ناگـــــــهان

دلواپسی؛ فرناندو پسو آ

روزهایی هم هست که فلسفه است که زندگی را معنی می‌کند برای ما. سرنوشت کتابی‌ست به بزرگیِ دنیا. هرکسی فصلی از این کتاب است؛ غیرِ ما که پانویس‌های این کتابیم، حاشیه‌هایش، نقدهای تندوتیزی به متنِ کتاب. یکی از همان روزهاست امروز. حس می‌کنم یکی از همان روزهاست. حس می‌کنم با همین چشم‌های خوا‌ب‌آلود، با همین سرِ سنگین و مغزی که هنوز راه نیفتاده شبیه مدادی هستم که بی‌خودی به جانِ کاغذ می‌افتد، بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد. مدادی که خودش نمی‌خواهد چیزی بنویسد.
می‌نویسم برای این‌که خودم را گم کُنم. یعنی دیگرانی هم که گُم می‌شوند می‌نویسند؟ دوروبرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی نمانده تا گُم‌شدن. شاد نیستم. غمگینم. گُم می‌کنم خودم را. کسی که خودش را گُم می‌کند باید رودخانه‌ای باشد که می‌رسد به دریا؛ نه این‌که با بادی از دریا ریخته باشد روی ماسه‌‌ها و آفتاب روی ماسه‌ها تابیده باشد و بخار کرده باشدش. من روی ماسه‌هایم. آفتاب روی ماسه‌ها می‌تابد. من بخار شده‌ام.
چندماه گذشته از آخرین نوشته‌های من. در این چندماه خواب می‌دیدم که آدمِ دیگری شده‌ام که دارم به‌جای آدمِ دیگری زندگی می‌‌کنم. حس می‌کردم آدمِ خوش‌بختی هستم؛ هرچند خوش‌بختی همیشه لحظه‌ای دوام می‌آورد و بعد محو می‌شد. حس می‌کردم این آدمی که هستم آدمِ قبلی نیست. حس می‌کردم نیستم؛ وجود ندارم. حس می‌کردم همیشه آدمِ دیگری بوده‌ام. همیشه مغزِ آدمِ دیگری در سرم بوده است. هیچ‌وقت به‌جای خودم فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام، همیشه زندگی کرده‌ام. امروز دلم می‌خواهد آدمی باشم که هستم. دوست دارم آدمی باشم که قبلاً بوده‌ام. شاید هم آدمی باشم که دوست دارم باشم. کاری که نکرده‌ام، ولی خسته‌ام. سرم را می‌گذارم روی دست‌هایم. آرنج‌هایم را تکیه می‌دهم به میز. چشم‌هایم را می‌بندم. حالا آدمی هستم که قبلاً بوده‌ام. آدمی هستم که دوست دارم باشم.

 

ترجمهء محسن آزرم

پیدایش

پیدایش: باب 3: آیه 22

خداوند فرمود: حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می شناسد، نباید گذاشت از میوة درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند.

عذاب الهی

کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب یازدهم

 

«در آن روزگار همة مردم جهان یک زبان داشتند * مردمان هنگام کوچ به سمت مشرق، زمین همواری در سرزمین «شنعار» یافتند و در آنجا مسکن گزیدند *‌ و به یکدیگر گفتند:«بیایید خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم» و ایشانرا آجر به جای سنگ بود و قیر به جای گچ * و گفتند:«شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سر به آسمان کشد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم؛ تا مبادا که بر روی تمام زمین پراکنده شویم.» * و خداوند نزول فرمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کرد نظاره کند * و خداوند گفت:«زبان مردمان یکیست و با هم متحد شده و این کار را شروع کرده اند و اکنون هیچ کاری که قصد آن کنند برای آنها ناممکن نخواهد بود * اکنون نازل شویم و زبان ایشانرا در آنجا مختلف سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» * پس خداوند ایشانرا از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و آنها از بنای شهر بازماندند * از آن سبب آنجا را بابل [به معنی اختلاف] نامیدند زیرا که در آنجا خداوند زبان تمامی اهل جهان را مختلف ساخت و ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود… »

پ.ن: آری؛ اختلاف زبان، و به عبارت واضح‌تر، نفهمیدن حرف هم  ولو در یک زبان، عذاب الهی است.

اسم‌اش را نبر

مطلبی از وبلاگ Monelly

شما به چه اسمی صداش می‌کنین؟

ما ۳ تا خواهر بودیم همه پشت سر هم. اما یادم نمی‌آد که عضو تناسلی ما به اسمی صدا زده شده باشه. اصلاً ازش صحبت نمی‌شد. منطقهٔ ممنوع بود. مادرم اگر گاهی خیلی‌ واجب بود دربارش حرف بزنه با ایما و اشاره چشم و ابرو بهش می‌گفت «اون‌جا». مثلاً می‌گفت «اون‌جاتو خوب بشور». و البته موقع گفتن این حرف به چشم ما نگاه نمی‌کرد. سرش به پائین بود و با چشم و ابرو و اشاره انگشت به «اون‌جا» اشاره می‌کرد. پدرم که یادم نمی‌آد اصلا دربارش حرفی‌ زده باشه. هیچ وقت. حتا در حد «اون‌جا» گفتن. طبیعتا چیزی که ما به طور غیر مستقیم یاد گرفتیم این بود که «اون‌جا» جای خوبی‌ نیست. یک منطقهٔ کاملا ممنوع است که فقط و فقط به خودمون مربوط می‌شه و در غیر این صورت باعث شرمساری است. [ادامــه]

اولین باری که من برای «اون‌جام» اسم دیگری یاد گرفتم کلاس پنجم دبستان بودم. با مامانم رفته بودم مهمونی‌ و با چند تا دختربچهٔ جدید که جزو دوستای مدرسه‌ام نبودن نشسته بودیم. دخترا شیطون بودن (با استاندارد‌های اون روزای من).  چیزای ممنوع می‌گفتن و هر هر میخندیدن. به من گفتن که اگر از کاسه الف و هـ رو برداریم چی‌ می‌شه؟ من گفتم کـَس؟ همه به هم نگاه کردن و گفتن نه. خوب من همیشه شاگرد اول بودم و خیلی‌ اون روزا بهم برمی‌خورد که بچه‌های هم‌سن من چیزی رو بدونن (چیزی که به وضوح انگار همه‌شون می‌دونستن) و من ندونم! برای همین حوصله‌ام سر رفت و بلند گفتم خوب چی‌ می‌شه؟ کـَس؟ کـِس؟ک‌و‌س؟ یکهو همه گفتن هیسس هیسس یواش! گفتم چی‌ بود؟ گفتن الان بلند گفتی‌! خلاصه این کلمه رو اون‌جا یاد گرفتم و البته فهمیدم که این کلمهٔ زشتی ست و نباید با صدای بلند گفته شود حتا در یک مهمانی زنانه. حتا مادر آدم هم نباید بداند که ما این کلمه رو بلدیم.

هر چند کنجکاوی من در باره امور جنسی‌ در اون سن و سال خیلی‌ زیاد بود اصلاً از این کلمه خوشم نیومد. و البته هیچ وقت هم جایی تکرارش نکردم. یکی‌ دو سال بعد یاد گرفتم که این کلمه و مشتقات آن در فرهنگ کوچه یک جور فحش هم هست… مادر ک و خواهر ک و غیره و انزجار من از این کلمه بیشتر شد. به نظرم این کلمه همراه بود با بار تحقیر و توهین خیلی‌ زیاد و هر کس این کلمه رو ساخته بود به همین منظور ساخته بودش. به نظر من کاربرد دیگری نداشت. سال‌ها بعد، یعنی‌ بعد از تموم کردن دانشگاه (بله من همیشه از قافله عقب بودم!) یک وب‌سایت جوک درست شده بود به اسم kossher . com اون‌جا بود که با کلمات جدید کس‌خل و کس‌شعر آشنا شدم و خیلی‌ هم بدم نیامد و متأسفانه از این دو تا ترکیب گاه‌گاه استفاده می‌کنم. چون به هر حال در فرهنگ من هیچ وقت این کلمه با عضو شریف من نسبتی نداشته. همان‌طور که از کلمات و اصطلاحات مشابه مذکر استفاده نمی‌کنم و همان حس چند‌آور را برایم تداعی می‌کند.

غیر از این‌ها، مادرم کلاً یکی‌ دوبار دربارهٔ «اون‌جا» به ما توضیحاتی داده بود و ما یاد گرفته بودیم که اون‌جا جای خیلی‌ حساسی ست که باید به شدت پوشیده بشه و همیشه ازش مراقبت بشه. خانوادهٔ من اصلاً مذهبی‌ نبود، ولی‌ ترجیح می‌دادن که ما شلوار بپوشیم تا دامن.  چون که این جوری شورت‌مون پیدا نمی‌شد! این ترجیحات رو البته خیلی‌ غیرمستقیم به ما حالی‌ می‌کردن. به من گفته بودن که نباید ‌اسب‌سوار‌ی کنم و از درخت و دیوار بالا برم  چون که یک پرده‌ای داخل «اون‌جا» هست که با این کارا پاره می‌شه و اگر پاره بشه باعث کلی‌ مکافات و شرمندگی بیش‌تر می‌شه. من تا سنین نوجوانی فکر می‌کردم که اگر این پرده پاره بشه من خون‌ریزی زیادی خواهم کرد و همیشه از آسیب‌پذیر بودن اون‌جام وحشت داشتم.

موقعی که پریود شدم تنها وقتی‌ بود که مادرم خوشحال شد و به من گفت که این نشونهٔ سلامت من هست و البته هیچ کس حتا در مدرسه به ما یاد نداد که توی بدن چه اتفاقی‌ می‌افته که ما پریود می‌شیم. در مدرسه به «اون‌جا» می‌گفتن آلت تناسلی‌.  در کل اطلاعات من دربارهٔ آلت تناسلیم خیلی‌ خیلی‌ کم بود. بعدش هم که رفتم رشتهٔ ریاضی‌ و از دست کلیهٔ اعضای بدنم راحت شدم. فقط همیشه آرزو می‌کردم که اتفاقی‌ برای «اون‌جام» نیفته که مجبور بشم دربارش با کسی‌ حرف بزنم.

بعد برادرم به دنیا اومد. اون‌جای اون از اول اسم داشت. اون هم نه اسم مخفی‌ و آبروریزی و این حرفا، بل‌که اسم به رسمیت شناخته‌شده‌ای داشت و همه هم مجاز بودن که درباره‌اش حرف بزنن و بهش اشاره کنن. اصولاً دودول اسم بدی که نبود هیچ، اسم بامزه‌ای هم محسوب می‌شد. کسی‌ موقع حرف زدن از دودول سرشو پایین نمی‌گرفت، و برعکس از همون ماه‌های اول تولد برادرم همه با یک جور حس شنگولی‌ و شادمانی به دودول ایشون اشاره می‌کردن تا جایی‌ که من دلم برای این عضو بی‌چاره که هیچ گونه حریم خصوصی نداشت می‌سوخت.

حالا این داستان‌ها چرا یادم اومد؟ چند وقتیه که پسرکم فکر می‌کنه که بچه (یا به قول اون baby) از توی دهان مادر درمی‌آد. من به شوخی‌ می‌گفتم خوب این بزرگ‌ترین سوراخیه که توی بدن من دیده و طبیعیه که این جوری فکر کنه. اما ضمناً هی‌ هم می‌خواستم براش توضیح بدم که بی‌بی از توی دهان در نمی‌آد و از جای دیگری بیرون می‌آد. اما صبر کردم تا یه کتابی‌ چیزی بخونم که خوب بتونم براش توضیح بدم. ضمناً این که دنبال یک اسم مناسب برای «اون‌جا» بودم که اگر یک وقتی‌ دختر داشتم بهش این اسم رو یاد بدم که به کار ببره و از شرّ «اون‌جا» گفتن راحت باشه.

اما دوباره حدوداً دو هفته پیش یک چیز دیگه پیش اومد. من و رادین رفته بودیم توالت که نوبتی جیش کنیم. از وقتی‌ که آموزش توالت رفتن رو باهاش شروع کردم بعضی‌ وقتا با هم می‌ریم که تشویق بشه. حالا خیلی‌ وقته که خودش می‌ره توالت و به من نیازی نداره. اما این دفعه توی مسافرت بودیم و شرایط جدید بود و خلاصه ما با هم رفتیم.  همین که رفتیم توالت رادین گفت که «من می‌خوام ببینم که چه جوری جیش از دودول تو می‌آد بیرون!» من با خودم گفتم که این همون لحظه است که باید آماده می‌بودم و اسمی می‌داشتم. اما نداشتم. ضمن فکر کردن با خودم فقط بهش گفتم «من دودول ندارم  چون که دخترم.» با تعجب و ناراحتی‌ گفت «چرا؟» می‌خواستم بگم که من به جای دودول یک چیز دیگه دارم که خیالش راحت بشه که من چیزی کم ندارم اما اسمی برای عضوم بلد نبودم که بشه به بچه گفت. گفتم «چون که من دخترم. پسرا دودول دارن، مثل تو و بابائی… من از این‌جام جیش می‌کنم»… خلاصه… موضوع به صورت تشریحی برگزار شد اما من جداً تصمیم گرفتم که یک اسم مناسب قابل بیان برای اون‌جای بیچاره‌ام پیدا کنم. می‌دونین که بچه‌ها می‌رن هر چیو یاد می‌گیرن داد می‌زنن به در و همسایه می‌گن… اسم باید رسمی‌ باشه که یه وقت کسی‌ از سر ندونم‌کاری به بچه نخنده.

یادمه چند سال پیش یه بحث مشابهی پیش اومده بود و من از یکی‌ از دوستای نزدیکم که می‌دونستم مامانش این جور چیزا رو خوب در بچگی‌ براش توضیح می‌داده، پرسیدم که تو به اون‌جات چی‌ می‌گی‌؟ گفت که «مامانم بهم یاد داده بود که بگم ناز… من هم هنوز می‌گم نازم»! البته صحبت رو ادامه ندادم. به نظرم خیلی‌ خنده‌دار اومد که یه زن بالغ به اون‌جاش بگه ناز. ضمناً ناز و گٔل و این حرفا یک جور صفت هست و من دنبال یک اسم می‌گردم. اسمی که هیییچ گونه صفتی رو به ذهن الهام نکنه. حالا این روزا که دارم کتاب speaking of sex رو می‌خونم که به پدر و مادر‌ها آموزش می‌ده که کِی‌ و چه جوری دربارهٔ سکس با بچه‌ها صحبت کنن، دارم کم‌کم چیزایی رو یاد می‌گیرم که خودم تا حالا نمی‌دونستم! در ۳۷ سالگی عجیبه اما متاسفانه واقعیت داره.

این کتاب فقط دربارهٔ آموزش سکس نیست. کلاً به بچه‌ها دربارهٔ اندام‌های جنسی‌شون توضیح می‌ده. در سنین مختلف. حالا دارم فکر می‌کنم که حتا ما در فرهنگ مردسالاری که داریم یک اسم رسمی‌ برای آلت تناسلی مرد هم نداریم. فکر کنین که چه خنده‌داره که یک مرد بالغ به اون‌جاش بگه دودول! و فکر می‌کنم که اطلاعات عمومی مردهای ایرانی‌ هم دربارهٔ عضو تناسلی‌شون خیلی‌ بیش‌تر از اطلاعاتی‌ که ما زن‌ها دربارهٔ عضو تناسلی خودمون داریم نیست. این موضوع کلی‌ جای حرف داره که در سطح این پست نیست.

این‌جا در انگلیسی از کلمات پینس و وجاینا استفاده می‌کنن. این کلمات رایج و رسمی‌ هستن، یعنی‌ مثلاً پزشکان هم از همین کلمه‌ها استفاده می‌کنن. رفتم مترادف این کلمات رو از توی کتاب فرهنگ معاصر پویا (دکتر باطنی) پیدا کنم که اون‌جا هم متأسفانه چیزی پیدا نکردم. یعنی‌ وجاینا رو ترجمه کرده «مهبل، واژن» و پینس رو گفته «آلت تناسلی مرد» که خوب کاربرد روزمره نمی‌تونه داشته باشه. رفتم مهد کودک بچه و از معلمش پرسیدم که شما عضو جنسی بچه‌ها رو با چه اسمی صدا می‌کنین؟ سؤال را با صدای آهسته هم پرسیدم  چون که ما هر کاری‌مون که بکنین ایرانی/شرقی هستیم. معلم با صدای بلند و راحت گفت که همون اسم‌های رایج پینس و وجاینا رو استفاده می‌کنن. فکر کنم از سؤال من تعجب کرد. خوب پسرم ۳ سالشه باید هم تعجب کنه!

من فعلاً تصمیم گرفتم که به اون‌جام بگم وجاینا. حداقل این اسم‌ها در این کشور رسمی‌ هست و بچه می‌فهمه که من از چی‌ حرف می‌زنم. اومدم خونه برای پسرم توضیح دادم که بی‌بی از دهان من در نمی‌آد بلکه از وجاینا درمی‌آد. هنوز می‌ترسم از سزارین و این که شکم منو پاره می‌کنن و این حرفا براش بگم. برم بقیهٔ این کتاب رو بخونم تا ببینم چی‌ می‌شه.

دلم خواست این کتاب رو ترجمه کنم. اگر همچین کتاب‌هایی توی ایران هست لطفاً به من خبر بدین. می‌خوام بدونم چی‌ موجود هست. البته برای ترجمه به دو واژهٔ کلیدی نیاز دارم که هنوز معادل خوبی براشون ندارم. به نظرم فرهنگستان زبان فارسی به جای این که برای واژه‌های جاافتاده‌ای مثل کامپیوتر معادل‌سازی کنه، بهتره یکی‌ دو تا کلمهٔ قابل استفاده برای پنیس و وجاینا بسازه‌!

پ.ن: اگر مطلبی درخور در این باره سراغ دارید، برای لینک دادن به آن خبرم کنید.

[+]

ظلمت اخلاق در نیمروز سیاست

مطلبی از وبلاگ مجمع دیوانگان

مجمع دیوانگان

«هرگاه موجودیت کلیسا به خطر می‌افتد از قید احکام اخلاقی رها می‌شود. استفاده از هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف قداست می‌یابد، حتی مکر و نیرنگ، خیانت؛ خشونت، خرید و فروش امتیازات و مناصب کلیسا، زندان و مرگ. زیرا هر نظم و سامانی برای جامعه است و فرد باید در راه مصلحت عمومی قربانی شود».

(دیتریش فون نیهایم، اسقف وردن – کتاب سوم در باره انشقاق، 1411 بعد از میلاد*)

* * *

«… مهاجرانی به شریعتمداری می‌گوید شما هر اختلافی که با سروش و ایده‌ها و اطرافیان‌ش داری داشته باش و آن‌ها را بنویس و در روزنامه‌ات منتشر کن؛ اما شما می‌دانی، من هم می‌دانم که وصله جاسوسی به سروش نمی‌چسبد و این تهمتی ناروا و غیرموجه است. سروش چه منصب دولتی و اطلاعات محرمانه‌ای دارد که با خارجی‌ها در میان بگذارد؟! شریعتمداری در پاسخ می‌گوید: می‌دانم سروش جاسوسی نکرده، اما می‌شود به ایشان « بهتان» زد و «افترا» بست؛ چرا که در فقه بابی داریم تحت عنوان «مباهته». مطابق با این بابِ فقهی، اگر مردم به دور کسی جمع شوند که محبوبیت و نفوذ زیادی دارد و در عین حال خلاف اسلام سخن می‌گوید و نمی‌توان مردم را از اطراف او پراکنده کرد، می‌توان به او «بهتان» و «تهمت » زد و شخصیت او را تخریب کرد و از این طریق با او در پیچید و از نفوذ و تأثیرش کاست … ». (از یادداشت «سروشدباغ»)

* * *

 

من پیش از این مطالبی در مورد «مباهته» خوانده بودم. می‌دانم تفاسیر فقهی از آن متفاوت است و همه مسلمان‌ها به مانند آقای شریعتمداری اعتقاد ندارند که چنین امری جایز است. اما فارغ از این بحث فقهی، خیلی خوب می‌دانم که این شیوه از توجیه وسیله با استناد به هدف نهایی، ابدا محصول هیچ مذهب و منحصر به هیچ دوره و یا اندیشه خاصی نبوده است. قطعا «نیکولاس ماکیاولی» به دلیل انسجام‌بخشی به این اندیشه به نوعی سرآمد و الگوی تمام آنانی تصور می‌شود که برای رسیدن به هدف خود از هیچ‌گونه عملی، ولو جنایت و زشتی و پلیدی خودداری نمی‌کنند.

 

در میان آنانی که گمان می‌کنند اهداف‌شان به آن‌ها حق استفاده از هر وسیله‌ای را می‌دهد، تنها تمایز قابل تصور همان «اهداف» ادعایی است. یعنی این گروه تفاوت خود با گروه رقیب را صرفا همان اهداف نهایی می‌داند: «ما دروغ می‌گوییم، آن‌ها هم دروغ می‌گویند. اما آن‌ها برای منافع شخصی و ما برای منافع ملی»! «ما جنایت می‌کنیم و آن‌ها هم جنایت می‌کنند، اما آن‌ها برای سلطه‌جویی و ما برای رهایی انسان‌ها»! یا در مثالی عینی‌تر و به روزتر، شریعتمداری بد است چون برای بقای حکومت است که علیه خاتمی دروغ می‌گوید و تهمت می‌زند. اما من خوب هستم چون برای ضربه زدن به حکومت است که علیه خاتمی دروغ می‌گویم و فیلم مونتاژ می‌کنم! (اینجا+) بدین ترتیب، چنین اندیشه‌ای چند فرض اساسی را در دل خود به عنوان پیش‌فرض قرار داده است:

 

– نخست آنکه تک‌تک این افراد حقیقت مطلق را کاملا در مشت دارند و می‌توانند هدف نهایی را بدون هیچ خلل و تردیدی تشخیص دهد. (با توجه به اینکه وسیله‌ها اصلا اهمیت و تفاوتی ندارند، تنها ملاک‌ها همان اهداف هستند. حال اگر شما در هدف نهایی کوچکترین اشتباهی کرده باشید یکباره به قعر سقوط خواهید کرد و همان‌جایی قرار خواهید گرفت که گمان می‌کنید مخالفان شما هستند)

 

– دوم آنکه این اندیشه باور دارد که اهداف و وسیله‌ها از هم مستقل هستند. یعنی مثلا شما می‌توانید با سلاح جنگ به صلح برسید! یا با سلاح دروغ، جامعه‌ای اخلاقی پدید آورید و یا اینکه جامعه را به «زور» به پیشرفت و دموکراسی برسانید. البته قطعا هیچ کدام نمی‌توانند پاسخ دهند که این مرز دقیق زمانی که ما از وضعیت کنونی به اهداف نهایی و مطلوب آن‌ها خواهیم رسید چگونه مشخص شده و چطور می‌توانیم بفهمیم از آن عبور کرده‌ایم؟ بعید است که هیچ کدام بخواهند ادعا کنند که در «اهداف نهایی» آن‌ها هنوز همین وضعیت استفاده از وسایل غیراخلاقی تداوم دارد.

 

اما تصور مقابل این اندیشه با هر دو پیش‌فرض بالا مخالف است. یعنی در درجه نخست هیچ حقیقت مطلقی را به رسمیت نمی‌شناسد که کسی بخواهد آن را در مشت داشته باشد و در درجه دوم وسیله و هدف را در پی‌وندی تنگاتنگ با یکدیگر می‌داند:

 

«هدف را بدون راه به ما نشان ندهید، زیرا هدف‌ها و وسیله‌ها در این کره خاک چنان به هم آمیخته‌اند که با تغییر یکی دیگری نیز تغییر می‌کند. هر راه متفاوتی اهداف دیگری را پیش چشم می‌آورد».

(فردیناند لاسال – فرانتس فون زیکینگن)

 

پی‌نوشت:

هر دو نقل قول ابتدایی و انتهایی یادداشت برگرفته از کتاب «ظلمت در نیمروز» اثر «آرتور کوستلر» است. این کتاب، رمانی ماندگار است در به تصویر کشیدن مراحل، جزییات، استدلال‌ها و البته تبعات همین اندیشه توجیه‌گر وسیله به استناد هدف که انقلاب روسیه را به فاجعه‌ای چون شوروی استالینی کشانید.

بدبخت انسان

نان و شراب
اینیاتسیو سیلونه

خر در بیست و چهار سالگی پیر می‌شود، قاطر در بیست و دو سالگی، اسب در پانزده سالگی.
بدبخت انسان که تا شصت/هفتاد سالگی باید صبر کند.

به نزد من بشتاب

هوراس
شاعر بزرگ رومی

tibi…
non ante verso lene merum cado jamdudum apud me est.
eripe te moroe

برای تو…
روزگاری دراز است که در خانه‌ی من سبویی پر از شراب شیرین هست که تا کنون هیچگاه سر فرود نیاورده است.
از هر پیوندی بگسل و به نزد من بشتاب!

آهستگی

آهستگی
میلان کوندرا

در جهانی که در آن همه چیز نقل می‌شود، نزدیکترین وسیله در دسترس، اسلحه است؛ و مرگ آورترین حادثه، آگاه شدن!

تذکره الاولیاء…

تذکره الاولیاء

گبری را گفتند که :  «مسلمان شو»

گفت: اگر مسلمانی این است که بایزید می کند من طاقت ندارم و نتوانم کرد ؛

و اگر این است که شما می کنید بدین هیچ احتیاجی ندارم !

 

آنیما

کارل گوستاو یونگ
انسان و سمبولهایش

آنیما، تجلی تمام گرایشهای روانــی زنانه در روح مــرد است؛ ماننـد احساسات، مکاشفات، حساسیتهای غیر منطقی، عشق شخصی، احساسات به طبیعت و سرانجام روابط با ناخودآگاه.
هروقت آنیما در رویاها، کشف و شهودها، و تخیلات ظاهر می‌شود، شکل و صورتی انسانی به خود می‌گیرد و از این طریق، نشان می‌دهد که عاملی که او مظهر آن است، همه‌ی خصایص شاخص یک موجود مونث را داراست…

LullabyChuk Pa…

Lullaby
Chuk Pala hniuk

لالایی
چاک پالا نیوک

قرنها پیش، ملوانها عادت داشتند در سفرهای طولانی، یک جفت خوک را درجزایر متروکه به امان خدا رها کنند یا یک جفت بز را ول کنند.در هر حال، در سفر بعدی آنها، جزیره تبدیل به یک منبع گوشت می‌شد.این جزیره ها دست نخورده بودند.آنها محل زیست و زاد و ولد پرندگانی بودند، کع هیچ شکارچی نداشتند.تخمهای این پرندگان در هیچ جای دیگر کره زمین نمی توانستند دوام بیاورند.گیاهان آنجا، بخاطر فقدان دشمن، بدون خار یا سم تکامل پیدا کرده بودند.بدون شکارچی و دشمن، این جزیره ها حکم بهشت را داشتند.
در سفر بعدی ملوانان به این جزایز، یتنها چیز موجود، گله های خوک و بز بود.
اویستر قصه را تعریف می‌کند.
ملوانان این کار را «بذر گوشت افشانی» می‌نامیدند.
اویستر میگوید: «این تورا یاد چیزی نمی اندازد؟ مثلا داستان آدم و حوا؟»
در حالی که از شیشه ماشین بیرون را نگاه می‌کند، می‌گوید : «تو هیچوقت نمی‌دانی که خدا کی با کلی سس باربی کیو برخواهد گشت؟»

پ.ن: وقتی در پیاده رو قدیمی آیدا احدیانی قدم میزدم پیدایش کردم

هرچه را شروع می‌کنم

استفانو بنینی
کافه زیر دریا
داستانی که شپش سگ سیاه تعریف کرد

مردی بود که هیچ‌وقت نمی‌توانست چیزهایی را که شروع کرده بود تمام کند.فهمید که این‌جوری کاری از پیش نمی‌رود.
بنابر این یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت :
-تصمیمی گرفتم : از حالا به بعد، هرچه را شروع می‌کنم…

زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند

سهراب سپهری
مسافر

چه خوب يادم هست 
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

Make Me Worry You’re Not O.K

  مطلبی از سوزان شپیرو در مجله نیویورک تایمز به ترجمه‌ی راز

اعتراض فیلیپ لوپیتِ نویسنده به نوشته‌های اعترافی این است که نویسنده‌های‌شان آن‌طور که باید و شاید اعتراف نمی‌کنند – و من با این نقد موافقم. بزرگترین اشکال نویسنده‌های نوپا این است که خیلی شُسته‌رُفته می‌روند سراغ رایانه‌شان و آن‌چه می‌نویسند چیزی بیش از نامه‌ای عاشقانه درباره‌ی پدر و مادر و همسر و فرزندان بی‌همتایشان نیست: آنها تنها حکایت‌های بی‌ارزش و خوش‌بینانه‌ی زندگی‌شان را با خواننده‌شان در میان می‌گذارند. این موضوع بندرت الهام‌بخشِ ایده‌ای درخشان یا حکایت‌گر درک نویسنده از خودش است. تضاد و درگیری و تنش اقناع‌کننده‌ترند؛ بویژه اگر نوشته‌تان این‌طور آغاز شود که «من» راوی در حال سقوط از پرتگاه (البته به گونه‌ای استعاری) است. هرچند در نگاه نخست نادرست بنظر می‌رسد، امّا صفت‌هایی که در زندگی شخصی‌تان شما را محبوب و دوست‌داشتنی می‌کنند (مثل چهره‌ی زیبا، موفقیت بی‌اندازه، ازدواج موفق، خانه‌ی خوب، اعتمادبنفس متعادل و معقول) همان صفت‌ها و کیفیّت‌هایی هستند که باعث می‌شوند خواننده‌تان ازتان متنفّر شود. هرچقدر از آغاز بدبخت‌تر و شکست‌خورده‌تر باشید، مخاطب‌تان بیشتر دربند و درگیرِ روایت‌تان می‌شود.

در صفحه‌ی اوّل کتاب خودزندگی‌نامه‌ی کلاسیک «خاکسترهای آنجلا» فرنک مک‌کورت اعتراف می‌کند: «بدتر از کودکِ معمولی و فقیربودن… کودکِ کاتولیک ایرلندی و فقیربودن است» و بعدتر داستان‌های مربوط به الکل و بدرفتاری و فقر و آتش و ترک فرزندان و رفتن والدین، خواننده را انتظار می‌کشند. والس کتاب خاطره‌هایش «قصر شیشه‌ای» را اینطور آغاز می‌کند که روزی در تاکسی نشسته بوده و به این می‌اندیشیده که آیا برای برنامه‌ای که در منهتن دعوت بوده بیش از اندازه تیپ نزده، که ناگهان مادرِ بی‌خانمانش را می‌بیند که داشته زباله‌ها را می‌جوریده. کتاب «می‌خواهم از مغزم تشکر کنم که مرا به یاد دارد» جیمی برزلین اینطور شروع می‌شود که نویسنده در بیمارستان روی صندلی چرخ‌دار به سمت اتاق عمل می‌رود تا مغزش را جراحی کنند و ترس سراپای وجودش را فراگرفته که نکند در اثر جرّاحی خاطراتش را، و توانایی کارکردنش و زندگیش‌ را ازدست بدهد. وقتی چنین رازهای دل‌پیچه‌آوری را بی‌مقدّمه در اختیارِ مای خواننده می‌گذارند، بی‌تابیم که بیشتر بدانیم و به سفری ذهنی برویم؛ سفری که – به نیابت نویسنده – درد، شوق و حکمت ارزانی می‌دارد.

همیشه به شاگردانم اخطار می‌دهم که آن‌وقتی که چیزی نوشتید که خانواده‌تان ازش بشدت بدش آمد، آن‌زمانی‌ست که صدای خودتان را در نوشته‌هایتان پیدا کرده‌اید. اگر می‌خواهید بین پدر و مادر و خواهر و برادرتان محبوب باشد، بهتر است بروید و کتاب آشپزی بنویسید.
+


سفر با گربه‌هایم

سفر با گربه‌هایم
مایک رسنیک

نیمی از عمر صرف این میشه که کسی رو دوست داشته باشی.
نیمه دیگه‌ی عمر صرف اینکه کسی تو رو دوست داشته باشه.
اگر خوش شانس باشی و این دو نیمه بالاخره کنار هم قرار بگیرن، دیگه وقتشه که بری سینه‌ی قبرستون.

انجیل متی
باب 7(13،14)

بکوشید تا از در تنگ داخل شوید، زیرا در بزرگ و راه فراخ به‌ ضلال می‌رسد و بسیارند کسانی که از این دروازه می‌گذرند، اما تنگ است دری که راه به‌زندگی می برد و باریک است راهی که به سرچشمه حیات می‌رود و کم‌اند کسانی که این در و این راه را می‌یابند.

The thorn Bird’…

The Thorn Bird’s

کاردینال دی بریکاسارت: از اون همه اشتباهی که مرتکب شدم، بدترینش این بود که هرگز عشق رو انتخاب نکردم!

The Thorn Birds…

The Thorn Birds

مری کهنسال به کشیش رالف جوان و زیبا:
بذار یه چیزی درباه‌ی پیری و اون خدای تو بگم…
اون خدای کینه توز تو که جسم ما رو نابود می‌کنه و برای ما جز حسرت گذشته چیزی باقی نمیذاره.
داخل این جسم احمقانه، من هنوز جوون هستم!
من هنوز احساس میکنم!
و هنوز میل به خواستن دارم!
هنوز آرزو دارم
و هنوز دوستت دارم…

بهای سنگین

The Thorn Birds

کشیش رالف :
یه داستانی هست.یه افسانه…
درباره‌ی پرنده ای که فقط یک بار در زندگیش آواز میخونه.
از زمانی که آشینه‌ی خودش رو ترک میکنه به جستجوی درخت خار دار میگرده…
و تا پیدا نکنه آروم نیشنه بعد آواز میخونه…
زیباتر از هر موجود دیگه ای در زمین آواز میخونه
آوازش رو در حالی سر میده که خودش رو از بلند ترین و تیزترین خارها آویزون کرده باشه
اما وقتی که می‌میره از همه‌ی اون رنج‌ها رها میشه
برای مرگ او چکاوک ها و بلبل‌ها آواز سر میدن
این پرنده‌ی خار دوست زندگیش رو فدا میکنه
فقط فدای یک آواز
که اون آواز دنیارو به آرامش دعوت میکنه
مگی: معنی این داستان یعنی چیه پدر ؟
کشیش رالف: که بهترین‌ها به بهای گزافی خریداری میشن
و اون بها یعنی درد و رنج

Cinema Paradiso…

Cinema Paradiso
[Giuseppe Tornatore]

كشيش: وقتي ميايم سرپائينيه و خدا كمك ميكنه؛ اما موقع برگشتن سربالائيه و خدا فقط ميشينه و نگاه مي‌كنه!