ناگـــــــهان

ماه: ژوئیه, 2013

من بر عکس شما فکر می‌کنم

گابریل گارسیا مارکز؛ هرگز نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من نبوده. هنوزم نمیدونم کتاب «صد سال تنهایی»ش چرا جزو صد کتاب برتره تاریخ باید باشه و چرا نوبل گرفته. البته اسم‌هایی مثل «آئورلیانو بوئندیا» و «خوزه آرکادیو» و باقی ِ اسم‌های تکراری داستان برام سرگرم کننده بود. کتاب «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من» هم اگر اسم مارکز روش نبود، به نظر ارزش یک بار خوندن هم نداشت.
پائولو کوئیلیو هم همینطور؛ هرچند «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» کار متفاوتی بوده از نظر من.
«پینک فلوید» خیلی معروف هست در دنیا، راجر واترز همینطور، ولی من دوست ندارم.
سالوادور دالی یه نابغه بوده بدون شک.من به این امر واقف و معترفم، ولی آثارش رو دوست ندارم.گیرم که پر معناست.
اینها رو گفتم که بگم من میتونم از مارکز و کوئیلیو و خیلی‌های دیگه خوشم نیاد. این درحالیه که همه‌ی دنیا میتونن شهادت بدن و بگن اون نویسنده‌ها، اون موزیسین‌ها، اون نقاش‌ها و اون آثار، بهترین در تمام تاریخ هستن. وقتی کسی رو نمیخونی، وقتی موزیسینی رو گوش نمیدی، وقتی کارگردانی رو نمیبینی اصلا به معنای متفاوت بودن ما و بد بودن اون فرد نیست.اما هرکسی جهان‌بینی و نگرش خودش رو به دنیا داره و دنیا رو از پنجره‌ی باور خودش نظاره میکنه و این کمترین و ابتدائی‌ترین حق یک انسان میتونه باشه. معروفیت افراد لزوما به معنای مقبولیت اون‌ها نیست. مقبولیت انسان‌ها هم لزوما به معنای بهترین بودن اون‌ها نیست.در عین حال معنای بدی هم برای اون افراد نداره، چون نظر ما کاملا شخصی‌ست و البته میتونه غیرکارشناسانه باشه.دلیل خیلی ساده‌ای هم داره و اون اینه: «با طبع من سازگار نیست».
ولی من با تمام احترام به عقاید دیگران، باید سرم رو بالا بگیرم و بگم من خوشم نمیاد یا ممکنه از چیزی که همه‌ی دنیا بدشون میاد، خوشم بیاد. مهم نیست اگر بعدش همه با تعجب نگاهت کنن و بگن: «چطور ممکنه؟» یا حتی بگن: «اصلا اهمیتی نداره که تو از فلانی خوشت بیاد یا نیاد». درواقع درست میگن و اهمتی هم برای دیگران نداره ولی برای خودت حتما داره. و اما پاسخ اونها اینه: هر انسانی به تنهایی یک جهان مجزاست و هیچ کسی صرفا به دلیل شهرت و یا حتی تائید آثارش از جانب اکثریت، برتری بر دیگری پیدا نمیکنه.
خودم هم همیشه احترام گذاشتم به افرادی که بدون لجبازی و عداوت و صرفا بر اساس سلیقه، انقدر شهامت دارن که همرنگ جماعت نشن و تو چشمات زل بزنن و در مقابل تمام چیزهایی که ما دوست داریم و یا نداریم، نظر عکسشون رو بگن و ما هم بهمون بر نخوره.
بله؛ ما هرکدوم یک جهان و یک جهان‌بینی هستیم که میتونیم در مقابل همه‌ی دنیا سرمون رو بالا بگیریم و بگیم»من برعکس شما فکر می‌کنم»

Advertisements

قدر، شب‌های تو باشد؛ والسلام

شب اگر گیسوان تو باشد،
ما یک عمر احیا دار شمائیم …

زیبا یکی از صدهزار

زندگی را شبیه یک آلبوم موسیقی میدانم که از صفر تا صدش، ده-دوازده تا قطعه‌ موسیقی بیشتر ندارد. خیلی به ندرت اتفاق می‌افتد که بیش از چهار-پنج قطعه خوب از آب در بیاید؛ و همینطور به ندرت اتفاق می‌افتد که حتی یک قطعه هم خوب در نیاید. همیشه تا آهنگ ماقبل آخر به خودمان می‌گوئیم «این یکی حتما خوب خواهد بود».جز این باشد آخر بدشانسی‌ست.

زندگی هم داستانش همین است. هر روز را فردا می‌کنیم، به امید رسیدن به نغمه‌ای دلنشین، به نوایی آرام، به روزهای بهتر.
فکر میکنم اصلا مشکلی نیست اگر همه‌ی نغمه‌های زندگی، خوش نوا نباشد. تنها یک ترانه از آن هم زیبا باشد، تا آخر عمر میتوان آنرا زمزمه کرد. کسی چه می‌داند؛ شاید فردا نوبت آن قطعه‌ی جاودانه باشد. زندگی؛ تنها یک ترانه‌ی زیبا ولی جاودانه می‌خواهد. تنها یکی از صد هزار.

Rain Song

114939

Je T’aime

Lara Fabian-Je T aime

چقدر ما شکننده‌ایم

دلم گرفته.نیازی به ادا و نمایش نیست.
در این لحظه میخوام همه‌ی اون چیزی رو که توی سرم چرخ میزنه رو بنویسم، جز یک چیز!
الان دلم میخواست یک کتابی بود دم دستم راجع به سرخ‌پوستها.مثلا خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت. لاکن نیست.حالا چرا اینو میخوام؟ باور بفرمائین خودم هم نمیدونم.
داشتم به خوابی که شراره دیده بود فکر می‌کردم.همیشه میگه خواب‌هاش تعبیر میشه.خب اگر تعبیرش عین خود خوابش باشه خیلی خوبه. بازم از این خواب‌ها ببین شری.کمال امتنان را دارم ازت.
دیشب همسایه‌ی مردم آزارمون دوباره و طبق روال این سالها اذیت کرد.خواهرم دیشب وقتی میخواسته بیاد تو پارکینگ، میبینه ریموت در کار نمیکنه؛ فلذا ماشینش رو روی پیاده روی خونهی خودمون و کنار در پارکینگ میذاره تا وقتی پدر برگشت، با ریموت اون در رو باز کنه.چند ساعت بعد همسایه‌ی فوق الذکر زنگ میزنه که ماشین رو بردارین تا ما راحت و نیم فرمون بریم تو حیاط. همسایه‌ی بسیار بد دهنی هستن.از بالا نگاه کردم و گفتم آقوی همسایه؛بنده از این منظره که نظاره میکنم، ماشین شما به راحتی میره تو پارکینگ.لطفا اذیت نکنین و وقت مردم رو نگیرین. یه فحش بد داد به سوم شخص غایبی که میتونست من باشم یا خودش با این مضمون که فلانه هرکسی بتونه ماشین رو بندازه تو ولی نندازه.گفتم قبول.پس شب بخیر.بنده پنجره رو بستم و اومدم به کارم رسیدم.ایشون هم ماشینش رو انداخت تو.خب تکلیف اون سوم شخص مجهول، معلوم شد.
(در این لحظه برگشتم و موبایلم رو چک کردم.چرا؟ نمیدونم.شایدم میدونم و نمیخوام بگم)
خب ادامه میدیم…
الان یه لحظه میخواستم اون حرفِ مگو رو بگم که یادم افتاد قراره نگم.
الان فکر کردم ممکنه این نوشته رو اصلا پست نکنم.اگر دیدین پست شده، بدونین فکرم شل و ول بوده.
ذهنم مثل حمام زنانه شده(البته اگر این توهین به زنان نباشه).انقدر دارن شلوغ میکنن که نمیتونم یه چیزی ازش بردارم.(الان میگین: مرد حسابی تو مگه چندبار رفتی تو حمام زنانه که میدونی چجوریه؟) خب راست میگین.نرفتم ولی شنیدم.اما شنیدن کی بود مانند دیدن.
الان معلومه کلا قاطی کردم؟ ای بابا…

الان تلفن خونه زنگ زد (گزارش لحظه به لحظه)
اون فکری که نمیخوام بگم، هی داره از بین جمعیت بالا پائین میپره و میگه : من، من. یه ابرو رو بالا میدم و با کمی بد اخمی انگشتم رو براش تکون میدم که یعنی نه.شلوغ نکن.

دو سه روزه نتونستم درست کتاب بخونم.باید خجالت بکشم.اما خب نمیشه.تمرکزم جای دیگس.(فکر کنم اون فکره کرمشو ریخت.یکم البته)

میدونین؛ خیلی بده وقتی چیزی‌رو که سالها دنبالشی و پیدا میکنی، مجبوری بذاری و بری.مجبورم ؟ ممم .آره فکر کنم.
گاهی وقتا به سطحی از نا امیدی میرسی که در ذهنت هم یارای تجسمی از اون اتفاق رو نداری.یعنی سطح واقع‌گرایی من و قدرتش اینجوریه. اجازه تجسم و تفکر به اون مورد خاص؛ ممنوع.

الان فکر کردم آدم باید گاهی بره یه جاهایی گم و گور بشه که حتی اسمشم ندونن.دوست داری پنهان بشی.تو چشم دیگران نباشی.حتی چهره‌ات رو هم فراموش کنن.فکر کنم منم باید همه عکسامو از فضای مجازی بردارم.

الان به این فکر کردم که گاهی لازمه جهنم زندگیت رو عوض کنی. ولو از یه جهنم بری به جهنم جدید ، اما دست کم همین عنوان «جهنم جدید» میتونه تنوعی باشه برای خودش.

الان به این فکر کردم که (یعنی به خودم گفتم) کم اراجیف بگو.

الان یهو چشمم افتاد به یه نوشته ای که یه گوشه نوشته بودم قبلنا . «پرنده باش و نمیر، چه در هوا ، چه اسیر.قشنگه ؟ خودم اینطور فکر میکنم.
(دوباره برگشتم موبایلم رو نگاه کردم.عجیبه.من اصلا موبالیم تقریبا در 99% مواقع سایلنته و توجه بهش نمیکنم)

پام میخچه زده.خواستم در جریان باشین.

الان مادرم از جلوم رد شد رفت تو بالکن. بهش گفتم: فدای مریم خانم. گفت فداتشم آقا مجتبی.
داره یه چیزی تعریف میکنه…
رفت …

دارم فکر میکنم چی میشه این روزا زود بگذرن؟ اون «هرچی میخواد بشه»هِ زودتر بیاد.

(بیخود بالا پائین نپر.نمیگمت)
با شما نبودم.با اون فکره بودم.

بسه دیگه حرف زدن.نکه فکر کنین همه حرفامو زدما.نه.یک هزارمش رو هم نگفتم.اصلیه رو هم .
تمام مدتی که این پست رو مینوشتم، آهنگ Fragile از Sophie Milmanتکرار میشد که میگه:
وقتی خون در بدن فرو میرود و جاریست،استوار همچون رنگی از رنگ‌های غروب.فردا باران تمام لکه ها را خواهد شست.اما چیزی در ذهن ما همیشه باقی خواهد ماند.
ممکن است این کار به معنی محکم کردن تمام جدلهای زندگی‌مان باشد.
ما فراموش میکنیم چطور منعطف باشیم.ما فراموش میکنیم چقدر شکننده‌ایم.
همچنان باران می‌بارد.درست مثل اشک از ستاره.
همچنان باران میگوید: چقدر ما شکننده‌ایم.

خیال زیبا

این تابستان سمج، همینطور دارد کش می‌آید و انگار خیال پاره شدن هم ندارد. شاید هم اگر این روزهایم با فصل دیگری همزمان می‌شد باز هم همینقدر کلافه کننده بود وقتی که میواهی یک مقاطع زمانی سریعتر بگذرند و برسی به چیزی که در آنسوی این زمان منتظش هستی. ولی به هر حال تابستان ذاتا نچسب است.
دلم برای باران‌های پائیز تنگ شده. برای شب‌های سکوت زمستان؛ وقتی برف آرام و با وقار، دور از هیاهوی روزانه فرود می‌آید. وقتی باران مثل دختری پر هیاهو صدای خنده‌هایش را در پهنه‌ی شهر می‌گستراند.
فکر می‌کنم نوشتن از بدی‌های تابستان و دلچسبی پائیز و زمستان، کمی مبتذل شده. شاید بهتر باشد جور دیگری بنویسم.
ترسیم همان فضایی که همیشه دوست داشتم وجود می‌داشت برایم.
یک کتاب فروشی داشته باشم که همیشه در قلب فصل پائیز و زمستان است. یک کتاب فروشی لخت و خالی نه؛ یک کتاب فروشی پر پر از کتاب؛ از آنها که روی زمین هم کتاب چیده شده، از آنها که تا خرخره‌ی مغازه را پر کرده. از آنها که اصلا مدرن و شیک نیست. از آنها که روحش هم بوی کتاب می‌دهد واقعا. از آنها که نصف بیشتر کتاب‌ها، آن طرف قفسه های فلزی خاکستری رنگی‌ است که وسط مغازه علم شده؛ که می‌شود رفت و پشتش دنبال کتاب گشت و با مشتری از همان طرف گپ زد. از آن مغازه‌های دنجی که در دلش یک جای دنج دیگر هم دارد. از آن کتاب فروشی‌هایی که مشتری‌های ثابت خود را دارد و یکی بینشان از همه متفاوت است. که هر روز به هوای دیدنش نگاهت بیرون را جارو کند. شاید روزی از روزها در آستانه در کتابفروشی پیدایش شود؛ از جایی که اصلا نمیدانم کجاست.
نشسته‌ام بین کتاب‌ها و کتابی را می‌خوانم. از بیرون صدای باران به وضوح به گوش می‌رسد و چقدر نوازشگر روح. جلویم یک چراغ علاالدین کرمی رنگ و البته رنگ و رو رفته که رویش کتری و قوری گذاشته‌ام. بیرون باران می‌بارد و من از پشت پنجره عابرین را می‌بینم که خود را در لباس‌های گرم پنهان کرده‌اند و گاهی تند و گاهی تند می‌روند. گاهی یکی‌شان پشت شیشه‌ی مغازه می‌ایستد و نگاهی به کتاب‌ها می‌اندازد. نگاهم را از صورتش می‌دزدم و به کتاب خواندن ادامه می‌دهم. یک چایی برای خودم می‌ریزم و کنار دستم می‌گذارم. هنوز صدای باران صورت احساس را نوازش می‌کند. هوای داخل مغازه مطبوع است. فکر سرمای بیرون است که این هوا را لذت بخش می‌کند، وگرنه اصلا گلایه‌ی این نوشته از گرمای تابستان شروع شد. همیشه از چیزی می‌شود لذت برد که بشود در ذهن یک نقطه‌مقابل برایش تصور کرد.
هوای بیرون کم کم به تاریکی میل میکند و چراغ روشن مغازه از بیرون شبیه نگینی درخشان، دل تاریکی را می‌شکافد. خیلی‌ها این وقت‌ها ‌می‌آیند. دوستان اهل دل که بعد از رفع خستگی کار روزانه اینجا را دارند برای گپ‌های شیرین و به یادماندنی. باران هنوز می‌بارد و دوستان یکی یکی از راه می‌رسند. حرف از کتاب‌هایی که امانت گرفته‌اند و خوانده‌اند و دوباره برگردانده‌اند. حرف از لذتی که برده‌اند یا از دوست نداشتنشان. حرف از خاطرات سالهای دور و نزدیک؛ و تو همچنان نیم نگاهی به پشت پنجره داری …
گاهی آدم منتظر کسی‌ است که اصلا نیست. یعنی شاید زاده هم نشده. کسی که اصلا ندیدی‌اش. شاید هم دیده‌ای و گم کرده‌ای؛ خیالی و وهمی زیباست. زیبای زیبا.
ای کاش حالا حالاها باران خیال این نوشته بند نیاید. ای‌کاش هوای دل همیشه مطبوع باشد. ای کاش می‌شد آجرهای زندگی را به همین راحتی، مثل واژه‌های این نوشته کنار هم چید و قلمی برداشت و صورت کسی را روی آن به تصویر کشید و جان‌اش داد.
ای کاش روزی، ای خیال زیبا، عابر این کوچه باشی، مشتری ِاین مغازه …

شب و باران و وقت رفتن. پالتوی رنگ و رو رفته‌ام را می‌پوشم و شالگردن را می‌پیچم به دورگردن و عینک کائوچویی را روی بینی‌ام بالا میدهم. وقت بیرون آمدن، دست آینه مچ پایم را می‌گیرد. نگاهی به هم می‌اندازیم. چند لحظه سکوت با موسیقی متن باران. نگاهی به موهای سفید شده‌ی هم می‌اندازیم و لبخندی که هم غم دارد و هم بی خیالی، تحویل هم می‌دهیم.سرم را پائین می‌اندازم. با سری پائین نگاهی به بیرون. دستم می‌رود روی کلید. چراغ را خاموش می‌کنم و داستان امشب را تمام…

Homage to catalonia


در این دوره از جنگ و در این جبهه،اسلحه‌ی واقعی نه تفنگ، بلکه بلندگوی دستی بود.
از آنجا که نمی‌شد دشمن را کشت، نعره سرش می‌کشیدند.

به یاد کاتالونیا
جرج اُرول

La Voce Del Silenzio-Andrea Bocelli

وسعت میدان جنگ

فرمانده: سرباز؛ تو فکر میکنی وسعت میدان جنگ چقدره؟ من فکر میکنم تا جایی که گلوله برد داشته باشه!
سرباز: نه قربان؛ وسعت میدان جنگ تا خونه‌ی هر سربازی هست که توی جنگ کشته میشه!

ماشه را که می‌چکانی چه کسی می‌میرد؟

فرمانده: سرباز؛ گلوله از کدوم طرف تفنگ خارج میشه؟
سرباز: اگر ایمان داشته باشی به کاری که میکنی از جلو؛ و اگر نداشته باشی، از عقب!

In Bruges

رِی پیش از انجام ماموريت‌ش که کشتن کشيش بود،در مقابلش گناهی را اعتراف می‌کند:
می‌گوید: پول می‌گیرم و آدم می‌کشم، و پس از گفتن این جمله، از پشت به کشیش شلیک می‌کند،اما گلوله از بدن کشيش رد می شوند وبه پسر بچه‌ای که درحال دعا کردن بود برخورد می‌کند و او را از پای در می‌آورد.

In Bruges

تنها یکی

آدم‌ها باید دلهای بزرگی داشته باشند.
اما فقط یک نفر باید در آن جا شود.
دست کم هر بار فقط یک نفر!

Papillon

گاهی مثل شخصیت پاپیون، برای به دست آوردن یک قایق برای رفتن، باید بروی به کلبه‌ی جذامی‌ها و تعارف سیگار برگ رئیسشان را هم رد نکنی.

coat for all siasons

گاهی نیاز نیست تا زمستان صبر کرد تا دید کت بر تن چه کسی است.
دروغگوها خودشان را در هر فصلی لو می‌دهند.

بیلبورد

در زیر این تخته سنگ
جان براون آرمیده است.

همو که بیلبوردها را دیده بود
و جاده را ندیده بود.

[آگدِن نَش
تو مشغول مردنت بودی]

bourke-white
Margaret Bourke White/ At the Time of the Louisville Flood,1937
مارگارت بورکه‌ویت/در زمان سیل لوئیز ویل،1937
[به رسم امانت، عیناً تصویری که کتاب برای این سطور در نظر گرفته بود در اینجا هم قرار داده شد]

صبح‌های سکوت

آدم بعضی صبح‌ها این شکلی از خواب بیدار میشود.دقایقی طولانی خودت را پشت بالش پنهان میکنی.
آخر سر هم بلند میشوی و مینشینی سر جایت و دقایق طولانی دستانت را باز میکنی و میگذاری دوطرفت و کمی خم میشوی به جلو و زل میزنی به ملحفه‌ی سفید.بعد با یک پوزخند که حواله‌ی خودت میکنی ملحفه را کنار میزنی و قرص تپش قلبت را میخوری.بعدتر یادت می‌آید که روزه بودی.
یک پوزخند دیگر باز خودت را مهمان میکنی.tumblr_mgbpqkocUB1rvgos1o1_1280 (1)

توانایی‌های فوق برنامه

انسان‌ها تنها موجوداتی هستند که با مهارت و وقاحت تمام زیرابی می‌روند؛ ولی هم آن را کتمان می‌کنند و هم در دسته‌ی آبزیان طبقه بندی نمی‌شوند.

A Man for All Seasons

سر تامِس مور که از مقام خود عزل شده تمام خدمتکاران منزلش را جمع کرد و گفت :  به این دلیل که  ديگر «آدم مهمی» نيست ، پرداخت حقوق خدمه برایش دشوار است،»ولی دوستانی دارم که خانه‌های بزرگی دارند، پس کسی ازينجا نمی رود تا جای ديگری برايش کار پيدا کنم».
پس از مرخص کردن همه، متيو که سرخدمتکار است و از طرفی برای کرامول جاسوسی سر تامِس مور را کرده همچنان ايستاده:
– متيو، تصميمت چيه، می مونی؟
– بستگی به شرايط داره قربان.
– کار بيشتر، مزد کمتر.
– خوب من نمی دونم چطوری می تونم بمونم، آخه منم خانواده دارم…
– درسته، واقعن چرا بايد بمونی؟ متيو دلم برات تنگ ميشه.
– نه قربان، من می دونم که شما ديگه من رو شناختين.
– متيو، دلم برات تنگ ميشه.

دیدن دروغ‌ها و خیانت‌های آشکار آدم‌ها من را دلزده و سر خورده می‌کند.همیشه سعی می‌کنم فراموش کنم تا دل‌چرکین نباشم و نهایتا به بی تفاوتی می‌رسم.اما هرگز دلم برای چنین کسی تنگ نخواهد شد.
سِر تامِس مور فیلم مردی برای تمام فصول آدم عجیبی‌ست.

دریای سیاه

رادیو را تنها باید روی موج موهای تو تنظیم کرد.

اینجا گیسوان اوست.
صدای ما را از دریای سیاه می‌شنوید.
tumblr_mlo3u4u27d1qlnsmno1_1280