ناگـــــــهان

ماه: مه, 2014

نشسته‌ام در ماشین؛ روبری برج میلاد و کتاب اعدام سرباز اسلوویک را می‌خوانم. رسیده‌ام به جایی که ادی بعد از چند سال از پشت دیوارهای کانون اصلاح و تربیت و گذراندن روزهای سیاه، از زندگی جدیدش با آنتوانت و اسباب‌کشی به خانه‌ی جدید با اتاق نشیمنی زیبا، با چهار پنجره‌ی بزرگ تعریف می‌کند. خوشحال است؛ چون یک سال در زیر زمینی بدون پنجره زندگی کرده‌اند. آن وقت‌هت آرزو می‌کرد جایی باشند که آسمان سهمی از خانه باشد؛ و حالا هست!

صدای موتوری می‌آید. یک موتور که با چرخ‌های کمکی کنارش توانسته سرپا بماند که حکایت از معلول بودن سوارش دارد در فاصله کمی از من توقف می‌کند. زن و مردی که نه پیرند و نه میانسال سوار بر آنند. زن پیاده می‌شود و به مرد می‌گوید که موتور را طوری قرار دهد که برج پشت سرشان باشد. صدایشان را نمی‌شنوم؛ از واکنش مرد حس کردم که زن چه گفته. با موبایل عکسی می‌گیرد؛ به مرد نشان می‌دهد. به نظر می‌رسد مرد می‌گوید تا یکی دیگر بگیرد. زن عکس می‌گیرد و دوباره به مرد نشان می‌دهد؛ با هم می‌خندند. چه ذوقی می‌کنند با یک عکس. زن کنار مرد سوار موتور می‌شود و دستش را پشت گردن مرد می‌اندازد و می‌روند. مثل ادی و آنتوانت وقتی سهمی از آسمان داشتند!

ادی چند ماه بعد در جنگ به جرم فرار از جبهه به اعدام محکوم می‌شود. ادی در راهرو برای رفتن به محوطه‌ی اعدام منتظر ایستاده، گروهبان فرانک جی.مک کندریک، دژبان فیلادلفیایی به وی می‌گوید: «سخت نگیر ادی. سعی کن این کار را برای خودت و ما آسان کنی.»
ادی جوای می‌دهد: » نگران من نباش، من خوبم. آنها من را به خاطر فرار از خدمت اعدام نمی‌کنند. تا حالا هزاران نفر این کار را کرده‌اند؛ آنها من را به خاطر آن نانی اعدام می‌کنند که در دوازده سالگی دزدیده بودم.»
لحظاتی بعد ادی به جوخه‌ی اعدام سپرده می‌شود و هم‌قطارانش به فرمان آتش فرمان با چکاندن ماشه پاسخ می‌دهند.
ادی از خوشبختی، زندگی، آنتوانت…
ادی از پنجره‌ای رو به آسمان جدا شد…

ساعت  ۲۱:۱۳ دقیقه
شب/سکوت

کتاب
فیلم +

Advertisements

وقتی که فکر میکنم چه کتاب‌های خوبی که نخوانده‌ام، چه سطرهای خوبی که ننوشته‌ام، چه عکس‌ها و فیلم‌های زیبایی که ندیده‌ام؛ چه جاهای دیدنی‌ای که نرفته‌ام، چه فکرها وکارهای خوبی که نکرده‌ام؛   چه عشق‌ها که نورزیده‌ام، …
احساس میکنم عمیقا زندگی‌ام را باخته‌ام…
آنقدر عمیق که جای هیچ نـَفـَسی نیست!

همیشه باید مچ دلت را بخوابانی. به دل نباید میدان داد، وگرنه دل جفتک انداز قابلی‌ست. بد تر از قاطر، سر تر از الاغ. حرف دل که به میان می‌آید همه فکر می‌کنند پای کسی در میان است، اما دل جفتک انداز توانایی است، دقیقا به این خاطر که برای هرچیزی می‌تواند به تو آسیب بزند.
همیشه مچ دلت را بخوابان. حالت را خوب می‌کند!

یک جمله‌ای هم این اواخر بین افراد رواج پیدا کرده به نام » احترام به عقاید دیگران». البته که احترام به آزادی بیان خوب است و بر همه واجب، اما آیا احترام به آن عقاید هم خوب و واجب است؟

اگر عقایدی کلیت یه جامعه را به خطر بی‌اندازد هم باید به آن احترام گذاشت؟ احترام گذاشتن به عقاید، خود به خود می‌تواند به ترویج آن عقیده کمک کند، و البته هم عدم احترام به معنای توهین به افراد برای داشتن یک عقیده خطرناک نیست؛ بلکه باید در مرحله اول آن افراد را نسبت به تفکر غلط خود آگاه کرد و در صورت عدم موفقیت در این امر باید با تمام توان در مقابل آن نوع تفکر خاص ایستاد و از هیچ کوششی دست برنداشت!

اگر قرار باشد به هر عقیده‌ای احترام بگذاریم باید امروز به عقیده‌ی آنهایی که از سنگسار دفاع می‌کنند و یا آنرا اجرا میکنند احترام گذاشت؛ باید به آنها که در بالکان و رواندا نسل کشی کردند احترام گذاشت، باید به بودائیانی که در برمه مسلمانان را آتش می‌زدند احترام گذاشت، باید به طالبانی که با تانک از روی آدمه‌هایی که قوانین شریعت را زیر پا می‌گذاشتن عبور می‌کدند و یا به لوله‌ی تانک می‌بستند و شلیک می‌کردند هم احرتام گذاشت، تماما به آنها که انسانیت برایشان محلی از اعراب ندارد احترام گذاشت، به آنها که با تفکری خطرناک جامعه‌ای را به نابودی می‌کشانند و نا امنش میکنند لبخند زد!
باید به هیتلر که با نیت پاک سازی و یک دست کردن جامعه و از بین بردن معلولین و یهودیان به بهانه داشتن نسلی پاک و برتر و سالم دست به از بین بردن آنها میزد احترام گذاشت!

وقتی تفکراتی در جامعه وجود دارد که انسان را به آسمان گره می‍زند و به همین بهانه هرکه غیر آن فکر کند را به بند می‌کشد یا بالای دار می‌فرستد، باید به آن احترام گذاشت؟
باید به عقیده‌ای که تاج از سر شاه بر می‌دارد و عمامه بر سر دیگری می‌گذارد و داستان ارباب و رعیت را در شکلی دیگر ترسیم می‌کند احترام گذاشت؟
وقتی عقیده‌ای یک سرزمین را به زندانی با وسعتی زیاد بدل می‌کند بایدبه آن احترام گذاشت؟

اگر به تفکراتی که چنین اتفاقات دهشتناکی را رقم زدند، احترام گذاشته نمی‌شد و در مقابلش ایستادگی می‌شد هرگز در تاریخ اوراقی سیاه به نام این اتفاقات ثبت نمی‌شد!
اگر بگوئیم هر کسی هرچه می‌گوید برایش دلیلی دارد و باید به آن احترام گذاشت، بنابر این طالبان را، بن لادن را، هیتلر را، صدام را،صهیونیسم را، استالین را، جمهوری اسلامی را، و بسیاری دیگر که می‌توان به این فهرست افزود تطهیر کرده و گفته‌ایم آنها هم برای کار خود دلایلی داشتند و با نیات قابل احترام دست به این اعمال می‌زدند!
آزادی چه برای بیان و چه برای عمل، تا آنجا قابل دفاع و احترام است که مرزهای دیگران و به طور کل جامعه را درنوردد!

تفکری که حال و آینده‌ی جامعه‌ای را – چه کوچک به اندازه یک خانواده و چه بزرگ به اندازه یک جهان – با مخاطره رو برو می‌کند، نه قابل احترام است و نه قابل دفاع؛ با هر نوع قرائتی از دموکراسی!

آدم‌ها ممکن است یک مقصد داشته باشند، راهی که می‌روند هم یکی باشد؛ شاید در راه هم همدیگر را ببینند، و یا با فاصله‌ی کمی از هم حرکت کنند؛ کمی زودتر، کمی دیرتر. حتی یک جا بایستند و نفس تازه کنند. آدم ها ممکن است خیلی چیزهایشان شبیه و همسوی هم باشد، ولی آدم هم نباشند!
آدمها که خیلی شبیه به هم می‌شوند، تنها باشند بهتر است. دو چیز شبیه به هم با یکی هیچ فرقی ندارند!