ناگـــــــهان

ماه: ژوئن, 2015

برایم عجیب بود دیدن فیلمی که قبلا کسی درست شبیه نقش اولش را می‌شناختم. هم شخصیت و خواسته‌هایش و به شکل عجیبی چهره آن فرد بود. تا به حال دو نفر را تا این اندازه شبیه به هم ندیده بودم. البته شخصیتی که دورهء جوانیِ قهرمان را بازی میکرد.
اینکه یکی مثل آن فرد را در عالم واقعیت بشناسی و اینکه آنی که میشناسی به همین اندازه از هر نظر شباهت داشته باشند، باعث می‌شود بعد از دیدن فیلم کمی درگیر این تشابهات باشی.
تنها تفاوت این بود که قهرمان فیلم را آدمهای زیادی، با آن امیال‌اش می‌شناختند ولی این آدم واقعی را، با آن خواسته‌های مشابه را شاید(!!!) فقط من می‌شناختم. آن هم به خاطر بسترهای ایدئولوژیک جامعه که گاهی آدمهای درگیر آن فکر میکنند خودشان انتخاب کرده‌اند که اینگونه باشند، در حالی که اگر در جوامعی آزاد به دنیا می‌آمدند، دست کم در این مورد به خصوص من فکر میکنم درست شبیه شخصیت فیلم رفتار میکرد. یعنی عمومی و نه اینکه خصوصی این امیال و افکار را نشان بدهند. این چیزها باعث می‌شود کسی با این شباهت‌ها، پشت دیوار ایدئولوژی، خودش و خواسته‌هایش و درگیری‌های ذهنی‌اش به چیزهایی که به آن کشش دارد ولی آزارش می‌دهند را پنهان کند. پنهان از چه؟ از خودش؛ و فقط وقتی بستری ولو کوچک برای بروز و ظهور آن چیزها پیدا شود، آن وقت مثل یک بمب منفجر می‌شود. جالب است وقتی این احساس‌ها پشت ایدئولوژی حبس میشوند اسمش میشود ایمان و تقوی. در حالی که آب نیست، وگرنه شناگران قابلی هستند.
نمیتوانم بگویم حس‌ام به این فیلم چیست. شاید یک حس دوگانه باشد. خوب برای موضوع جسورانه و بد برای یادآوری آدم‌های مهوع.

پ.ن: این نوشته را مدتی قبل نوشتم اما منتشر نکردم چون می‌خواستم ببینم بعد از گذشت مدتی میتوانم حس درستم به این فیلم را پیدا کنم یا نه؟ همان بود که گفتم.فیلم خوبی بو. اما شخصیت فیلم یادآور شخصیت آزار دهنده‌ی واقعی‌ست. محصول این تقابل، زایش یک تعلیق موقتی بود.
می‌شود در پس چهره‌های ساده و حتی موجه ما هیولایی باشد. هیولایی ریاکار که بعد از اینکه بهره را برد، به یکباره یاد محراب عبادت می افتند و دوباره از نو. انسانهایی مهوع که پای عملشان نمی ایستند. خطایشان پای دیگران است، اعمال به تعبیر خودشان نیک، محصول تقوای (نداشتهء) خود.
اینکه یک چیزهایی تا مدتی از یاد آدم نمی‌روند به دلیل خوب بودنشان نیست. یک چیزهایی، یک آدمهایی، یک اتفاق‌هایی، آنقدر تهوع انگیز هستند که تا مدتی میتوانند با دیدن یک فیلم یا شنیدن سخنی یا هرچه، دوباره به یاد آدم بیایند.
یکی میگفت: «بعضی ها هم سادگی‌شان از روی پدرسوختگی‌شان است». چقدر با دیدن این فیلم به یاد این جمله می‌افتادم.

آدم‌هایی هستند که تا اعماق سلول‌های بنیادین خود و بند بند دی ان ای‌شان از ما متنفرند؛ اما شما هم از چرایی آن بی خبرید و هم کمترین اهمیتی به آن نمیدهید.
نفرتْ دل نفرت ورز را سیاه می‌کند و مشکلی برای نفرت انگیز ایجاد نمی‌کند. خصوصا آنکه دلیلش از دل باشد؛ و نه عقل.

بعد از این خطابه‌ی قرا عارضم خدمت منور معطر دوستان که این روزها دوباره اینستاگرام را بعد از مدتها که غیر فعال کرده بودم راه انداخته ام. چقدر هم خبر مهمی خیر سرم. بله عرض میکردم در مورد اینستاگرام. دنیای جالبیست. کنار کار و زندگی و روزمرگی ها چند عکس هم میگیری و تمام. این موبایل بیخ جیب باید به یک دردی بخورد. مخصوصا که معیار موبایل خریدن یکی مثل من دوربین اش است. قابلیت تماس هم اگر نداشت نداشت. بهتر. خیلی از دوستان شناخته و نشناخته را گم کرده ام و از دیدن عکسهای خوبشان هم محرومم. در لیست بعضی دوستان دیگر گاهی که حوصله کنم میگردم دنبالشان. فکر کنید تا الان فقط نفرشان را دیده ام. ماشالله همه هم چند هزار دنبال کننده و دنبال شونده دارند. میروم سروقت همانها که نهایتا چند صدتا دارند. وقتی آدم ها را از نزدیک نمی شناسی خیلی فرقی برایت ندارد کیستند و چگونه فکر میکنند. ماحصل نگاهش میشود یک عکس. و تو یا آن را دوست داری یا نه. به همین سادگی.
این فالو و ادد کردن را هم به بامبول های آدم های ذهن مسموم باید اضافه کرد. بعضی آنقدر آدمهای بالغی هستند که دنبال کردنشان آنها را دچار سوء تفاهم یا توهم یا هر بی تعادلی ذهنی نکند. بعضی برعکس. شاید سوال شود این توهمات دیگران چرا انقدر موضوع برخی نوشته های من شده؟ خب این هم از بدبختی من است که خدا قاطبه ی متوهمین عالم را اطراف و اکناف عالم جمع کرده و اطراف من ریخته. هر کاری میکنم یک بامبولی درش هست. انگار ما لال هستیم و حرف زدن نمیدانیم که بخواهیم مستقیم کاری کنیم/ بعد میرویم غیر مستقیم کاری میکنیم و سوء برداشت ایجاد کنیم. بگذریم. تا بوده همین بوده. شاید هم دور و بر شما هم از اینها هست. من که خبر ندارم. حدسم این است که در جامعه دایی جان ناpلoنی ما این موضوع ژنتیکی شده. شاید من خیال میکنم که فقط دور و بر من زیاد هستند.
به هر جهت آنها که خورده اعتقادی دارند در ماه رمضانی که دارد می آید دستی به دعا برای شفای همه ی مریضان بالا ببرند. روحی و جسمی. من را هم اول صف بگذارند.

انقدر حرف برای گفتن دارم اما حال و حوصله اش را ندارم. یعنی همه شان را نوشته ام اما حوصله نشرشان را تا امروز نداشته ام. در مورد فیلم و کتاب و جاعل نقاشی و سوراخ دیوانه در کف دریاچه نوشاتل و نحوه موال رفتن فضانوردان در فضا.حتی در مورد که با این درد اگر در بند در مانند درمانند. بله. حتی حوصله نشان دادن کارهای جدید طراحی را هم ندارم. یعنی حوصله بارگذاری روی فلیکر را هم ندارم. اصلا چی دارم؟ یک سره بروم بمیرم. بعد هم این بروز رسانی جدید ویندوز ۸.۱ معلوم نیست چه خاکی به سرش شده که ویرگول را در صفحه کلید نمی یابم. اوه! نمی یابم!؟ بله نمی یابم یعنی اینکه حرف p در فارسی هم گم و گور شده و نمیشود بگویم peyda نمیکنم. فعلا کار برای تایب سخت شده و مطالبی که از قبل در درفت هست هم میترسم ویرایش کنم و بی ویرگول بمانم. البته تلاش هم نکردم این درد را درمان کنم. که با این درد اگر در بند درمانم خب بمانم.
حالا اگر درست شد مفصل منبر خواهم رفت در باب مساپلی چند!!! یا امام زاده نادر فتوره چی. پ را پیدا کردم. رفته نشسته جای همزه. مساپلی کاشف پ شد. جلل الخالق. حتما ویرگول هم جای بک اسپیس نشسته. خاک بر سر شدم که. کلا همه اعراب ها جایشان عوض شده. عوضش علامت سکون را گذاشته و دیگر نیاز نیست دهنمان سرویس شود علامت سکون بگذاریم. اینها حتما مرض ماکروسافت است برای اینکه بروم روی ویندوز ۱۰. یک چند روزی بود که این گوشه یک علامت جدیدی از خودش در میکرد و زدم دیدم که دارد میگوید از ۱۰ جون میتوانید ویندوز 8.1 را به ۱۰ آپگرید کنید(جون نه اون جون ها. ژوعن یعنی. اما همزه چون نیست نوشتم جون) شما را به حق مسلم ماست که در دوغ و باقی لبنیات نیست فکر بد نکنید. خارجی بازی درنیاوردم. قصد خانم بازی هم ندارم. الان فهمیدید که چرا ناپلیون را بالا آنگونه نوشتم؟ خب اگر هم نفهمیده بودید الان فهمیدید. دیدید چقدر راحت میشود قضاوت اشتباه کرد؟
خلاصه من تا الان تسلیم این صحنه آرایی های خطرناک نشده و بر مدار همین ویندوز ۸.۱ مانده ام. کی حوصله دارد این همه نرم افزار ریز و درشت گرافیکی را از اول نصب کند. مسلمان نشنود کافر نبیند به حضرت عباس. منوبار پایین( من و بار نه ها. منظورم همان منو به کسر میم است)( خب الان همزه کدام گوری رفته؟) و دسکتاپ شبیه بازار سد اسمال شده. هرنوع مرتب سازی تلاشی مذبوحانه و بی فایده است. ضمن اینکه من در بی نظمی این لبتاپ بسی نظم ها میبینم که تو مو میبینی و من در آینه هم نمیبینم. اینها که در خشت خام چیز میبینند شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ والا به قرآن.
عرض میکردم در باب بی نظمی این لبتاپ. سعی میکنم دیر به دیر مرتبش کنم. چون مرتب کردن همانا و گم کردن خیلی چزها همان. در همین لبتاپ چیزهایی هست که میدانم هست اما امیدی به پیدا کرنشان مادام العمر ندارم.
خلاصه سعی میکنم این مشکل را در اسرع وقت حل کنم و دوباره یک چیزهایی بنویسم. تا آن موقع که انشالله دیر نیست یا حق.