ناگـــــــهان

ماه: سپتامبر, 2013

منطق عربده

این روزها همه جا پر است از آدم‌های بی منطق و ضعیف؛ آدم‌هایی که وقتی منطقشان ضعیف است و بهتر بگویم وقتی اصلا منطق ندارند، فریاد میزنند؛ و تصور میکنن با فریاد زدن، با عربده کشیدن، با نشان دادن چشم‌های درشت شده و ابروهای در هم تابیده، و دندانهای درنده، می‌توانند با مته‌ی فریاد، مغزت را سوراخ کرده و عقیده‌شان را در ذهنت جاسازی کنند. اینها همه مرا یاد یک تکه از کتاب به یاد کاتالونیا از جرج اُرول می‌اندازد. آنجا که می‌گوید:

…در واقع در این دوره از جنگ و در این جبهه، اسلحه‌ واقعی نه تفنگ، بلکه بلندگوی دستی بود.از آنجا که نمی‌شد دشمن را کشت، نعره سرش می‌کشیدند.

Advertisements

سفر با نور

برای این عکس می‌توان داستانی متصور شد. عکسی که برای این سالهاست ولی من کمی با نورش بازی کردم و بردمش به سال 1939.
مثلا زیرزمین خانه‌ای در ورشو. خانواده‌ای ترسیده از صدای بمباران هواپیماهای ارتش نازی. یکی از اعضاء خانواده آکاردئونش را برمی‌دارد و قطعه‌ای می‌نوازد؛ برای آرامش ارواح پریشان و اجسام لرزان.
قطعه‌ای برای آزادی، برای هوای تازه، برای ایستادگی روح در برابر توده‌های فولادی که از آسمان به جای باران بر سرشان فرود می‌آید.
ww

Catherine Deneuve – Toi Jamais

من جعلی

مقدمه چینی نیاز ندارد؛ میروم سر اصل مطلب.
همه‌ی ما در زندگی مشکلات، کمبودها و گاه حتی حقارت‌هایی را تجربه کرده‌ایم که گاه برای فرار از آنها به فضای مجازی قدم می‌گذاریم. گاهی همان آدمیم و صرفا به بازگو کردن مشکلاتمان می‌پردازیم و هیچ تغییری هم در شخصیت ما رخ نمی‌دهد. صرفا فضایی برای فریاد زدن پیدا کرده‌ایم! البته اگر واقعا میشد فریاد زد خوب بود. اما گاهی هم ما شخصیتی جدید از خودمان نشان می‌دهیم و آن خودی که دوست نداریم را پشت این خودی که ساخته‌ایم پنهان می‌کنیم. هرچیزی را بدل به چیز دیگر میکنیم. حقارتمان را به غرور مشمئز کننده و خودبرتر بینی تبدیل میکنیم. جهلمان را به کلمات فاخر، نقل قول‌های بزرگان، بیان بخشهایی از هر کتابی، که ممکن است اصلا نخوانده باشیم و صرفا جایی همان یک تکه را دیده باشیم، یا اگر خیلی هم جاهل نباشیم و صرفا با دانستن یک زبان مثل انگلیسی شروع کنیم به ترجمه‌های نیم‌بند از این‌سو و آن‌سوی فضای مجازی و ضمیمه کردن نظر نه چندان کارشناسانه‌مان به آن، تبدیل می‌کنیم. نداشته‌هایمان را در پشت کلمات درشت به داشته‌هایمان تبدیل می‌کنیم. سرکوفت‌هایمان را با حمله به دیگران، توهین‌های محترمانه، بی محلی کردن، خود را در جایگاه بالا پنداشتن- به همان دلایل خودساخته‌ که پیشتر ذکرشان رفت – تبدیل می‌کنیم. آهسته آهسته ما به خود جدیدی بدل می‌شویم. این خود را دیگران باور می‌کنند و این ابتدای راه سقوط ماست. کم کم این من خودساخته‌ی بدلی را دیگران برای ما تکرار می‌کنند؛ به ما پر و بال می‌دهند؛ زننده خضوع می‌کنند و انسان، این موجود ضعیف، دست کم در مواجهه با این رفتارها، حتی فقط همان لحظه که پا در فضای مجازی می‌گذارد احساس بزرگی پیدا میکند و به عبارت ساده‌تر و احتمالا غیر محترمانه‌تر، رم میکند. آنوقت ما خدایی داریم که خود ساخته‌ایم و حالا خودمان یارای ویران کردنش را نداریم. تاریخ پر است از این افراد که البته آنها چون قدرت داشتند جهان را زیر و رو کردند ولی اینجا چون خبری از قدرت نیست، جهان نفس راحتی می‌کشد.

به راستی که ما پر از عقده‌های متفاوتیم. عقده در لغت به معنای گره است. گره‌هایی در شخصیت ما که باید باز شوند. عقده فی‌نفسه چیز بدی نیست. به قول فروید » عقده‌ها به زندگی ما جهت و هدف می‌دهند.» کسی عقده‌ی [هدف] پول دارد؛ تلاش می‌کند تا روزی ثروتمند شود. کسی عقده‌ی استاد شدن دارد؛ تلاش می‌کند و مدارج علمی را طی می‌کند. کسی عقده‌ی شهرت دارد، تلاش می‌کند و به یک ورزشکار معروف یا سیاست‌مداری پر آوازه تبدیل می‌شود. و هزاران عقده‌ی دیگر که دنیای امروز ما با تمام پیشرفت‌هایش مدیون آنهاست. اما آنجا که این عقده‌ها سمت و سوی یک بیماری روانی را می‌گیرد، زشت و تبدیل به همان خصلت بد انسانی می‌گردد. آدمای اینگونه کم کم در جامعه طرد می‌شوند. نبودشان کسی را ناراحت و دلتنگ نمی‌کند. بلکه موجبات آسایش روان دیگران را فراهم می‌کند.

معروف است که می‌گویند «کسی، کسی را تحقیر نمی‌کند؛ مگر در خود احساس حقارت کند.» این کلید تشخیص این آدم‌هاست. آدم‌هایی که توان بزرگ شدن را در خود نمی‌بینند و تلاش می‌کنند تا دیگران را کوچک کنند. خود را برتر نشان می‌دهند تا دیگران ضعف‌های آنها را نبینند. اگر قامتشان به شما نمی‌رسد، پای شما را خورد می‌کنند.

ما همیشه باید با خود واقعی‌مان، هرآنچه هست روبرو شویم و آن را به رسمیت بشناسیم و البته برای رفع ضعف‌هایمان تلاش کنیم. نه اینکه لبتاپ را باز کنیم، به جهان مجازی وصل شویم و با خودی جعلی به جنگ دیگران برویم. باید برای خودمان دستمال سفید تکان دهیم. تا با خودمان صلح نکنیم، هرگز روی آرامش را نخواهیم دید.

خیال‌بازی

یه همچین خونه‌ای دوست دارم. همه چیش جمع و جور و کنار هم .البته اگر اون بیرون بارون بیاد دیگه خیلی عالی میشه.

اینم فضای گرمی داره. با اینکه سیاه و سفیده اما حس خیلی خوبی رو به من منتقل میکنه.

یا این اتاق خواب آروم و مرتب رو خیلی دوست دارم.


ROOM

مطلبی از وبلاگ گوشه

ROOM, by Emma Donoghue

کتاب «اتاق» داستان یک زن جوان آمریکایی است که هشت سال در یک اتاق اسیر شده. یک مرد میانسال او را دزدیده، زندانی کرده و فقط یک‌سری وسائل ساده زندگی مثل تلویزیون، اجاق برقی، تخت‌خواب و کمد در اختیارش گذاشته؛ فقط برای زنده ماندن.

مرد سال‌هاست که هر شب سراغ زن می‌رود و در ‌‌نهایت «جک» به دنیا می‌آید. کودکی که مادرش مجبور می‌شود برایش دنیایی بسازد از دنیای واقعی؛ دنیایی که به فضای داخل اتاق و زندگی تلویزیونی ِ دروغ و نمایشی تقسیم می‌شود.
«اِما دوناهیو» نویسنده ایرلندی که در کانادا زندگی می‌کند این داستان را از زندگی دختر اتریشی الهام گرفته که پدرش او را در زیرزمین خانه‌اش زندانی می‌کند و از این رابطه هفت بچه به دنیا می‌آید.
خانم دوناهیو برای درک چنین شرایطی این فضا را برای خودش ترسیم کرده. مدت‌ها در این فضا زندگی کرده و تجربه‌اش باعث شده که بعد از خواندن کتاب، دنیای واقعی از دید جک، دنیایی تلویزیونی باشد که جز دروغ و تظاهر و توهم و حماقت، چیز دیگری ندارد.
جک در‌‌ همان سن و سال مدام در حال مقایسه بیرون و «اتاق» است. دنیای او همین دو مفهوم را دارد؛ مردم بیرون، چیزهایی هستند که از دید او قابل تحلیل نیستند. آدم‌هایی که هر وقت اراده کنند غذا می‌خورند، هر روز کفش می‌پوشند، دریای واقعی دارند و در آن شنا می‌کنند، سوار ماشین می‌شوند ولی ماشین روبه‌رویی به آن‌ها نمی‌خورد….

این رمان، داستان کودکی است که بین دنیای واقعی و تخیلاتش باید انتخاب کند. باید بداند دوست دارد به‌‌ همان «اتاق» برگردد و در رویش قفل شود یا فضا و زندگی بیرون را با آدم‌های فراوان‌اش بپذیرد.

کتاب اتاق سال گذشته، در ایران به فارسی ترجمه شد. انتشارات «آموت» و «افرا» هرکدام جداگانه این کتاب را ترجمه و منتشر کرده‌اند. هر کدام با دو نوع نگارش اسم نویسنده کتاب.

Weapons of mass destruction

گیسوان مواج؛ بدون تردید؛ باید در دسته‌ی سلاح‌های کشتار جمعی طبقه بندی شود.

UN Security Council