوار ماشینش کرده بودند و در کافه هتل به تماشای اجرایش نشته و دقایقی با هم حرف زده بودند میرقصد و شب را با او همبستر میشود.
او به عنوان دختری معصوم، تابوی یک راهبه را شکسته و با مردی همبستر شده؛ خاله‌اش مرده و او دیگر کسی را ندارد. همه جا سکوت حاکم است و لیس(موزیسین) لبهء تخت نشسته و سیگار میکشد. شروع میکند و از برنامه کنسرتش در گِدانسک میگوید و از ایدا میخواهد همراهش بیاد و کنسرتش را تماشا کند و بعد با هم در ساحل قدم بزنند. از ایدا میپرسد تا به حال ساحل بودی؟ ایدا میگوید من هیچ جا نبوده‌ام. ایدا میپرسد بعدش؟ لیس میگوید یک سگ میخریم و بعد هم ازدواج میکنیم  و بچه دار میشویم و خانه میگیریم. ایدا باز میرسد: بعدش؟ لیس میگوید: دردسر همیشگی؛ زندگی!
ایدا انگار باور میکند که زندگی به همین بیهودگی باید باشد. خب؛ این از تابو و میل راهبه‌ها که شکستم و تجربه کردم. خب که چه؟ زندگی هم مثل همین چیزیست که لیس میگوید. ازدواج و بچه دار شدن و دردسر همیشگی؛ زندگی. مثل خاله وندا که زندگی را با دردسر هایش تجربه کرد، از هم پاشید.تکرار، مثل مرگ وندا، مثل مرگ پدر و مادرش.
مرد جوان دوباره به خواب میرود؛ ایدا در سکوت لباس صومعه را به تن میکند و به صومعه بازمیگردد…

پ.ن: تک تک ترانه‌های انتخابی نیز که البته بازخوانی شده‌اند شاهکارند. به انتخاب خودم ترانهء قدیمی و بسیار زیبای»برف می‌بارد» از Salvatore ADAMO را اینجا میگذارم. Tombe La Neige
پ.ن تریلر فیلم 

عریضه‌ء یومیّه

یکم- قبل‌تر یک جایی عارض شده‌ بودیم خدمت مبارکتان که عادت نداریم به سفر در ایام نوروز. خوشمان نمی‌آید از شلوغی. دلمان می‌خواهد در یک روز عادی به سفر برویم. اما خب؛ یک روزهایی هم هست که یک دفعه خرق عادت میکنی و بلند میشوی توشه‌ء سفر می‌بندی برای سفری یک شبانه روزه. مثل پارسال و سفر کاشان. اتفاقا اینجور وقت‌ها موانع کمتر هستند. هر وقت برنامه می‌ریزید، جور در نمی‌آید.
هوای اصفهان آمد به سرمان. هر کسی رسید گفت اصلا و ابدا اصفهان جای مسافر ندارد که ندارد. مسافرها روی درخت و زیر پل‌ها می‌خوابند این روزها. ولی ما همین اولین جایی که در اینترنت دیدیم را زنگ زدیم. الو؛ هتل فلان جاست؟ / بله، همینجاست./ چه خوب. جا هم دارید؟ / بله. داریم/ چه خوب. چقدر میشود؟ / اینقدر. / چه بد. شماره حساب بدهید./ بله. بیا. / ممنون.اومدم.
پنج دقیقه بعد پول واریز شد و جا رزرو. به همین سادگی. جلل الخالق.

دوم- صبح خروس‌خوان زدیم به جاده. خیلی استاندارد و اصولی و طبق اعلام تابلوها و اتوبان نوشته‌ها، 120 کیلومتر در ساعت. نه یک کیلومتر بیشتر، نه یک کیلومتر کمتر. راهنما زدن در سبقت‌ها و کنار آمدن‌ها. لارا فابین هم میخواند. جاده و وحشی‌هایی که گاهی از چپ و راستت سبقت غیر اصولی می‌گرفتند، و موقع سبقت و کنار آمدن راهنما نمیزدند اصلا اجازه‌ء اینگه آرام بگیری و خیلی دور، خیلی نزدیک گوش بدهی نمیداد. پس خودتان یک پرانتز باز کنید و یک استثناء برای آن پست بگذارید. خلاصه رسیدیم به نصف جهان. ظهر بود و همه جا خلوت. یا للعجب. اشتباه نیامده باشیم؟ اینجا چرا انقدر خلوت است؟ وجود همایونی‌مان را به هتل رسانیدم و اتاق را تحویل گرفتیم. دوشی گرفته، درازی کشیدیم، یک دو ساعته. بعد هم روی تبلت نقشه‌ را چک فرمودیم. قبلا هم اصفهان بوده‌ایم، اما یا برای سفر کاری بوده و یا عبور میکردیم و در کل چند ساعتی بیشتر در شهر نبودیم و خب حال گشتن هم نبوده. آخرین بار یکی از شبهای زمستان که مسافر بودیم با دوستی، از هتل زدیم بیرون که چیزی بخریم. سرد بود و خلوت.درست تا وسط‌ سی و سه پل رفتیم، از دالان کنار پل رد شدیم و رو به زاینده رود که باد سردی را با خود می‌آورد سیگاری چاق کردیم. گپی زدیم و برگشتیم هتل. صبح هم راه افتادیم به سمت طهران.
روی برنامه هواشناسی که دیشب چک کرده بودیم، هوای اصفهان باید آفتابی می‌بود؛ اما بارانی بود. یعنی شد. نیم ساعت بعد از رسیدن ما. چه بهتر. از آن اشتباه‌های خوب هواشناسی.
زدیم بیرون. به به. چه بارانی. شیشه‌ی ماشین که خیس میشد، دلم نمی‌آمد برف پاک کن کار کند. اما خب مجبور بود که کار کند. تنها روزی بود که از ایستادن پشت چراغ قرمز خوشحال بودیم. دوربین بین پاهایمان بود و وقت توقف فرصتی بود برای عکس گرفتن. چندتایی از عکس‌های سفر در ادامه ضمیمه شده.

سوم- نشسته بودیم در میدان نقش جهان و مردم را تماشا میکردیم؛ که دور میدان میچرخیدند و خرید میکردند و عکس میگرفتند و …
ما هم بلند شدیم به چرخیدن و عکس گرفتن. زن و شوهری از کنارمان رد شدند. زن به شوهر که معلوم بود خسته شده میگفت؛ الان میرم بهش میگم که اون یکی مغازه داره میفروشه دویست و پنجاه هزار تومن. شما به من دویست و هشتاد هزار تومن دادی. باید باقیش رو به من بدی. مرد هم جواب داد؛ آره؛ اونم بهت داد!
خانواده‌ء سه نفره‌ای که لباس پوشیدنشان نشان میداد مذهبی هستند کنار ما هرجا می ایستادیم می ایستادند. من برای عکس، آنها برای خرید. دختری داشتند هجده نوزده ساله. جلوی هر مغازه یک جور بالا پائین میپرید و جنگولک بازی در می‌آورد که اینو میخوام، اینو میخوام. با صدای بلند. بابا هم گویا وقعی نمی‌نهاد. مادر هم اصلا انگار نبود. یکجا قوری میخواست، یکجا قابلمه مسی… آخر قوری؟ قابلمه مسی؟ آن هم یک دختر خانم که پُر پُرش هجده نوزده سال بیشتر ندارد؟ خلاصه مغازهء بعد و ادامهء داستان.
جلوی یک ترمه فروشی ایستادیم. با دقت عکس میگرفتیم. با وسواس بگویم بهتر است. ادعایی نداریم در عکاسی، چون به معنای رایج عکاس نیستیم. آقای جوانی که بیرون در حال دادنِ آگهی بازرگانی بود پرسید؟ کارشناس ترمه‌ هستی؟ گفتیم مگر ترمه کارشناس هم دارد؟ گفت یعنی توی اینکاری؟ گفتیم خیر. عکس میگیریم. قشنگ هستند. گفت؛ آها. پس یکی بخر. گفتیم داریم در منزل. اینجا کنار هم که آویزان شده‌اند زیباتر به نظر میرسند. گفت آها. و گفتگوی ما تمام شد.
یکجا ایستادیم که از یک آینه عکس بگیریم. تا آمدیم شاتر را فشار دهیم، دختر خانمی به همراه ابوی خود از آینه به کار من نگاه میکردند. قطعا به قوانین فیزیک آشنایی نداشتند وگرنه میدانستند که وقتی آنها من را در آینه میبینند که دوربین را رو به آنها نشانه رفته‌ام، یعنی من هم آنها را میبینم. بنابر این آنها یک لحظه در جایی هستند که نباید. ولی خب آنجا جای توضیح دادن مبانیِ پایهء فیزیک نبود. عکس را گرفتیم. با دو نفر زل زده به دوربین. آن هم در ضمیمه هست.
آمدیم جلوی یک جینگیل پینگیل فروشیِ مخصوص نسوان. دیدیم یک سری گوشواره آویزان کرده که به به. گوی های فیروزه‌ای ازشان در چند ردیف کنار هم آویزان بود. بالا و پائینش هم به دو نیم دایره بسته شده بود. بعدا در عکس دیدم که دست بند بودند؛ نه گوشواره. آخر آدم هم انقدر ضایع؟ گوشواره را از دستبند تشخیص نمیدهی ؟ خوب شد به عنوان گوشواره نخریدمش برای کسی.
خانمهایی هم کنارم بودند جلوی همان دکان. یکیشان هی میگفت آقا ایشانتیون بده. روی ایشِ ایشانتیون هم تاکید داشت. آقا هم گفت خانم آخر شما یک خریدی بکنید، بعد اشانتیون روی چشم. یاد آن جوک افتادیم که یک بابایی رفت مشهد. بیخ ضریح هی میگفت یا امام رضا کمک کن که من در فلان قرعه کشی برنده بشوم. هر روز میرفت و می آمد اما برنده نمیشد و شاکی بود. امام رضا هم یکهو شاکی میشود و از ضریح میزند بیرون که آخر تو اول برو حساب باز کن، بعد بیا دعا کن.
آخر اشانتیون؟ آنهم در اصفهان؟ آن هم در میدان گرانِ نقش جهان؟ آن هم بدونِ خرید؟ عجیباً غریبا.
سوژه برای عکاسی زیاد بود و شارژ دوربین ما در انتها. در آخرین لحظات عمر باطری، و پایان دیدار ما از نقش جهان؛ عکس لنگ و پاچه‌مان را گرفتیم که یک روز بگوئیم این هم سند. ما در نقش جهان بوده‌ایم.

چهارم- آمدیم بیرون نقش جهان و از درد کمر یارای راه رفتن تا پارکینگ نبود. همان کنارِ کنار یک فست فود بود که داخلش شدیم که هم بنشینیم و هم چیزی بخوریم. شام پیتزا تناول کردیم. همان فست فودی که دوست داریم. خانمهای متصدی بسیار خوش اخلاق و تپل بودند. تپل سمت راست با یک بچه که آمده بود یک کیسه نایلونی بگیرد بحث میکرد بر سر اسم کیسه. بچه میگفت مُشَمّا، خانم میگفت مشمبا. خلاصه با خنده کیسه نایلون را داد دست بچه. خانم تپل سمت چپ که عینک کائوچویی زده بود و دائم از خانم سمت چپ به خانم وسط تغییر مکان میداد حالت کمک صندوق دار را داشت. خانم تپل وسطی هم که گاهی به خانم سمت چپ تبدیل میشد صندوقدار بود. شام را از همانجا برای رفقای اینستاگرامی نشان دادیم. فکر کنیم کار درستی نبود. چون چندتایی‌شان دارند رژیم لاغری میگیرند. فلذا کار من ناجوانمردانه و بیشرمانه بود. بی‌شرمانه تر وقتی بود که عکس بعدش را هم که پیتزا تار و مار شده بود را هم گذاشتیم. عوضش عکس ناهار فردا را نگذاشتیم. آن به این در.
بعد هم قدم زدیم تا پارکینگ و رخش بیقرار را تازاندیم تا پارکینگ هتل. شب، قرصهای نوبت شب و خواب.

پنجم- صبح بیدار شدیم و استحمامی کردیم و رفتیم رستوران. البته از وقت صبحانه گذشته بود و ما فقط رفتیم جرعه آبی بگیریم و قرص‌های صبح را بخوریم. خانم رستورانی که کیسه‌ی قرصهای من را با آن همه قرص رنگارنگ دید لابد فکر کرده از آن مسافران در حال مرگ هستم که روزهای آخر عمر میروند سفر که بگویند مثلا ما خیلی قوی و فلان هستیم. خلاصه آمد و گفت اگر میخواهید میتوانم برایتان صبحانه بیاورم. با آن لهجه‌ی شیرین اصفهانی. تشکر کردیم و گفتیم یکی دو ساعت دیگر بیرون چیزی میخوریم. رفت و بکارش مشغول شد. قرصها را خوردیم و لیوان را روی پیشخوان گذاشتیم و تشکر کردیم و رفتیم. لحظه‌ء فوقِ دراماتیک و باکلاسی بود.
آمدیم بیرون و رفتیم سمت رودخانه. همه جا تابلوهای تهدید آمیز راهنمایی و رانندگی نصب بود. یکی میگفت اگر ماشین پارک کنی جرثقیل می‌آید و ماشینت را می‌برد. با اینحال همه پارک کرده بودند. یک جای پارک بود و چند متر آن طرف تر چند افسر. رفتیم جلو تا استعلام بگیریم. گفتیم سلام قربان. خسته نباشید. سال نو تان مبارک. ایشان هم همزمان پاسخ میداد. پرسیدم میشود پارک کرد؟ گفتند بله آقای دکتر(!!!). امروز استثناء است. لحظه، لحظهء بسیار باکلاسی بود. به مراتب با کلاس‌تر از  فضای کلاس انگیزِ رستوران هتل. آقای افسر خیلی جدی و با احترام به من گفت آقای دکتر، در حالی که دکتر نیستیم. بعد در جایی که تا خرتناق ماشین و فقط یک جای پارک بود، و همه جا تابلوِ حمل با جرثقیل بود ایشان فرمودن امروز استثناء است. در حالی که اشک شوق در چشمان حلقه زده بود، رفتیم و پارک کردیم. دستی را هنوز نکشیده بودیم که دیدیم یک افسری از جلو می‌آید با یک دستگاه جریمه کن. از همینها که شبیهش را ماموران آب و برق و گاز دارند. خیلی نامهربان‌وار داشت به خزانه دولت پول واریز میکرد. دیدیم که همان فضای رستوران هتل با کلاس‌تر بوده. فلذا از پارک در آمدیم و رفتیم در یک پسکوچه‌ای پارک کردیم.
خلاصه رفتیم تا پل خاجو. جمعیتِ زیادی نبود. خوب  بود. یک جوری سینه خیز عکس میگرفتیم که ملت خیال کردند که برای گوگل استریت کار میکنیم. چند نفری درخواست کردند که ازشان عکس بگیریم. گرفتیم. دو دختر خانم تین ایجر طور هم خواستند عکسشان را بگیریم. از آنها هم گرفتیم. یک زوجی به همراه فرزندشان هم خواستند عکسشان را بگیریم. آقا تاکید میکرد که این دکمه را باید چند ثانیه نگه دارید تا عکس بگیرد. ما که تا زدیم گرفت. بچه‌شان که سه چهار ساله می‌نمود، مردد بود که بیاید در کادر یا نه. بابا هم که این تردید بچه و انتظار من را دید، یکی زد درب باسن بچه که برو کنار تا ما عکس بگیریم. عکس را که گرفتیم، برای اینکه شاید آقا از عکس خوششان نیاید کمی صبر کردیم که ایشان خاطر جمع شوند. بچه هم آمد جلو و گفت عکس رو گرفتی برو دیگه. واقعا که آدمها بهتر است به جای عکس روی پل خاجو به فکر تربیت بچه‌شان باشند. بچه هم اینقدر پر رو آخر؟ آن هم سه چهار ساله؟ هرلحظه که میگذشت، از فضای باکلاس هتل رستوران کم و کمتر میشد. باید تا کاملا از بین نرفته بود کاری میکردم. کنار رود را گرفتم و رفتم یک فالوده خریدم و سعی کردیم فکر کنیم چقدر همه چیز آرام است و ما چقدر خوش بختیم. کم کم همه چیز آرام شد و ما خوش بخت شدیم. خوش بخت که شدیم، رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت سی و سه پل. ماشین را در یک پارکینگ گذاشتیم و رفتیم برای دیدار آخر.
انگار همه فکر میکردند زاینده رود همین یک پل را دارد. خود اصفهانی ها بیشتر بودند. کنار پل هم برادران و خواهران نیروی انتظامی در حال ارشاد نامحسوس مردم بودند. بنرهایی بر علیه ماهواره نصب بود و یکی دوتا هم برای امنیت بیشتر اسلام، موهای بانوان را مخفی میکردند. هر خانمی که میخواست برود روی پل، حجابش را چک میکردند. ما فقط این را در شاه عبدالعظیم، مشهد و قم دیده بودیم. نمیدانستیم که سی و سه پل هم جزو اماکن متبرکه حساب میشود. شاید هم امام‌زاده دارد.
ساعت نزدیک دو شده بود. راه افتادیم به سمت پارکینگ . همینطور سلانه سلانه میرفتیم که یک بوتیک نظرمان را جلب کرد. با اینکه قصد نداشتیم لباسی بخریم، رفتیم داخل. نیم ساعت بعد با دو شلوار و دو پیراهن و یک ژاکت نازک بهاری روبروی صندوق ایستاده بودیم. آقا حساب کرد و گفت چهارصد و چهار ده هزار تومان. چهار فقره تراول صد هزار تومنی گذاشتیم روی پیشخوان. گفت تخفیف ندارد. گفتیم ببین جوان، ما در تهران عادت داریم تخفیف بگیریم. به درآمد و حساب بانکی‌مان هم ربطی ندارد. حتی اگر اختلاف قیمت شما و ما هزار تومان باشد هم باید تخفیف را بگیریم. وگرنه حس میکنیم ضرر کرده‌ایم. گفت اینجا تهرانی‌ها چانه میزنند ولی ترک‌ها نه. گفتیم اتفاقا ما ترک طهران زاده هستیم. اما چانه هم میزنیم. آن ترکها که شما دیدید حتما اصل نیستند. چینی هستند. خلاصه آن چهارده هزار تومان بهانه‌ای شد گپی با خنده و شوخی با جوان محترم و خوش اخلاق فروشنده بزنیم و بیرون بیائیم. درب ورود دزدگیر صدایش درآمد. همه برگشتند تا دزد را ببیند. آقای فروشنده پوزش خواست و دزدگیرهای لباسها را جدا کرد. محض رضای خدا یکی‌شان را هم جدا نکرده بود. همه‌شان داشتند.
آمدیم بیرون و همینطور سلانه سلانه و در هوای بسیار دلچسب بهاری اصفهان که گربه را وادار به جفتگیری میکند آمدیم سمت پارکینگ. در راه دو رستوران کنار هم بودند. یکیشان صف داشت تا کجا، یکیشان یک نانوا داشت که درخواست میداد بیائید قضا بخورید جان مادرتان. پیش خودمان گفتیم بیائیم ادای آدم متفاوتها را در بیاوریم و برویم یک کار انسانی بکنیم. ولی چون از ادا بدمان می‌آید، قبض گرفتیم و منتظر شدیم تا صدایمان کنند. نیم ساعتی طول کشید و رفتیم و قضا را خوردیم. دیدیم بهتر بود ادای آدم متفاوت‌ها در می‌آوردیم. این چه بود آخر که این همه صف داشت؟

ششم- سوار ماشین شدیم رفتیم کمی سوغات اصفهان خریدیم. بعدش هم زدیم به جاده. در قم توقف کردیم کمی هم سوغات قم خریدیم و آمدیم خانه. خسته بودیم و عریضه نوشتن ماند برای امشب.

هفتم- الهی که دلت قرار بگیرد به احسن الحال…
هوای دلت بهار…
بهار دلت بوی باغ سیب…

عکس‌های سفر

اگر هوای دلت سوی ماست…
بیا!

 

 

 

خیلی چیزها هستند که آدم را متعجب‌ میکنند؛ که یکی‌شان سوء برداشتِ دیگران و ایجاد توهم در آنان است. توهم نفرت، توهم دوست داشته شدن، توهم همراه ذهن کسی بودن، و انواع توهم‌ها. در ادامه به دو مطلب که اصلا از هم تفکیکشان نکرده‌ام و تعمدا در همشان تنیده‌ام اشاره میکنم. ولی هرکدام را مستقل از هم نیز میتوان نگاه کرد و نتیجه گرفت.
بارها پیش آمده که نوشته‌های اینجا، سوء تفاهماتی را ایجاد کرده. اما سر و صدایش اینجا، پیش چشم همگان نیست؛ دلیلش هم واضح است. آدمها هرگز سوء تفاهمات و توهماتشان را یا به زبان نمی‌آورند و به جایش به گونه‌ای رفتاری عملی انجام میدهند که حاوی پیام آن سوء تفاهم باشد؛ یا از طریق دیگری آن را مطرح میکنند. مثل پیغام مستقیم، آن هم نه در پیغامهای وبلاگ؛ به استثناء یک یا دو مورد. به هرحال کسی نمی‌خواهد در عیان متهم جلوه کند. البته گروهی هم متوهم میشوند و اصلا به زبان هم نمی آوردند و نشان هم نمیدهند؛ چون اصلا موقعیت نشان دادن آن را ندارند و درواقع ارتباطی با تو ندارند.
شده که گاهی چیزکی نوشته‌ام که گویا به یک چیزی در جای دیگر پل میزده، بی آنکه من قصد داشته باشم یا اصلا از آن موضوع دیگر با خبر باشم. یا انگار در زمانی دیگر و کسی دیگر به آن اشاره کرده، که حالا حرف من پاسخی به آن و یا مکمل آن به نظر آمده. اینجا در واقع بر اساس نظریه » اصل همزمانی»ِ فروید، یک انطباق ظاهرا معنا دار رخ داده و یک توهم زائیده شده. همزمانی یک جا اشاره به تطبیق دو موضوع واقعی در زمانِ واقعی دارد و یک جا تطبیق یک موضوع واقعی و در زمان واقعی با یک خیال و تصور که از گذشته با ماست. مثلا دوست من در یک مقطعِ زمانیِ حدودا شش ماهه، از زلزله و مرگِ با آن ترس داشت. در یکی از همان روزها که پای کامپیوترش نشسته و در حال وبگردی بوده، ناگهان به یک سایت را بر میخورد؛ با یک تیتر بزرگ؛ «زلزه در تهران». در آن لحظه یقین میکند که در همین لحظه زلزله خواهد آمد. چرا که ترس او و آن تیتر در یک نقطه با هم طلاقی پیدا کرده بودند. در حالی که زمان ذهنیت او از گذشته می‌آمد و حتی ممکن است در آن ساعت اصلا به آن فکر هم نمیکرد، ولی دیدن آن تیتر برای زمان حال بود. ناگهان این اتفاق به تصور او به حل یک پازل ذهنی منجر شده. «حالا که مدتی است میترسم که زلزله بیاید و من بمیرم و این تیتر با این تاکید ناگهان پیش روی من ظاهر میشود، پس یقینا در این لحظه زلزله خواهد آمد». بلند می‌شود و برای نجات جان خود و پدر و مادرش از اتاق بیرون میرود که آنها را هم با خود به بیرون از ساختمان ببرد. آنها طبیعتا حرف او را جدی نمی‌گیرند و دوست من هم ناگهان در موقعیتی کاملا جدی در مقابل دو انتخاب قرار میگیرد که پیش از آن در آن قرار نگرفته بود. مرگ با خانواده و یا نجات خود به تنهایی. موقعیتی برای غلبه بر این فوبیا. تصمیم میگیرد و میرود به اتاقش و در را می‌بندد. ترس از مرگ با زلزله در او برای همیشه در همان جا تمام میشود. (مثال چقدر طولانی شد، اما تاکیدم بر اصل همزمانی و قدرتی که در آن برای ایجاد توهم وجود دارد است)
به هر جهت این توهمات دیگران یکی از مشمئز کننده‌ترین اتفاقاتی است که برای دست کم من ممکن است رخ بدهد.
شده چیزی نوشته‌ام که کسی به خودش گرفته. چه حرف پس زننده‌ای بوده و یا عاشقانه که ممکن بوده اساسا هیچ مابه ازائی در بیرون نداشته باشد و فقط کلمات باشند، و یا اصلا سمت و سویی دیگر داشته. گاهی این دو تضاد، کاربردی یکسان برای آدمها دارند. یعنی ممکن است که یک نفر، همزمان هر دو را به خودش بگیرد؛ و این هم فقط از همان ذهن توهم زا بر می‌آید.
البته این هرگز نباید باعث شود که گوینده دست به عصا راه برود و خودسانسوری کند. اگر کسی دچار توهمی میشود، یک دلیل دارد و آن دلیل هم در خود اوست و نه در کسی بیرون ِ او؛ وگرنه اسمش «توهم» نبود. آن دلیل هم آن است که اوست که تمایل به آن دارد. مثال؛ شنیده‌اید که میگویند «فحش را بگذار زمین، خود صاحبش می‌آید و برش میدارد». یا «چوب را که برداری، گربه دزده حساب کار دستش می‌آید».
با اینکه شما سمت و سویی نمیدهی به چیزی که میگویی اما آنکه چیزی به خود میگیرد، یعنی خود را مستعد آن میداند. اگر عاشقانه بنویسی و به خود بگیرد یعنی دوست دارد که عاشقانه برایش بنویسی، گو اینکه شما اصلا به این فکر هم نمیکنید. یا اینکه وقتی به چیزی می‌تازید، لزوما معطوف به شخص خاصی نیست؛ اوست که خود را شایسته‌ء این تاختن دیده و در کلام شما بهره‌ای از حقیقت یافته.

علی‌ایحال آدمها دارند زندگی‌شان را میکنند. به همین سادگی. بسیارشان حتی ما را به یاد هم ندارند. گاهی آنقدر خودمان را جدی میگیریم که فکر میکنیم حضور پررنگی در زندگی دیگران داریم. در حالی که اصولا حضور نداریم، چه رسد به پر رنگ.
خودمان را باید برای خودمان جدی بگیریم، و برای موفقیت‌های خودمان که اتفاقا اینجا بسیار هم لازم است که توانایی‌هایمان را جدی بگیریم؛ اما از نگاه دیگران به خودمان جدی نگاه نکنیم. ممکن است ما با تمام توانایی‌ها و موفقیت‌هایمان مطلقا از دید یک ناظر بیرونی نه جدی باشیم و نه دارای اهمیت.
اینطور اگر نگاه کنیم، یقینا کمتر و کمتر دچار توهم می‌شویم.

از این زمستان اگر جان سالم به در ببرم…
اگر خورشید مهربان‌تر شود روزی…
باید بزنم به جاده‌ای رو به کویر؛ با ترنم…
تا پیدا کنم گمشده‌ای را…
اگر در کویر و وسعتش بشود گم‌ای را پیدا کرد…
یا خودت گم شوی با خیلی دور، خیلی نزدیک …

ایستگاه متروکه‌ای بود، کنار مزرعه‌ی آنتوان. اصلا این ایستگاه را ساخته بودند برای نیستادن؛ ولی روزهای بارانی و مه گرفته جان میداد برای نشستن و خیره شدن به دشت سبز رنگ پیش رویش که از یکجایی به بعد در مه گم بود.
در انتهای چشم انداز، آنجا که دشت در مه گم میشد، آنتوان دسته‌ی بزرگ اردک‌های سفید را به داخل کلبه‌ی بزرگ چوبی، با آن سقف بلندش که زیر شیروانی‌اش پر از کاه بود هدایت می‌کرد. آنتوان از دور برای تئودور که روی نیمکت کهنه‌ی ایستگاه نشسته بود دست تکان داد؛ ولی تئودور فقط نگاه کرد. مدتها بود که با کسی حرف نمیزد. فقط خیره میشد و گاهی چیزی می‌نوشت. صدای باران در پهنه‌ی وسیع دشت سبز رنگ مه زده، و صدای دسته‌ی اردک‌ها با ضرب‌آهنگ هی هی آنتوان در آن سکوت وسیع، شبیه نوازش عاشقانه بود.
تئودور در پالتوی سیاه رنگ ضخیم و شالگردن قهوه‌ای رنگ پیچیده شده دور گردنش خود را مچاله و پنهان میکرد. بخار نفس‌اش از بین بافتهای شالگردنش بیرون میزد. دستان پنهان در جیبش را در آورد و از جیب داخل پالتو‌اش دفترچه‌ی کوچک و مدادِ تراش خورده‌ی کوتاهش را در آورد. قطرات پراکنده‌ی باران چند نقطه از دفترچه را که حالا تئودور روی آن خم شده بود تا بیشتر خیس نشود، خیس کرد. فکر کرد جواب دست تکان دادنِ تئودور را در دفترچه‌اش بنویسد. نوشت: آنتوان؛ وقتهایی که باران می‌بارد، زیباترین جای دنیا مزرعه‌ی توست. چون اولین بار ایزابل، دختر زیبای تو را در آن دیدم که مثل تو اردک‌ها را به کلبه‌شان هدایت میکرد. صدایش از صدای تو زیباتر بود، برایشان ترانه میخواند، اردک‌ها را با اسم صدا میکرد. آن روز من سوار بر اتوبوسی که از کنار مزرعه‌ات رد میشد بودم. جاده گل آلود شده بود و اتوبوس جلوی همین ایستگاه در یک چاله گیر کرد. پیاده شدیم تا اتوبوس را بیرون بیاوریم؛ همانجا ایزابل را دیدم که میخواند. آنتوان؛ تو احتمالا هیچ چیز از عشق نمیدانی. من آن روز، برای همیشه از آن اتوبوس پیاده شدم. اتوبوس رفت؛ و من، خانه و شهر ام را گذاشته بودم پشت سر. خسته و دلزده از همه چیز راه افتادم تا هرجا آرامشی بود، خانه کنم. اتوبوس رفت و من ایستادم تا ایزابل کارش تمام شد. لحظه ای من را دید که کنار پرچین مزرعه ایستاده ام و خیره به او. رفت به خانه و من خانه‌ام را پیدا کردم. آن روز کسی نفهمید که من چرا ناگهان تمام لهستان را، کار و زندگی در رفاه را رها کرده بودم و در روستای دور افتاده‌ی شما ساکن شدم. هر روز از کنار مزرعه با بهانه‌ای در مزرعه رد میشدم و امید داشتم ایزابل را ببینم. یک روزهایی بود و یک روزهایی نبود. یک بار برایش دست تکان دادم و او هم دست تکان داد. لبخند هم زد. لبخند که زد، دیگر پایم نمی‌رفت. ایستادم؛ بلند سلام کردم. جواب داد با همان لبخند و رفت. فردا و فردا و فردا هم. روزهای بعد آمد پای پرچین و با هم حرف زدیم. چند روز نرفتم و تمام توانم را جمع کردم برای اینکه حرفم را به او بزنم. وقتی آمدم نبود. فردا، فردایش، فردای فردایش. تو بودی اما ایزابل نه. آخرین روز که آمدم یادت هست آنتوان؟ کنار پرچین ایستاده بودم که دیدیم جنازه‌ی ایزابل را از خانه آوردید بیرون. همه بودند و من شبیه کسی که راه نفسش را با تمام توان بسته باشند، در سکوت خفه‌ کننده‌ی خود خشک شده بودم. جاده‌ی کنار مزرعه را میرفتید و خیلی دور شده بودید. ولی من ایستاده بودم. خشک و لرزان. ایزابل، ایزابل زیبای من، از تیفوس مرده بود.
آن روز آنکه دفن شد ایزابل بود، ولی آنکه مرد من بودم.
آن روزها بهانه‌ی عبورم از کنار مزرعه، ایزابل بود. آن سوی مزرعه خبری نبود که برای آن از اینجا عبور کنم. بهانه در مزرعه بود. اما حالا، دو ماه است بهانه آن سوی مزرعه‌ی است. در گورستان روستا. حالا بهانه‌ای تلخ برای عبور دارم. حسرت آن روزها که نیامدم را هنوز با خود دارم. شاید میشد ایزابل را یکبار بیشتر زنده ببینم. حسرت با من مانده و حالا چند ماهی میشود که ایزابل دیگر نیست.
تئودور دفترچه را بست و گذاشت روی نیمکت و رفت…

 

 

گفتی کجاست دلت؟ خبری نیست ازش.
گفتم خاطرت نازنینت که هست؛ دم سقاخونه، همچین که رو به من چرخیدی، باد گوشه‌ی چادرت رو که گیر دندونت بود، ربود.
زلف شما از همون طرف که پی شیدایی رفت، دل ما هم رفت.
از همون وقت دیگه ازش خبری ندارم.

خندیدی؛ دلنشین.

انگار چند زندگیِ موازی کنار هم باشند؛ با بیست، سی و یا پنجاه سال اختلاف زمان. برخی زودتر و برخی دیرتر.

قاضی ِپیر و ولنتین ِ فیلمِ Three Colors: Red، انگار هر کدامشان متعلق به یکی از این زندگی‌ها هستند. زندگی‌هایی که انگار گاهی پنجره‌هایی رو به هم باز میکنند و آدمهایی از زمانهایی مختلف به آن یکی زندگی سرک می‌کشد. حکایت انسانهایی است که باید در یک زمان و کنار هم می‌بودند و نبودند.
گاهی فقط یک اتفاق آدمهایی را کنار هم قرار میدهد که به وضوح نیمه‌های همدیگرند، ولو در ابتدا خلاف این را نشان دهد. اما همان زمان که آنها را دور از هم نگهداشته، همان هم نشان میدهد اینها میتوانند[میتوانستند] مکمل هم باشند. هرچند دیگر برای خیلی چیزها دیر شده.
قاضی و ولنتین جوان با یک اتفاق نه چندان خوشایند به هم برمی‌خورند، اما به مرور و با برطرف شدن آن عامل ناخوشایند، به هم نزدیک می‌شوند. کیشلوفسکی بنا ندارد هرچیزی را به شکلی واضح نشان دهد. چیزهایی را باید از پس نگاه و ارتباطات حسیِ بین آدم‌ها کشف کرد. حتی اگر کم رخ دهد، اما همان معنای زیادی دارد.
شاید در یک نگاه سطحی هیچ معنایی فراتر از یک علاقه بین آدم ها نتوان برای یک حسی که در واقع عمیقتر است پیدا کرد. حتی برای احساسی که هرگز متوجه نمی‌شویم در کدام نقطه و به چه دلیل شکل گرفته، کم کم عمق پیدا میشود.

قاضی به خاطر ولنتین دست از شنود تلفن همسایه‌ها بر میدارد و همین امر باعث نزدیکی بیشتر آنها میشود. بعد از آن، زمان‌های بیشتری آنها را کنار هم می‌بینیم. اما تا بیش از دو سوم داستان همه چیز حول محور شنود قاضی میگذرد. ولی بعد از یکی از گفتگوهای آنها، ناگهان ولنتین از قاضی سوال میکند که آیا قبلا عاشق کسی بوده؟
قاضی کمی سکوت میکند و به جای پاسخ، خوابی را که دی‌شب دیده بازگو میکند. میگوید: دیشب خواب تو را دیدم؛ حوالی پنجاه سالگی‌». یعنی بیست و پنج سال بعد از حالای ولنتین؛ و سنی که با حالای قاضی تناسب دارد. قاضی میگوید درخواب» تو شاد بودی». اینجا هم ذهن، مطلوب خود را آنطور که میخواهد تصویر میکند. خصوصا در خواب که انسان اراده‌ای در آن ندارد.

همراه این دو زندگی، زندگیِ دیگری در حاشیه در جریان است. مرد جوانی که به زودی قاضی می‌شود و اتفاقا خانه‌اش رو به روی خانه‌ی ولنتین است؛ بدون آنکه هم را بشناسند. او در ظاهرا در حاشیه است اما حضوری کاملا پر رنگ و به جا دارد. روایت زندگی اگوست، شبیه بازگشت‌های مداومی است، قبل از آنکه روایت شوند. از آنها که اول روایت میشوند، بعد ذهن مجبور است حین داستان به عقب برگردد و دوباره پیش بیاید.

همه‌ی آنچه که در تمام لحظات این داستان به سمتش حرکت میکنیم، در پایانِ جملاتی است که قاضی در مورد نامزدش که به او خیانت کرده به ولنتین می‌گوید :
«…از آن روز به بعد نتوانستم هیچ زن دیگری را دوست داشته باشم…
ممکن است که آن زن را دیده‌ام، و ممکن است تو زنی هستی که هرگز ندیده‌ام…»

«هرگز» اینجا همان «دیر دیدن» است. مثل وقتهایی که احساس میکنیم به اتفاقات خوش زندگی -و نه لزوما یک قرار- دیر رسیده‌ایم؛ و انگار هرگز نرسیده‌ایم. گاهی چه دیر برسیم و چه هرگز نرسیم، چیزهایی را به یک شدت از دست میدهیم. چیزهایی که دیگر نمی‌توانیم با آن کیفیت گذشته ممکن بود رخ دهد به دست آوریم. این همه‌ی حرف داستان است. دیر رسیدن‌های کشنده.
قاضی در ادامه از آن عشق خیانت کرده میگوید: » آینه‌ای در اتاق‌اش بود؛ و در همان آینه بود که یک شب، پاهای سفیدش را کاملا باز دیدم؛ ومردی بین پاهایش بود».
این همان اتفاقی است که برای قاضیِ جوانِ (اگوست) حاشیه داستان رخ میدهد. انگار آن قاضیِ جوان، که اتفاقا از چهره‌اش میشود حدس زد که شبیه جوانیِ همین قاضی پیر داستان است، دارد یک بار دیگر زندگی‌اش مرور می‌شود. حتی شاید او اصلا وجود ندارد.
قاضی جوان و ولنتین با اینکه نزدیک هم زندگی میکنند، هرگز همدیگر را نمیشناسند.
آنها همدیگر را نمیشناسند، همانطور که قاضی پیر و ولنتین پیش از این همدیگر را نمیشناخته و ندیده بودند. یکی [بی‌جهت] زود به دنیا آمده بود؛ و شاید هم یکی [بی‌جهت] دیر.
ولنتین و قاضی زوج خوبی میشدند اگر زمان بین تولد آنها آنقدر فاصله نمی‌انداخت. 
وقتی قاضی از خوابش به ولنتین گفت که تو در خواب شاد بودی، و اینکه او 50 ساله بوده، قرار است این را بفهماند که اینها اگر هم عصر هم بودند، احتمالا زوج خوشبختی بودند.

کیشلوفسکی در پیش برد آنچه می‌باید تقارن زمانی قاضی و ولنتین در زمان مناسب می‌بود، کم کم به پایان داستان میرسد. ولنتین که قصد داشت برای اجرای یک نمایش با کشتی به انگلستان برود، دست بر قضا با اگوست(قاضی جوان) همسفر است. کشتی بین راه واژگون میشود و ولنتین و اگوست جزو اولین و معدود مسافران نجات یافته بودند. قاضیِ پیر با اضطراب خبر واژگونی کشتی را از تلویزیون دنبال میکرد و چشمش دنبال ولنتین بود. گوینده گفت تا این لحظه فقط هفت نفر زنده مانده اند و اسم افراد زنده مانده را می‌خواند. ششمی اگوست جوان بود و قلب قاضی برای اسم هفتمی می‌تپید و چشمش در زوایای تصویر می‌دوید که ناگهان اسم هفتم، اسم ولنتین بود. انگار به آنچه می‌خواست، رسیده؛ که درست در آخرین صحنه‌ی فیلم، ولنتین و اگوست در یک قاب، باز بدون آنکه هم را بشناسند و توجهی به هم داشته باشند بر صفحه‌ی تلویزیونِ قاضی پیر نقش بستند؛ و تمام.
آنچه قرار نیست در این فیلم به کلمات تبدیل شود، همان عشقِ در سکون و سکوت است که حتی ممکن است سوء تفاهم در فهم آن ایجاد کند و قرار هم نیست که پایانی خوش داشته باشد. شاید برای بیشتر انسانها این اتفاق رخ داده باشد که کسی را ببینند که احتمالا نیمه‌ی واقعی آنهاست اما دور.
کیشلوفسکی خود در کتاب کیشلوفسکی به روایت کیشلوفسکی در جایی در مورد رابطه ولنتین و قاضی میگوید: «احتمالاً اگر باهم می‌بودند زندگی شادی را می‌ساختند.احتمالاً خیلی با هم جور بودند و به هم می‌آمدند. این همان نظریه‌ی دو نیمه‌ی سیب است. اگر سیبی را نصف کنید و بعد سیبی کاملاً شبیه اولی را هم نصف کنید نیمه‌ی سیب اوّلی اصلاً با نیمه‌ی سیب دومی جور نمی‌شود. برای این‌که سیب کاملی داشته باشید باید دو نیمه‌ی یک سیب را کنار هم بگذارید. سیب کامل دو نیمه‌ی مناسب دارد و آدم‌ها هم همین‌طورند. حالا می‌شود این سؤال را پرسید: اصلاً جایی اشتباه شده؟ و اگر اشتباه شده کسی در موقعیتی هست که این اشتباه را اصلاح کند؟»

شاید هر کدام از ما از زندگی‌هایی دیگر کنار هم جمع شده‌ایم. با سالها تاخیر. کسانی می‌برند، کسانی هم می‌بازند.

پ.ن: لیست 251 فیلمی IMDbام را گذاشته‌ام و دارم بعضی فیلمهای سالهای دور رو دوباره می‌بینیم. قرمز سهم امشب بعد از بستن کار بود. ساعت 3:54 بامداد. پایان پیام!

اگر روزی از قضا مسیرتان خورد حوالیِ قطب شمال و با یک اسکیمو روبرو شدید و پرید و شما رو در آغوش کشید و بعد از کلی ماچ و بوسه و حرف زدن و البته نفهمیدن شما، یک واژه بخصوص رو دائم  تکرار میکرد تعجب نکنید. اسکیمو‌ها هم مثل فرهنگها و زبانها دیگه، یک واژه هایی دارند که وصف بلند و دقیق یک حال‌اه که معادل مشخصی در هیچ زبانی نداره. پس تا میگه Iktsuarpok، یعنی «وقتی از فرط تنهایی احساس افسردگی و بی‌کسی می‌کنید و گمان دارید کسی از بیرون در حال آمدن است و بیهوده از خانه بیرون می‌روید تا دم در نگاه کنید». یعنی این طفلی مدت زیادی بوده که این حس رو داشته و الان که شما از اون طرفا رد میشدید، به شما میگه که من هی ایکتسوارپوک بودم. یا ایکسوارپوکم خیلی طولانی شده بود. ولی حالا چرا؟ مثلا.

برای اینکه حال این عزیزِ اسکیمو را درک کنید، یک نگاهی به آن تابلوِ Many miles بندازید تا ببینید داره آب پاکی رو روی دستکش‌های این بچه میریزه. خلاصه که یک اسکیمو که نسلها در جامعه‌ای کوچک، که ذاتا تنهاست به دنیا اومده هم یک نوع خاص از تنهایی رو در نوع دیگری از تنهایی میتونه تفکیک کنه. تنهایی در تنهایی یا یک اسکیموِ ایکتسوارپوک را چگونه ماچ کنیم. همین که تلفظ این واژه رو باید انجام بده خودش گویای رنجی هست که میکشن. بنشینید کنار آتش و یک نوشیدنی گرم خون سیل بخورید تا ببینید چه خون دلی میخوره اسکیمو.

صبح که بیدار شد، احساس می‌کرد وزن فکرش کم شده. انگار چیزی تا دیشب بوده و حالا دیگر نیست. بیرون هوا سرد و او هنوز در تخت بود. بیرون را نگاه کرد و یکبار دیگر خودش را زیر لحاف گرم مچاله کرد. هنوز فکر می‌کرد از وزن فکرش کم شده، یک وقفه، یک سکوت ممتد بین دو صدا. یک جای خالی، یک حفره‌ی لایتناهی درست نشسته بود وسط ذهنش. هیچ چیز در ذهنش نبود؛ حتی به هیچ هم نمی‌توانست درست فکر کند.
یک آن تمام ارتباطش با جهان پیرامونش قطع شده بود. معلق؛ یک هیچ بزرگ میان دو چیز؛ میان همه چیز!
به اطراف نگاهی انداخت. کتاب نیمه باز کنار تخت که عینکش بین صفحات آن بود. سر برگرداند به ساعت، به پنجره، به نور.
انگار دنبال یک پل می‌گشت. یادش آمد تمام عمرش را به دنبال آرامش گشته و هرگز فکر نکرده که یک روز صبح که از خواب بیدار میشود هیچ چیز پشت سرش نباشد. اصلا انگار دنیای او از همان لحظه، از همان صبح، از همانجا، از تخت‌اش به بعد شروع شده. تصور هولناکی‌ست که ندانی پشت سرت چه گذشته. درست انگار لبه‌ی پرتگاه، روی پنجه‌هایی که به لبه‌ی آن قلاب شده و پشت به آن ایستاده‌ای. بهتر است حتی به برگشت و نگاه کردن به پشت سرت فکر هم نکنی و زود به جلو فرار کنی.
فکرها داشت در ذهنش شکل میگرفت اما همه‌شان جدید بود و هیچ کدام را نمی‌شناخت. هیچ چیز در ذهنش تازه و نو نبود؛ جز ترس. می‌ترسید!
دوباره خوابید. به خواب رفت. به عمق درون خود. خواب دید که دیشب کتاب «به خواب رفتن«ِ ژان لوک نانسی را می‌خواند که نوشته بود : با خفتن، به درون خودم می‌افتم: از خستگی‌ام، از ملالم، از عیش تحلیل ‌رفته‌ام یا از درد خسته کننده‌ام. درون بی‌نیازی خودم می‌افتم؛ همان‌طور که در پوچی خودم…
… من از آن خط تمایز عبور می‌کنم، به تمامی به درونی‌ترین و بیرونی‌ترین بخش خودم می‌لغزم، و افتراق بین این دو پهنه‌ی مفروض را پاک می‌کنم.

ما دو دوست بوديم كه با هم غريبه شده‌ايم. اما همين‌ طوری عالی است كه ما نمی خواهيم چيزی را از هم پنهان كنيم و قضيه را مبهم كنيم و از اين بابت از هم شرمنده باشيم. ما دوكشتی هستيم كه هركس مقصد و راه خودش را دارد؛ البته می‌توانيم از كنار هم بگذريم، به هم برسيم، و با هم جشنی برپا كنيم، همان كاری كه بارها كرده‌ايم؛ و آنگاه كشتی‌های قشنگمان با چنان آرامشی در بندر پهلو بگيرند و بر كران يك آفتاب بلند، چنان كه گويی هر دو به مقصد رسيده‌اند و هر دو يك مقصد داشته‌اند. اما از آن پس قدرت و دشواري عظيم وظيفه‌ مان ما را دوباره از هم جدا مي‌كند و روانه‌مان می‌كند به درياهای متفاوت و خطوط آفتابی مختلف و چه بسا ديگر هرگز هم ديگر را نبينيم؛ چه بسا همديگر را باز هم ببينيم، اما ديگر همديگر را نشناسيم؛ درياها و آفتاب‌های متفاوت دگرگونمان كرده‌اند!

[انسانی، زیادی انسانی: کتابی برای روح‌های آزاد]
[Human, All Too Human: A Book for Free Spirits]
نیــچه

در «نبودن» حُسنی‌ست؛ که در «بودن» نیست!
در «نبودن»، ممکن است فراموش شده باشی ولی شک داری؛ همین شک یعنی اندکی امیدواری. اما از یقینِ فراموشی در «بودن» گریزی نیست!

وقتی همیشه در جایی خلوت و به تنهایی زندگی کرده‌ای، به احتمال خیلی زیاد تنهایی را کشف نکرده‌ای. اینکه تنهایی را در تنهایی باید کشف کرد حرف بیهوده‌ایست. آن وقت‌ها فکر میکردی این همه‌ی واقعیت است و چیز عجیبی هم نیست. وقتی می‌روی به شهری شلوغ و پر سر و صدا، به شهری که نمی‌شود در خیابانهایش قدم زد و تنه‌ات به تنه‌ی کسی نخورد، شهری که حتی وقت خواب، بیرون اتاق تو خیلی‌ها هنوز بیدارند، وقتی سهم تو در بین تمام این هیاهوها همان است که در خلوت داشتی، تازه واقعیت موجود را درک میکنی. میفهمی یک عمر را به تنهایی سر کرده‌ای ولی خیال میکردی زندگی همان است. حالا که در میان این همه هیاهو هنوز خودت هستی و خودت، تنهایی را با تک تک سلول‌هایت درک میکنی. ولوله‌ی بیرون، تو ِ تنها را مثل یک قوطی کنسرو مچاله میکند. یک روز هم اگر این قوطی را صاف کنی، هرگز مثل روز اولش نمیشود.
همیشه باید حالت دومی پیش بیاید تا درک کنی حالت اولی هم وجود داشته. درک میکنی دنیا همیشه همان دنیای تو نبوده؛ شکل دیگری از آن هم هست. آن بیرون؛ بیرون از دنیای تو، چیزهایی هست که همیشه تلاش میکنند به تو بفهمانند سالها در اشتباه بودی. همیشه آن بیرون، بیرون تنهایی احمقانه‌ی آدم‌ها اتفاقاتی می‌افتد که یکی‌شان مثل سیلی، مثل مشت، صاف می‌نشینند وسط صورتش، تا او را به خودش بیاورند. همیشه با حرف زدن آدم بیدار نمیشود.

با این حساب انواع تنهایی داریم و تفکیکشان کار ساده ای هم نیست.  یک روزی می‌رسد که یاد میگیری با تنهایی چطور کنار بیایی. چطور ازش استفاده کنی و از آن لذت ببری. کمتر جرات میکنم در باره‌ی تنهایی صحبت کنم؛ همیشه آدمی که از تنهایی میگوید به نالیدن متهم می‌شود؛ بدون آنکه ببینند دارد از دل تنهایی چیزهای خوب بیرون می‌کشد. تنهایی‌ای که حاصلش فقط شنیدن چرخش عقربه‌های ساعت در سکوت است، سخت است؛ خوب نیست. چون زبانش را بلد نیستیم فکر میکنیم چیز خوبی نیست. حرف زدن از تنهایی برای آدم تنهایی که بلد نیست از آن لذت ببرد – یعنی چیزی در آن خلق کند -، مثل فریاد زدن در کوهستان است. فقط منتظر صدای خودش است.

دراشتن در کتاب «پیکاسو سخن میگوید» از زبان پیکاسو می‌نویسد:
…بدونِ تنهایی هیچ کاری نمی‌شود کرد. من برای خودم تنهاییِ خاصی درست کرده‌ام که هیچ‌کس حدسش را نمی‌زند. این روزها آدم خیلی سخت می‌تواند تنها باشد؛ برای این‌که همه‌ی ما ساعت‌مچی داریم. آیا تو حتی یک قدیس با ساعت دیده‌ای؟ با این حال، من در همه‌جا، حتی در بین قدیس‌هایی که به‌عنوان حامیِ ساعت‌سازها شناخته شده‌اند، به دنبال همچو قدیسی جست‌وجو کرده‌ام.

فرمانده: سرباز؛ میدونی حداقل هدفی که ما در این جنگ دنبالش هستیم چیه؟
سرباز: بله قربان؛ حداقل هدف ما اینه که بعد از اینکه دشمن ما رو کشت، به اندازه یک قبر از خاک سرزمین‌مون باقی مونده باشه که ما رو در اون دفن کنن!

حالا که بعد از ماه‌ها آمد و رفت فهمیدم که راه و چاه درمان چی هست و چگونه، نمی‌روم بیمارستان.
چند دکتر گفتند که نباید عمل کنی. اصلا فکر نمیکردم این عملِ به نظر ساده، اینقدر خطرناک باشد. سه پزشک، در سه جای مختلف گفتند که ممکن است زیر عمل قبض را بگیری؛ و هیچ پزشکی اینکار را نمیکند، مگر به قول دکتر منشاد، پفیوز باشد و چند فحش دیگر که اینجا نمیشود نوشت. دکتری که به همکاراناش فحش میدهد، یقینا دکتر خوبی است. دلایل عمل نکردن هم این بود که چون موضع جراحی گردن است، و گردن همانجائیس که کلی رگ و عصب ازش عبور کرده و نوع عمل به گونه ای هم هست که ممکن است به هوش نیایم، یعنی به هوش نیامده نفله شوم، پس هیچ جراح غیر پفیوزی این کار را نمیکند. گفتند باید با دارویی رادیو اکتیویته عضو مورد نظر را از معدوم نموده، خلاص شویم. یعنی داروی آغشته به مواد رادیو اکتیو را به میزان لازم میلمبانیم، سپس، دارو شروع میکند به تشعشع پراکنی بر عضو بخت برگشته و سول‌هایش را یکی پس از دیگری میکشد.
امروز باید میرفتم اما نرفتم. واقعا نمیدانم چرا انقدر خسته شدم که دوست ندارم بروم. مثل دونده‌ای که بعد از مدتها تمرین و ممارست، حالا به مسابقات پا گذاشته، و دقیقا پشت خط پایان می ایستد و عبور نمیکند و به هیچ چیز هم فکر نمیکند. به هیچ چیز. درستی و غلطی در این لحظه برای او هیچ معنایی ندارد. چون به هیچ چیز فکر نمیکند. انگار یک لحظه تمام ارتباطش با عالم بیرون قطع میشد. البته وقتی در این چند سطر این همه لوس بازی در آورده و فانتزی بافتم، قبلش زنگی در نمودیم سمت شفاخانه. گفتند اصلا میخواستی هم نمیتوانستی بیایی. پس برو هر چقدر دوست داری پست های لوس بنویس. گفتند باید سه روز دارو نخوری، جک و جانور دریایی نخوری، بعد بیایی. کاروانسراست مگر؟

فلذا، شنبه، چهارم بهمن ماه، راس ساعت 13 (در همین لحظه خانم با شخصیتی که وقت را فیکس کرده بود، تماس حاصل کرده و از فیکس درش آورد و ساعت را به 8 صبح تغییر داد) باید در خیابان تخت طاووس، خیابان جم، بیمارستان جم، طبقه‌ی همکف، واحد پزشکی هسته‌ای حضور به هم رسانده، میزان 20 mcl ید رادیو اکتیو میل نمائیم. بدیهی است حضور ما به نفع همه‌ی بشریت است. چرا؟ چون الان مدتی هست که چشمانم همانند چشمان وزق بوفو بوفو بیرون زده؛ به شدت ضعیف شده؛ که البته موقتی است و من درست نمیتوانم کارهای طراحی را پیش ببرم. باید برای درست دیدن، کله‌ی همایونی را چندین بار از مانیتور دور و به آن نزدیک کنم تا خطوط را درست ببینم. دقیقا شبیه لنز دوربین، فقط بدون ویزززز ویزززز. برای همین هم حال نوشتن نداشتم. گمان کنم فیسبوک که رسما تا الان تار عنکبوت بسته باشد، حتی قبل از این داستانها هم محل تردد جغد سوراخ نشین و خفاش پیپیسترولوس بود. برای نوشتن همین نوشته هم الان بینی را در حد فاصل 334 درجه‌ی غربی، مایل به جنوب در ارتفاع 30 سانتی از سطح دریا، به شکل نشسته و قوز کرده در جهت مانیتور قرار داده‌ام. وزن هم به همراه البسه، به حدود یک کیسه سیمان تنزل نموده و رسما در آستانه‌ی مذاکره با قابض الارواح قرار گرفته‌ام. این مدتی که خیلی طراحی نکردم، حالم خوب نبود. طرح‌ها و ایده‌ها را می‌نویسم یک گوشه. حتی رنگ‌های مورد نظر و جزئیات دیگر را. بین همه‌ی آنها، قرار بود یک کتاب خانه‌ی کلاسیک آماده کنم که میکنم.
البته یک نوع سرطان هم دارم که بعد از این باید درمان شود. آن هم سرطان پاک کردن بعضی نوشته‌هاست. دکتر گفته این هم درست باید بشود.

شنبه، ظرف چند ثانیه، دقیقا چند ثانیه، کار تمام است اما کمی زمان میبرد تا به روزهای اوج برگردم، تا بتوانم دوباره توپ طلا را به دست بی‌آورم. امید است در این مدت، تمرینات با توپ، به شکل مرتب انجام شده، دوبار من را در نوک حمله رئال مادرید ببینید.

وقتی یک رفتاری فراگیر میشه، آدم کم کم میتونه در موردش قضاوت بهتری داشته باشه. توی این دو سال آخر که دائما به پزشک و بیمارستان مراجعه کردم، بیشتر متوجه شدم که آمار بالایی از پزشکان، فقط و فقط به مفهوم تجارت و تولید ثروت فکر میکنند و معالجه‌ء بیمار براشون در اولویت دوم و سوم بوده؛ و شاید هم اولویتی نبوده؛ چون برای یک پزشک شاید خیلی مهم نباشه که بیمار زنده بمونه یا نه. خوب بشه یا نه. اساسا انسانهای سالم باعث میشن که پزشکا بیکار و فقیر بشن.
میرم پیش یک پزشک. برای تشخیص بهتر از من عکس و رادیولوژی و اسکن و آزمایش و از این دست مسائل میخواد. تاکید بسیار زیادی میکنه که حتما به فلان کلینیک و فلان دکتر مراجعه کنم. طوری تاکید میکنه که فکر کنم هرجای دیگه برم، نتیجهء خوبی نمیگیرم.
در این دو سال مفهوم بازاریابی و پورسانت رو خیلی خوب بین صنف پزشک درک کردم. کاملا مشخص بود که وقتی شما رو با تاکید ارجاع میدن به یک پزشک خاص، یعنی چیزی پشت این ماجرا هست. مگر ممکنه در این شهر درندشت با این همه پزشک متخصص و فوق تخصص و جراح، فقط یک یا دو نفر باشن که میتونن کار تو رو راه بندازن؟
در این دو سال انقدر پاس دادن من رو به هم که واقعا آمارش رو از دست دادم.
در ادامه‌ء ماجرای عمل جراحی من، پزشک خودم (که این یکی استثناً بسیار با شرف هستند بین تمام پزشکانی که بهشون مراجعه میکنم) گفت که من خودم رو بازنشسته کردم از عمل جراحی؛ میتونی به هر پزشکی که خودت دوست داری مراجعه کنی برای عمل. اما اگر کسی رو بخوای بهت معرفی کنم، برو پیش دکتر فلانی در فلان بیمارستان. رفتم اما دکتر برای حج در ایران نبود. خانم منشی دقیقا مثل یک بازاریاب کار کشته شروع به تعریف و تمجید از دکتر فلانیِ دیگری کرد که چنین و چنان است و بیا تا عملت کنه. امروز رفتم و دکتر فلانیِ دیگه، فلان قدر پول برای یک ویزیت ( ویزیت به معنای واقعی کلمه یعنی ملاقات و نه معالجه) گرفت و عملا «هیچ» کار نکرد. بدون اینکه دست به من بزنه و من رو معاینه کنه گفت برو پیش فلان دکتر در فلان ساختمان پزشکان. اگر ایشون تائید کنه عمل رو، من هم دست به تیغ میشم. با اینکه با دیدن آزمایشها از اعداد و ارقام چسبیده به سقف چشاش چهارتا شده بود، با این حال چون باید دوست دکتر دیگری هم نان میخورد، ما رو حواله کرد به ایشون.
توجه کنین که در واقع من مبلغی برای ویزیت به معنای معاینه دادم، اما ایشون من رو ملاقات کردن. دستشون هم درد نکنه اما ایشون فقط اسم یک دکتر دیگر رو(طبق روال گذشته) به من داد. احساس کردم در بازی پیدا کردن نقشه گنج شرکت کردم و این پزشکان هم همه کاپتان لیچ هستن. احساس کردم وقتی پزشکان، یک بیمار میبینن، اون رو به شکل اسکناس تماشا میکنن و بین خودشون پاسکاری میکنن، که تا اونجایی که ممکنه حساب بانکیش رو بین خودشون تقسیم کنن. بالاخره یک سفره‌ای باز شده به اسم بیمار که باید جامعهء زحمت کش و گرسنهء پزشکی ازش ارتزاق کنن. ضمنا آقای دکتر یک سری اسکن هم دوباره نوشتن که بگیرم. برای همین هم یک جای مخصوص رو باز معرفی کردن. من هم خسته از این پاسکاری ها سوار ماشین شدم و توی مسیر رفتم به یک کلینیک دیگری که گفتن اسکن ندارند. از اونجا هم رفتم یک بیمارستانی نزدیک منزل و اونجا هم گفتن دستگاهشون خرابه. آقای متصدی دستگاه خراب با یک تاکید خاصی که گویا از پزشکان بیمارستان به ایشون سرایت کرده بوده، گفت که برو فلان بیمارستان و برو پیش فلان آقا (جالبیش اینجاست) و بگو که من رو فلان آقا از بیمارستات فلان معرفی کرده!
گفتم جناب حتما باید بگم شما معرفی کردین؟ یعنی خیلی اوضاع قاراشمیشه که بی معرف کاری نمیکنن؟ خندید و گفت نه. همینجوری گفتم …
پیش خودم گفتم ارواح شکمت؛ همینجوری گفتی؟ عمرن اونجا برم!
خلاصه خسته و گر گرفته (از این پاسکاری ها نه؛ عادت کردم) از اون غده‌ء دوست داشتنی که باعث میشه وسط زمستون (اول زمستون. دیشب یلدا بود راستی) بدنم گر بگیره، اومدم بیرون و تماس گرفتم با دوستی و اون هم یک جای خوب رو معرفی کرد. بی درد سر و مسخره بازی.
خلاصه دو سالی میشه که بین اطباء در حال تیکی تاکا شدن هستم. براشون مهم نیست این مریضی که الان پیششون هست آیا فردا هم زنده هست یا خیر؟ مهم نیست این معطل کردنهای بیمورد، زمان رو به ضرر بیمار تمام کنه. چیزی که زیاده مریض. این مُرد، اون یکی. میدونم که بالای 50 درصد تمام هزینه‌های این مدت، اضافی بوده و در واقع خرج تقسیم غنائم آقایون شده. هزینه‌ای که در جای واقعیش صرف بشه و درست هم صرف بشه، برای من مهم نیست. حتی چند برابرش. مهم اینه که نتیجه بده. دلم برای خودم نمیسوزه. دلم میسوزه برای اون افرادی که باید چند برابر پول بدن برای این کثافتکاریهای بخش بزرگی از جامعهء پزشکی. مثلا وقتی میتونن با 10 هزار تومن کاری بکنن، باید 50 هزار تومن بدن. 40 هزار تومنِ اضافی. آدمهایی که با همین 40 هزار تومن، به سختی هم که شده یک مدتی رو سر میکنن؛ اما اون رو میدن به پزشکی که دوبرابر همین رو میدن به یک باک بنزین ماشینش.
یاد دکتر وایزمَن، دکتری که نوجوانی و کمتر از اون رو پیشش میرفتم برای مشکل پام افتادم. پدرم دست بردار نبود اما دکتر دائم میگفت آقای …، این خرجا نتیجه نداره. مجتبی خوب نمیشه. تاکید میکرد که نکن این کار رو. این پولارو بده باهاش کیف کنه. دکترِ یهودیِ با شرفی که میتونست مثل همین آقایون هربار از جیب ما واریز کنه به جیب خودش، اما نکرد. چون میدونست نتیجه نداره.
خلاصه من راه دیگری ندارم و مجبورم توی این بازی کثیف شرکت کنم تا این دو تا عمل جراحی رو پشت سر بذارم و تف کنم روی بخش بزرگی از جامعه‌ء پزشکیمون و یادم باشه که مثل اون روز، تعجب نکنم از مکالمه‌ی دکتری که موقع معاینه‌ی من با تلفن همراهش صحبت میکرد و داشت سفارش انبوهی مسالح ساختمانی و تیر آهن و میلگرد میداد برای ساختمانی که قطعا یک ساختمان کوچک نبود!

تا ادامه‌ی این بازی به کجا ختم شود…

[با احترام به بخش کوچک و با شرف پزشکی]

«ولنتین یک دختر از شوهرش دارد و یک دختر دیگر که حاصل تجاوز شبه نظامیان هوتو در جریان نسل‌کشی سال ۱۹۹۴ روآندا است».

عکس برگزیده‌ی سال یونیسف تعلق گرفت به یک عکس از دو عکاسی که برای انجام یک پروژه به فیلیپین رفته بودن. لنز دوربین‌های اینزا کاترینا هاگمن Insa Cathérina Hagemann و اشتفان فینگر Stefan Finger، صحنه‌های غریبی را به تصویر کشیده‌اند. تصویرکودکانی که می‌توانستند سرنوشت بهتری داشته باشند؛ اما حالا مثل آدمهایی که متعلق به دنیایی دیگر هستند، باید در دنیایی غریبه زندگی کنند.
Wanna Have Love یا «آیا عشق میخواهی»، عکس برگزیده‌ی یونیسف، کودکی را نشان میدهد که در پس تصویر ایستاده. کودکی با موهای طلایی و پوستی سفید. کودکی که هیچ چیزش شباهتی به کودکان دیگر در تصویر ندارد، به جز سرنوشتش. حاصل خودخواهیِ مردان جهانگردی که از کشورهای اروپایی و امریکا می‌آیند و ساعاتی را با تن فروشان، با پولی ناچیز می‌گذرانند. آنها سوار هواپیما می‌شوند و میروند؛ اما یادگاری تلخ از خود بر پیکر جهان باقی میگذارند. کودکانی که می‌توانستند در جایی بهتر با آینده‌‌ای بهتر زندگی کنند؛ و یا در بدترین حالت می‌توانستند که اصلا نباشند؛ اما امروز در محله‌ی تن فروشان مانیل به سر میبرند. کودکانی که انگشت نما میشوند، به سبب به دنیا آمدنشان و سرنوشتی که در آن نقشی ندارند.

حالا آن خطی که اول نوشتم؛ حکایت یکی از چندصدهزار زن روآندایی‌ست که مورد تجاوز شبه نظامیان هوتو، در جریان نسل کشی آن کشور قرار گرفتند. حدود بیست هزار کودک، متولد این تجاوزات هستند. بیست سال از سال 94، سال وقوع آن تراژدی گذشته و سال تولد تمام کودکان حاصل تجاوزات آنسال، گره خورده به یکی از سیاه‌ترین صفحات تاریخ.
ولنتین  در صحنه‌ای، دختر اولش که از همسر قانونی‌اش دارد را در آغوش دارد؛ و دختر دومش که حاصل تجاوز یک هوتو ست، عقب‌تر از آنها به دیوار تکیه داده و به جایی نگاه میکند که نمیدانیم؛ اما می‌شود حدس زد که به چه فکر میکند. ولنتین در مستند پیامدهای عمدی میگوید:  «شاید یک روز آن دختر را دوست بدارم. شاید یک روز او را فرزند خودم بدانم. اما حالا نه. دختر اولم را خیلی دوست دارم، برای اینکه او حاصل عشقِ من و پدرش است. اما این دختر دوم، ناخواسته است. من هیچ وقت او را دوست نداشتم.»

البته ماری مثل ولنتین فکر نمیکند. با اینکه خانواده‌اش این فرزند او را دوست ندارند، و میگویند او هیچ چیز ندارد که بشود به آن دلیل دوستش داشت، و یا میگویند ایل و تبار همین کودک بود که اقوام ما را کشتند؛ ولی ماری میگوید: «پیش خودم که فکر می‌کنم می‌بینم این کودک گناهی ندارد. این را نمی‌توانم به خانواده‌ام بگویم. برای همین هم هر وقت بر سر این دو راهی می‌مانم. به بالشم پناه می‌برم و همانجا آرام اشک می‌ریزم و غمم را برای خودم نگه می‌دارم. بگذار چیزی به تو بگویم که هیچ وقت به خانواده‌ام نگفته‌ام. من عاشق فرزندم هستم.»

سرنوشت دردناک کودکانی که قربانی شهوت و خودخواهی مردان و زنانی ظالم می‌شوند دردناک است. زنانی تن فروش با این تصور که به واسطه‌ی این کودک می‌توانند همراه مردان غربی بروند و زندگی خوبی داشته باشند؛ و مردانی که میروند که میروند.

حالا، کودکان حاصل تجاوز هوتوها در نسل کشی روآندا، یک عمر با برچسب «یک کودک نامشروعِ حاصل از شهوت یک جانی» و کودکان ِ مو طلاییِ فیلیپینی با برچسب «فرزند زنی تن فروش»، زندگی خواهند کرد.

می‌فرماید: نَحنُ أَقرَبُ الیهِ مِنْ حَبْلِ الوَرید.
خب؟ خب دیگر؛ به نظرم این در مورد مرگ هم بسیار صادق است. مثلا همین خود من. همین که نحن اقرب الیه من حبل الورید من شده مرگ بوده. چطور؟ اینطور؛ واقعا چیزی نزدیک تر به من از رگ گردن بوده، این هوا. حالا آن هوای هوا هم نه از نظر اندازه ولی از نظر کارایی بله. دقیقا این هوا. همین بیخ خرخره، بیخ گلویم. در سکوت تمام، تمام این سالها داشته من را میخورده و در آستانه‌ی پایان ماموریت مخفی خود بوده که مچش را گرفتم.
حالا که مدتی است بعد از دارو درمانی، خم به ابروی خودش نیاورده، و در تمام آزمایشات یک بیلاخ به ما نشان داده(یک سطر ناننوشته دارند برگه‌های آزمایش که میزان مجاز بیلاخ بیماری را نشان میدهند که بین دو عدد، مین و مکس، حد نرمالش است. این میزان بیلاخش سه برابر سقف حد مجاز بوده)، آقایان اطباء فهمیدند که اصلا این آیه برای من نازل شده بوده. فلذا دستور عمل جراحی و شکافتن گلوی ما را صادر فرمودند.خلاصه این داستان نزدیکتر از رگ گردن به شما را جدی بگیرید.
زین پس مفسرین قرآن و مراجع عظام تقلید، برای درک بهتر آیات، دستور آزمایش خون را در توضیح المسائل خود خواهند آورد و توصیه اکید میکنند فقط آزمایشگاه پاتوبیولوژی تجریش اینچنین توانی دارد. باقی آزمایشگاه ها برای احادیث جعلی کاربرد دارند. ما نمیدانستیم و پول بیخود ریختیم دور.

[فقط میترسم وقتی گلو را شکافتند، هزار پرنده‌ی خاموش، دیگر خاموش نباشند]

به انتظار تو شب‌ها سحر، ســـحرها شب
بسان آنچه گذشته و نیامــــدی و نبـــودی