ناگـــــــهان

ماه: آوریل, 2012

مصطفی همیشه میگفت آدم باید یک جوری برود که حقیقتن برگشتنش هم دیگر نتواند هیچ دردی را دوا کند!

از گودرِ [یک یای نکره]

Advertisements

انسان کمتر،تنهایی بیشتر

آخرین سرشماری در دنیای من

جمعیت : یک نفر

نشونی بده

توفان(دیکته قدیمی طوفان) چند روز پیش تهران قالیچه پادری که توی تراس بود رو با خودش برد
جاش شورت و سوتین آورد.
مالباختگان تشریف بیارین نشونی بدین اموال رو ببرین.خوبیت نداره اموال حساس شما پیش جوون مردم باشه
(چقدرم رنگاشون شاده)

تف به فانتزی

خیلی هم دوست داشتم دختری را دوست می‌داشتم که پنجره اتاقش به کوچه باز میشد.
منم میرفتم با سنگ میزدم به شیشه تا بیاد دم پنجره با هم جیک جیک مستونه بگیم.
بعد یهو باباش که دست بر قضا قصاب محل هم هست در و وا کنه و با رکابی که موهای وزوزی سینش عین جنگل آمازن از اینور اونوش زده بیرون و با پیژامه بیاد بیرون.
بعد شروع کنه مثل سگ دنبالم کنه (البته الان مثل سگ ،بعدش که شد پدر زنم میشه آقاجون)
از پشت سر دمپایی هاشو دونه دونه در بیاره و شوت کنه طرفم.یکیشم زارپی بخوره پس کلم و من اولین کوچه فرعی رو که دیدم بپیچم توش.
بعدشم نه موبایلی باشه نه اینترنتی که تا فرداش هم نگران باشم که باباش چیا بهش گفته اونم ندونه باباش چه بلایی سرم در آورده.

افسوس که نه من پای دویدن دارم نه دیگه سن من به این فانتزی ها قد میده
الانم بری دم پنجره کسی زرتی زنگ میزنه 110

تف به فانتزی اصلا

اما …

هست

اما نه سر جایش

دست

همیشه پنجره ای برای باز شدن هست

دستی برای آن نیست

برهان قاطع

بالاخره هرکدوممون یه دلیل کاملا احمقانه داریم برای تنها بودن

و من پر از خیالهای شیرینم

و من در خیالم بیش از واقعیت شما، بوسیده ام و در آغوش کشیده ام

من آنی را که نمیشناسم و ندارم
شما آنی را که میشناسید و دارید

تو مشغول مردن‌ات بودی

در زیر این تخته سنگ
جان براون آرمیده است
همو که بیلبوردها را دیده بود
و جاده را ندیده بود

بیلبورد / آگدن نش / تو مشغول مردن‌ات بودی

تو مشغول مردن‌ات بودی
نشر : حرفه، هنرمند
ترجمه : محمدرضا فرزاد

«تو مشغول مردن‌ات بودی»، یک مجموعه است از شعرها و تصاویر. شعرهایی از آنا آختامووا، چارلز بوکوفسکی، ریچارد براتیگان و ریموند کارور و عکس‌هایی از سباستین سالگادو، بروس دیویدسون و دیوید آرابس.

عبور کن

بگذار بگذرد،چون میگذرم از یادها

الگوی من

گاهی وقتا به همین سادگی به بابای هاکلبریفین غبطه میخورم

سرنوشت صندلی

جای خالی ِ مان زود پر می شود
مثل صندلی خالی،در اتوبوسی شلوغ

کیستی ای سیاهی ؟

هر روز توی قسمت آمار و ارقام وبلاگ میدیدم تا من پست میذارم یکی از انگلستان و فقط هم همون یه نفر بازدید کننده ی ثابت منه.برام خیلی جالب و عجیب بود که فقط یه نفر اون هم همیشه از انگلستان بازدید کننده این وبلاگه !
دوست داشتم پیداش کنم و بدونم کیه ؟

آخرش فهمیدم اون آدم خودمم که با ساکس پروکسی که سِرورش توی انگلستانه وصل میشم به نت !!

یاد داستان اون مورچه افتادم که عاشق یه مورچه دیگه شده بود و آخرشم فهمید چای خشک بوده !!

خیلی دردناکه آقا
خیلی

دوست

مینویسم از دوست

گرچه دردم از اوست