ناگـــــــهان

ماه: فوریه, 2013

پرده همیشه برای کنار زدن نیست

چگونه می‎شود دو نفر عاشق هم باشند و یکی به دیگری بگوید «حیوون» و آن دیگری وا برود از شادی شنیدن این حرف؟!
و جواب بشنود : عاشقتم آشغال!

یک وقتهایی آدم از سر قلیان احساساتش ممکن است کلمات غیر متعارفی به کار ببرد؛ مثل «بیشرف»، «لعنتی»، «دیوونه» و از این دست.
اما اینها کلماتی لزوما با بار منفی نیست.در اشعار شعرای قدیم ما هم گاهی دیده شده که در سرزنش کردن معشوق با واژه های نه چندان مرسوم زبان به سخن گشوده‌اند، اما نه برای اهانت، بلکه نوعی گلایه همراه با ابراز وفاداری به عشق.
ولی می‌بینیم نوع جدیدی از ابراز احساسات به کار برده می‌شود که به نظر می‌رسد کم کم حرمت‌ها را میدرد و دیگر چیزی از عشق باقی نمی‌گذارد.
از زن و شوهر، عاشق و معشوق نزدیکتر به هم نداریم اما بین اینها هم پرده‌هایی هست که هرگز نباید دریده شود.حتی به بهانه‌ی ابراز احساسات.
اصلا وسوسه عشق و وجود عشق یعنی سیراب نشدن.سیراب که بشوی میروی.
آن پرده‌ها نمیگذارند سیراب بشوی و همیشه باعث بکر ماندن چیزهایی می‌‌شود که نباید کشف شود.نباید دیده شود.
سرزمینی که همه جای‌اش کشف شده باشد دیگر لذت و هیجانی ندارد.
روزی که انسان برای همه‌ی سوالاتش پاسخی پیدا کند، روزی‌ست که در واقع نابود خواهد شد.

Advertisements

آنیما

کارل گوستاو یونگ
انسان و سمبولهایش

آنیما، تجلی تمام گرایشهای روانــی زنانه در روح مــرد است؛ ماننـد احساسات، مکاشفات، حساسیتهای غیر منطقی، عشق شخصی، احساسات به طبیعت و سرانجام روابط با ناخودآگاه.
هروقت آنیما در رویاها، کشف و شهودها، و تخیلات ظاهر می‌شود، شکل و صورتی انسانی به خود می‌گیرد و از این طریق، نشان می‌دهد که عاملی که او مظهر آن است، همه‌ی خصایص شاخص یک موجود مونث را داراست…

دروغ مجسم

اولین باری که پدرم منو موقع سیگار کشیدن دید،سیگار رو پرت کردم اونور.

گفت : سیگار میکشیدی.
همینجور که دود سیگار از دهنم میومد بیرون، گفتم : نه !

افکار ترک خورده

شکسته؛ حکایتش معلوم است.کارش تمام است.

ولی وای به ترک خوردگی.وای به ترک خوردگی.
ترک خوردگی یعنی برزخ.

Sign out

دنبال دگمه‌ی غلط کردمش نگردین.
دنبال در خروج بگردین.
دیگه هم بر نگردین.

ایستایی

همه چیز گذشت،جز «این نیز» !

زندگی همین نزدیکی‌ست

مرد باید دو تا  موی جدا گونه داشته باشه برای بافتن.
یکی عشق اول زندگیش، یکی عشق مشترک زندگیش.
اولی همسرش
دومی دخترش

مرزهای خاکستری

آدم هایی موفق هستند که در زندگی دروغ‌هایی میگویند که از پشت شبیه حقیقت‌ هستند!

سراب پیروزی

وقتی در جاده کسی را نمی‌بینید فکر نکنید از همه جلو زده‌اید.
ممکن است همه از شما جلو زده باشند.

جریان سیال قلم

وقتی خودمون رو محدود به یه چهارچوب میکنیم.وقتی برای نوشتن، برای خودمون یه قالب ثابت تعیین میکنیم، برای اینکه اون قالب رو به ابتذال نکشونیم تنها یک راه داریم.

کم بنویسیم.

کم بنویسیم و بیشتر مطالعه و فکر کنیم، تا از مضمون کم نیاریم.
مضامین تکراری رو حذف کنیم و تنوع ایجاد کنیم.
اتفاق های دنیا فقط توی کافه های دود گرفته با آدمهای خسته که سیگار میکشن و قهوه میخورن و به فکر خودکشی هستن، رخ نمیده.
همه چیز دنیا سیاه و رو به تباهی نیست.مردها همیشه پالتو پوش و سیگار به دست و جان به لب نیستن.
بگذاریم جریان زندگی با شکل طبیعیه خودش وارد نوشته های ما بشه و ما فقط اون رو طوری که تا به حال دیده نشده ابراز کنیم تا شکلی جدید خلق بشه.
نگیم الان مخاطبین منتظر ما هستن تا یه چیزی بنویسیم.
و بدتر اینکه،مخاطبین با تشویق های به جا و بی جا،ما رو جهت بدن به این سمت که همین رویه رو ادامه بدیم و بس.
اینجا ما رسما به یک فاحشه ی نوشتاری بدل میشیم.طوری که فقط به رضایت مشتری(مخاطب) فکر میکنیم.
و نه اینکه اصلا راه رو درست میریم یا نه؟
توانایی اینکار رو داریم یا نه ؟
دچار تکرار شدیم یا نه؟

مثلا در جایی مثل گوگل پلاس، میشه یه پست رو خوند به جای همه پروفایل چون بقیه اش هم چیزی شبیه به همین قالبه.
المان ها و فضاها و پیام‌های تکراری،طوری که دیگه چیز جدیدی درش دیده نمیشه.خسته کننده و مکرر.
حرف جدیدی نیست و شوری ایجاد نمیکنه در مخاطب.

مع الاسف این رویه ادامه داره طوری که دیگه میشه رفت زیر خیلی پست‌ها نوشت :

فلانی قبول کن دیگه کم کم داری گند میزنی

من او شوم

با دوست پزشک‌اش پشت پنجره ایستاده بود و به یک رفتگر نگاه میکردند.
پزشک گفت : بین من و اون رفتگر فرقی نیست.اگر اون شرایط من رو داشت و من شرایط اون رو الان اون کنارت پشت این پنجره ایستاده بود .

سر خط خبرها

امروز مردی به شدت خودش را تکذیب کرد.

مردی که در آن واحد،فاعل و مفعول بود

مردی که در خانه هنرمندان مدام تلاش میکرد واژه‌های پارسی بکار ببرد و کمتر از واژه‌های عربی استفاده کند، ابتدای سخنرانی‌اش خود را سید فلان فلانی معرفی کرد با کلی تشدید.

روزنامه‌ی فردا

در روزنامه فردا می‌نویسد :

مردی از حصار زندگی پرید، ولی نمیدانست آن طرف هم شبیه این طرف است.

پارادوکس

انسان در دو چیز کاملا متضاد استعداد شگرفی دارد.
پرستیدن و مورد پرستش واقع شدن.

فداکاری

عزیزم سلام.واقعا از خواندن نامه ات ناراحت شدم.چرا هی زرت و زورت تهمت میزنی،خب عاشقی بلد نیستی گوه میخوری عاشق میشوی و بعدش به زمین و زمان مشکوک میشوی.
چه کسی گفتم من خودم را به ممه رئیسم مالیدم؟ این یک سوء تفاهم است.تهمت است.
راستش را بخواهی خب آره، یکم مالیدم اما علتش را باید بدانی .وقتی رئیسم با آن ممه های گنده که معلوم نیست خدا بر اساس کدام استاندارد خلقش کرده سوار آسانسور میشود، یا باید صبر کنی او برود و منتظر باشی تا طبقه فلان برسد و برگردد یا بروی داخل و خودت را به قضا و قدر بسپاری.
از قضا هرکسی با رئیس سوار آسانسور میشود بعد از مدتی به درجات بالاتری میرسد.
خب آخر میدانی من … من.. من باید یک اعتراف دیگری هم بکنم.رئیسم  همانطور که گفتم از آن زنهای زشت چاق با ممه های گنده است.خب فکر میکنم خودش گفته کابین آسانسورها را کوچک بگیرند.فرقی نمیکند در کدام ضلع رئیس قرار داشته باشی.هر جایی باشی با یکی از برجستگی هایش در تماسی.
هی من چرا امشب اعترافم می‌آید… ای وای …هیچ مردی تا حالا با رئیس ازدواج نکرده.خب رئیس هم دل دارد دیگر.فکر نکنی که من کاری کرده ام ها ، نه، اصلا.ولی … ولی چرا .. یک بار کاری کردم.البته نه در آسانسور ها.وقتی رئیس پرونده هایش زمین ریخت، کمکش کردم تا کاغذ هارا جمع کند.او هم گفت بیا بگذار در اتاق.من هم رفتم.اما آنجا یاد بدهی به بانک و قبض های نجومی و هزار و یک چاله چوله افتادم.خب راستش رئیس زشت است اما هیکلش همه چاله های مارا پر میکرد و من این فداکاری را کردم که با زنی زشت و چاق با آن ممه های گنده که بعدا فهمیدم خیلی گنده تر از چیزی بوده که از روی لباس دیده میشد بود چیز کنم.
ای وای خدایا، من قصد خیانت نداشتم.عزیزم تو هرگز با مرد زشت و بد ترکیبی برای پر کردن چاله های زندگی نخوابی.شایدم خوابیدی و من نمیدانم.اگر خوابیدی این به آن در، اما اگر نخوابیدی،نخواب.من به عنوان مرد خانواده این کار سخت را به گردن میگیرم.
سختم است اما چاره ای نیست.پدرم به من یاد داد فداکاری کنم.مثل خودش که با فداکاری هایش جمعیت خانواده را زیاد کرد.
ولی من با رعایت اصول بهداشتی فداکاری کردم.

دوستت دارم.
………..

زن بعد از خواندن نامه، آن را به سطل آشغال انداخت و رفت به اتاقش.آنجا قرار یک فداکاری را داشت.

آن زندگی که مات شد…

تابستان‌های گرم و گونه های سرخ شده‌ی پسری که همه‌ی عشق‌اش تیله‌های رنگارنگش بود.سه پر،چینی، … وای ، آن تیله‌های شرابی.
حجم تیله‌های جمع شده در کف دو دست و صدای قرچ قرچ  خوردنشان به هم و رقص نور در رنگ‌هایشان.
ظهرهای تابستان از زیر باد خنک کولر و تشرهای مادر که «بچه بگیر یه ساعت بخواب» فرار میکرد و تا غروب و حتی بعد از آن مشغول همه‌ی زندگی‌اش، همه‌ی داشته‌هایش، یعنی همه‌ی تیله‌هایش بود.
همه‌ی حواسش به این بود که اولین تیله اش را به مات بی‌اندازد.آخر آن روزها مات چیز خوبی بود.
خیلی سال گذشت تا فهمید زندگی‌اش با آخرین پرتاب تیله‌اش در همان گودال کوچک مات شد.
یادش آمد برای مات شدن‌اش چقدر هم دقیق بود.
معنای  برد آن روزها ،شد باخت این روزها .

عکس

Cristopher-stanczyk

تمام عمرش را در یک سلول که ابعادش به مراتب کوچکتر از از روحش بود گذراند. دیوارهای سلولش دیگر جایی برای چوب خط نداشت. حتی روی پنجره ای که خودش نقاشی کرده بود و همه چیز را سیاه و سفید نشان میداد هم چوب خط بود.انگار کسی برایش بیرون زندان، روی آسمان، روی درخت، روی […]

دیگر به دیدن خویشم نیاز نیست

آینه تا یک جایی از سن به کار می‌آید.بعد از آن همان کاری را که آینه می‌کند، دیوار هم می‌کند.

LullabyChuk Pa…

Lullaby
Chuk Pala hniuk

لالایی
چاک پالا نیوک

قرنها پیش، ملوانها عادت داشتند در سفرهای طولانی، یک جفت خوک را درجزایر متروکه به امان خدا رها کنند یا یک جفت بز را ول کنند.در هر حال، در سفر بعدی آنها، جزیره تبدیل به یک منبع گوشت می‌شد.این جزیره ها دست نخورده بودند.آنها محل زیست و زاد و ولد پرندگانی بودند، کع هیچ شکارچی نداشتند.تخمهای این پرندگان در هیچ جای دیگر کره زمین نمی توانستند دوام بیاورند.گیاهان آنجا، بخاطر فقدان دشمن، بدون خار یا سم تکامل پیدا کرده بودند.بدون شکارچی و دشمن، این جزیره ها حکم بهشت را داشتند.
در سفر بعدی ملوانان به این جزایز، یتنها چیز موجود، گله های خوک و بز بود.
اویستر قصه را تعریف می‌کند.
ملوانان این کار را «بذر گوشت افشانی» می‌نامیدند.
اویستر میگوید: «این تورا یاد چیزی نمی اندازد؟ مثلا داستان آدم و حوا؟»
در حالی که از شیشه ماشین بیرون را نگاه می‌کند، می‌گوید : «تو هیچوقت نمی‌دانی که خدا کی با کلی سس باربی کیو برخواهد گشت؟»

پ.ن: وقتی در پیاده رو قدیمی آیدا احدیانی قدم میزدم پیدایش کردم