ناگـــــــهان

ماه: دسامبر, 2012

من خیلی بی‌کلاسم او خیلی برعکس

راستش اصلا درک نمی‌کنم بعضی شرح حال‌ها را.نه اینکه ایراد از آنها باشد.نه، دقیقا همان که گفتم.»من درک نمی‌کنم».
مثلا وقتی می‌گویند : همه‌ی کارها روی هم انبار شده.فردا صبح باید به کلاس پیانو‌ام بروم که خیلی عقب افتاده‌ام از بقیه(البته منظورشان این نیست که عقب افتاده ذهنی هستند نسبت به بقیه).بعد باید زنگ بزنم به فی فی (مثلا دوستش) که با هم برویم یه چند تکه لباس زمستانی بخریم.بعدش با هم برویم به کافه‌ی جینگولک نامی.(این جینگولک باید در نهایت کلاس باشد و خیلی هنری باشد وگرنه در برنامه‌های روزمره جایی ندارد).
بعد از میل نمودن یک خوراکی که اصلا من حتی نوشتن اسمش را هم بلد نیستم و طبیعتا اسمش را هم شما اینجا نمی‌بینید، می‌روند خانه‌ی ژاگولینا.کمی که در مورد سفر چند ماه بعد به فرنگستان با هم صحبت می‌کنیم و کارهارا فیکس می‌کنیم.کمی دراز می‌کشیم و بعد باید بروم کلاس زبان فِقانس.
ای وای هنوز پروژه ارشدم مانده و استاد (که گویا خیلی هم بیکار است و یا شایدم گلویش پیش راوی گیر کرده) هی زنگ میزند که چرا پروژه‌ات را آماده نمیکنی.مگر نمیخواهی قبل از سال 92 مدارکت را برای پذیرش بفرستی خارجستان؟
شب هم باید بروم مهمانی شی شی جون.دائی مجردش از بلاد کفر آمده و شی شی خیلی دوست دارد من را با جِی جِی (اسم دائی اش است) آشنا کند.
ماشینم را هم باید بروم از نمایندگی که برای سرویس کردن دهنش برده بودم بگیرم.
والی ماشاالله…
***
ماحصل این واگویه ها این است که : ای خدای مهربان و اینا، من چقدر به طرز خفنی با کلاسم.
و به خودم نگاه می‌کنم که ای بابا ما چقدر هپلی و شوت هستیم.حالا درست است ما مونث نیستیم که از این رفتار ها بکنیم اما خب می‌شود مردانه اش را هم وصف کرد.
آن از آن دانشگاه اخراج شدنمان و آن از نصفه رها کردن الکترونیک و زبان غیر فارسی را هم که نهایتا دست و پا شکسته بلدم همان ترکی خودمان است که آن هم اگر ابا اجدادمان ترک نبودند آن را هم نمیدانستم.
دوستانمانم که اسمشان ماشالله و عبدالله و عین الله و گرگ الله و اینا هستند.با کلاسشان احسان شاید باشد.
ماشینم را بروم از نمایندگی بگیرم؟ که برای سرویس داده ام؟
یاللعجب.کلن یه پراید ریقو داریم که برای من هم نیست و همه کارش را میشود در همین پارکینگ خودمان انجام داد.آن وانت هم که برای کارهای باغ افتاده گوشه پارکینگ.
لباس زمستانی بروم و بخرم؟ چه کاریست خب ؟ دوتا جوراب بیشتر می‌پوشم.تازه میتوانم زیرشلوارم دوتا شلوار پشمی هم بپوشم و بکنم توی همان جوراب ها.خیلی هم واترپروف است و ایزوله !
کلاس موسیقی هم می‌روم که خلقی با خبرند.سوت آقا جان.بله سوت.سوت بلبلی چه کم از پیانونواختن دارد؟
البته دروغ چرا.من هم کافه می‌روم.آن هم وقتی  دوست معتاد قلیان ما هی می‌رود دو سیب نعنا می‌کشد و من را نمیدانم برای چه می‌برد؟
در کافه هم چیز با کلاسی نیست اما املت دارد نامبر وان.
حالا هرچی.شما بگو قهوه خانه.یک سری هم میگویند سفره خانه.ما هم چون میخواهیم عقده ای نشویم میگوییم کافه.اصل همشان یه چیز است.چیزی که سرو میشود فرق دارد.کافه کافه است دیگر بابا.اسم کافه اش هم اصلا جینگولی نیست.مثلا عمو عباس یا قلندر مثلا.
نه استاد به ما زنگ میزد نه کسی مارا برای آشنایی با مثلا دختر فامیلشان که از خارجستان تشریف فرما شده است دعوت کرده.
دنبال استادمان هم که باید مثل سگ پاسوخته هی می‌دویدیم و وقت و بی وقت کمین می‌کردیم که بلکم یه ریزه راهنمایی کند مارا
و الی ماشاالله

ماحصل همه این واگویه های من هم یعنی خدایا آخر چرا من اینقدر بی‌کلاسم؟

همه‌ی کلاسم این بود که داشتم موقع نوشتن این متن Dido feat. Kendrick Lamar – Let Us Move On را گوش میکردم .

Advertisements

نظم نهان وجودم

داشتم این پست هناس را می‌خواندم که تصمیم گرفتم شرحی اجمالی در باب نظم نهان وجودم به عرض برسانم.نظم من البته آنقدر نهان است که همچون راه رفتن مورچه‌ای سیاه در دل شب بر روی سنگ سیاه است.خب حالا اگر کم آوردی هناس جان، بنشیم پیش رویم تا مثال بزنم برایت.
مثلا الان که روی تخت دراز کشیده‌ام، می‌دانم که سمت چپم زیر تخت کیف لبتاپ است که همه جور کاربردی دارد الا نگهداری لبتاپ.یعنی لبات من تا من بیدارم روی تخت ولوست، در غیر این صورت شبها موقع کپیدن با یک حرکت برق‌آسا به زیر تخت شوت می‌شود.لب تاپ را عرض می‌کنم.
کجا بودیم؟ آها عرض می‌کردم خدمتتان که سمت چپ‌ام زیر تخت آن کیف هست که داخلش کتاب چپانیده‌ام.مثلا کتاب عشق سال‌های وبا یا لیست کتاب‌های نشر چشمه و چند انتشاراتی دیگر.
حالا خیال نکنید خانه‌ی ما بسان کتاب خانه‌ی ملی مملو از کتاب است ها.ابدا.من کتاب کم دارم .چند سال پیش همه‌شان را از دست دادم که البته آن همه زیاد هم نبود.من بیشتر کتاب رد و بدل می‌کنم.عضو کتاب خانه هم نیستم شکر خدا.زیر تختم در قسمت شرقیِ همان کیف دو عدد جوراب است که البته تمیز هستند.یکی‌شان زمستانی و یکی دیگرش از این مدل ها که مثل کفش است.ینی فقط توی خانه می‌پوشم.نمیدانم اصلا چه میگویند به آنها.
در ضلع شمال غربی زیر تخت(همچنان زیر تخت سیر می‌کنیم) دو عدد سیم هدفون است که در هم تنیده شده اند و گمان 48 ساعت وقت می‌برد تا از هم جدایشان کنم.(یادم باشد روزی در باب شباهت زندگی ام با سیم‌های هدفون در هم تنیده چیزی بنویسم).
در ضلع شمال شرقی زیر تخت میدانم الان چند چوب سیب است که طی شبهای گذشته به آن ناحیه شوت شده اند.من عادت دارم شب‌ها سیب بخورم.البته اگر باشد.که معمولا در خانه‌ی ما، ماه‌های زیادی از سال سیب یافت می‌شود.
یادم باشد آن چوب سیب‌ها را در اولین فرصت بردارم.فعلا البته جایشان امن است.
مثلا یکی دیگر از نظم‌های نهان من این است که معمولا نمی‌دانم چقدر پول در جیب‌ام است.فقط میدانم آیا الان که دارم بیرون می‌روم کافی است یا نه.وگرنه رقمی نمی‌توانم خدمتتان عرض کنم.فقط می‌توانم حدس بزنم می‌شود باهاش بنزین زد اگر ماندیم وسط خیابان یا اگر یک هو دوستی گفت برویم فلان جا بتمرگیم و چیزی بلمبانیم و یا از این دست جلف بازی ها . سال‌هاست بدین گونه‌ام.
در کشوی دراور نظمی می‌بینیم بسان نظم خلقت و کهکشان ها و گردش سیارات.مثلا گوشه‌ی تی‌شرت قرمز را می‌بینم.حدس میزنم بقیه‌ی تی‌شرت هم همان حوالی باشد.اما وقتی سعی می‌کنم تی‌شرت قرمز را در بیاورم، پلیور مشکی در امتدادش از کشو خارج می‌شود و مرا بسی غرق در حیرت و شگفتی می‌کند.مثلا میدانم یک جفت جوراب مشکی در کشو دارم.سوگند میخورم که آنجاست اما من ماه‌هاست که فقط یک لنگه اش را یافته‌ام.خلاصه که گشتن دنبال وسایل خیلی کار بیهوده‌ای است چون طبق قوانین مورفی  وقتی لازمش نداری خودش پیدا میشود.از نظم محتویات لبتاپم نگویم که گریبان می‌درید.مثلا دنبال یک فایل می‌گردم و بعد از تلاش و مجاهدت‌های فراوان پیدایش می‌کنم و از ترس گم نکردن مجدد یکی کپی میکنم در دسکتاپ و این روند ادامه دارد تا وقتی تصمیم می‌گیرم ویندوز را عوض کنم.اینجاست که همه‌محتویات دسکتاپ و حومه از قبیل مای داکیومنت و مای دانلود و مای کوفت و مای زهر مار را یک هو کپی میکنم در یک فولدر که مبادا گمشان کنم و یک جا ذخیره‌شان میکنم. حالا خودتام حدس بزنیم مثلا من از یک فایل چندین و چند نسخه دارم که نمیدانم کجا هستند.ولی میدانم که هستند.مثل همان جوراب در کشو که میدانم هست ولی نیست.
خلاصه این بود گوشه ای از نظم نهان زندگی من.و من در این نظم بسی سرگردانم.
ولی واقعا نظم  یعنی در یافتن  چیزی سرگردان نشوی، ویا روال انجام دادن چیزی را گم نکنی و برای مرحله بعدی آمادگی ذهنی داشته باشی وجایی پا نگذاری که ندادی میزبان پایت زمین سفت است یا انبوهی آب در گستره ای وسیع که نمیدانی عمقش یک متر است یا یک سانتیمتر .

مکان

روزی شیخ و مریدانش به مکانی رفتند که بیش از این نمی‌شود در موردش توضیح داد!

سفر با گربه‌هایم

سفر با گربه‌هایم
مایک رسنیک

نیمی از عمر صرف این میشه که کسی رو دوست داشته باشی.
نیمه دیگه‌ی عمر صرف اینکه کسی تو رو دوست داشته باشه.
اگر خوش شانس باشی و این دو نیمه بالاخره کنار هم قرار بگیرن، دیگه وقتشه که بری سینه‌ی قبرستون.

طی الارض ایر ویز

روزی شیخ و مریدانش نشته بودند که شیخ ندا داد که حوصله‌ی مان سر رفته است.بیائید طی‌الارضی کنیم و حالی ببریم.
شیخ ذکر الاجی الامجی الی لاترجی را به زبان راند و ناگهان سر از لندن در آوردند.
شیخ با دیدن صور قبیحه، پناهی به خدا برد و قدم در راه نهاد.
در خیابان مرد جوانی را دید که به دریوزگی اشتغال همی داشت.
اورا ندا در داد : هان ای جوان چرا دریوزگی می‌کنی؟
جوان ندا در داد: WHAT ؟
شیخ که همه‌ی وجودش از شنیدن این واژه بیگانه تعجب شده بود،ندای دیگری در داد که : خاک world بر فرق head ات باد.تو که به زبان انگلیسی خوب صحبت میکنی پس چرا دریوزگی میکنی؟
جوان ندایی دگر داد در که : فاک یو یا شیخ !

عده ای از مریدان که تاب این توهین را نداشتند، فی المجلس جان به جان آفرین تقدیم نموده و الباقی با اولین پرواز طی الارض ایر ویز به خانه بازگشتند.

WHITE

دی وی دی فیلم  WHITE  رو گذاشتم و دیدم هیچی نشون نمیده.ینی رایت نکرده فروختن.
البته فکر کردم شاید کل فیلم همینه.چون اسمش اصلا WHITE خب !
والا از کیشلوفسکی بعید نیست!
فعلا جاش RED رو نگاه میکنیم.از خود جناب کیشلوفسکی.

در هنر آنچه نیست،پیدا کن

امروز که فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» را دیدم خواستم در موردش چیزی بنویسم.به نظرم فیلم خوبی بود.
قبل‌اش چند نقد را خوانده بودم.بعضی‌هاشان منصفانه و بعضی‌هاشان  کمی خصمانه بود.
ذهنم پر بود برای نوشتن.برای پاسخ به هردو طیف منتقد.
دستم به نوشتن نرفت.خیلی سخت است که ذهنت پر از واژه باشد، اما دست‌ات نرود برای نقاشی کردن آن.
اما در مورد نگاه راجر ایبرت که در نهایت می‌گوید که در این فیلم «هیچ درسی برای یاد گرفتن وجود ندارد» و در کل افرادی که به هرچیز به شکل یک تجارت  نگاه میکنند که حتما چیزی که می‌گیرند باید نقد و قابل لمس در همان لحظه باشد، باید چیزی بگویم.
از اساس این نگاه را که دیدن یک فیلم یا خواندن یک کتاب باید در آن لحظه و یا هر لحظه دیگری تاثیری ملموس بر ذهن و زندگی بگذارد رد می‌کنم.
به قول ارنست همینگوی «کتاب به غایت بد را هم باید خواند تا قدرت تمییز با کتاب خوب را پیدا کرد» (نقل به مضمون).
ضمن اینکه این فیلم را اصلا بد نمیدانم که بخواهد معیاری برای سنجش فیلم خوب باشد.
بگذارید با یک مثال بگویم هر چیزی میتواند با تغییر نگرش ما،کاربردی مثبت داشته باشد.
فرض کنید در زندگی‌تان چند تجربه‌ی تلخ دارید.همان طور که واضح است میگوئیم «تلخ» و تلخ یعنی بد.
اما چه کسی می‌تواند منکر این شود که هر تجربه‌ای ولو تلخ خود درسی است برای عدم تکرار آن و عدم تکرار آن یعنی ایمن ماندن از  یک اتفاق بد مشابه.خب حالا آیا این چیز بدی است؟
پس تجربه‌ی تلخ در ذاتش اساسا چیز خوبی است هرچند بهای سنگینی برایش داده باشیم، که هرچه ارزشمند است، بهای گزافی هم می‌طلبد.
تاکید جناب رابرت ایبرت بر اینکه «زندگی به این شکل نیست» کاملا کودکانه است.یعنی فقط یک کودک ممکن است فکر کند زندگی می‌تواند معکوس باشد و از پیری به نوزادی و مرگ سیر کند.کار هنرمند اساسا نگاه متفاوت به یک امر بدیهی است. وگرنه نه هنر خلق می‌شدو نه هنرمند.
انگار کنید کسی بگوید هیچ چیز در دنیا شبیه نقاشی های سالوادور دالی نیست!.خب معلوم است که نیست.هنر یعنی همین.یعنی نگاهی از زاویه ای دیگر که یاد بگیریم ممکن بود خیلی چیزها جور دیگر خلق می‌شد.هنرمند ماکتی از چیزی که نیست را برای ما خلق میکند تا دنیایمان با همین شکل برای ما تکراری نشود، هرچند عده ای آن را نپسندند.
دنیا و تمام اتفاقات ریز و درشت آن یک جور بیشتر نیست، البته هر کدام در نوع خود.پس بگذاریم هنرمند چیزی را خلق کند که خدا آن را برای ما خلق نکرده.

امثال الحکم فی بلاد الخارجی

یه ضرب المثل ترینیداد و توباگویی میگه : هر شعری رو که نمیدونی مال کیه زیرش «زرتی» ننویش سید علی صالحی!

dalida___le_temps_des_fleurs

زخم‌هایی برای خندیدن

در زندگی زخم‌هایی است، مثل بلند شدن پوست پشت ناخن.اگر پوست را جدا نکنی، به جایی گیر می‌کند و می‌سوزاند.نمی‌کشد، نابود نمی‌کند، ولی کلافه ات میکند.هربار گوشه های چشمت را مچاله می‌کند.
اما اگر جدا کنی،شاید هی کش بیاید و زخمی بزرگتر شود.به هر حال موقع کندنش چه کوچک باشد و چه بزرگ سوزش و دردش را تحمیل می‌کند.انگار می‌گوید حالا که می‌خواهی از شر من خلاص شوی بگذار کام‌ات را کمی تلخ کنم.
ولی باید کند ولو به بهای ماندن جایش.
شاید جای زخم،درد زخم را به یادت آورد ولی گاهی هم می‌خنداندت.به حماقت خود برای ثبت زخمی که هرگز ارزش خوردنش را نداشت.

مردی که سایه نداشت

گاهی آدم دوست دارد بنشیند و دستش را بزند زیر چانه اش و فقط نگاه کند و یا گوش کند اما مجبور به پاسخ نباشد.به حرفش نگیرند.صدایش نزنند.
اصلا برایش تره هم خورد نکنند.فقط به حال خودش رهایش کنند.
عکس ببیند، فیلم تماشا کند.مثل یک تکه گوشت بی‌افتد یک گوشه و زل بزند فقط.
نگاهش از آن نگاه های عمیقی می‌شود که مثلا اگر فیلمی تماشا می‌کند، حتی اگر هر دقیقه کسی از جلوی تلویزیون رد شود، خللی در نگاهش ایجاد نمی‌کند.اصلا انگار آدم‌ها به محض عبور از جلوی چشمانش، نامرئی می‌شوند.
این با بی‌تفاوتی خیلی فرق دارد.این نمی‌دانم چیست اصلا! هرچه هست من زیاد نیازش دارم.
نویسنده‌ی این سطور آنقدر بی‌قرار میشود، آنقدر با خودش بیگانه می‌شود که گاهی هیچ شرح درستی از حال روحی خود ندارد.آنقدر دور می‌شوم که نه خود و نه شهود مرا دیگر نمی‌شناسند.
میدانم چیزی از دنیایی که در آن زندگی می‌کنم سر در نمی‌آورم.
تنها می‌دانم من از آن دست آدم‌هایی هستم که برای با خود بودن خلق شده‌اند.
می‌توانم خالصانه لبخند بزنم، دوست بدارم، ولی سایه نداشته باشم.

این روزها می‌خواهم دستم را بزنم زیر چانه‌ام و فقط نگاه کنم.
حتی به حکم اعدامم اعتراض نکنم.
این روزها می‌توانم دست بزنم زیر چانه‌ام و به اعدام خودم هم نگاه کنم.بی سر و صدا !

عکس : Jan Gravekamp

پا می‌نهم به ره، که نشانی نماندم

آدمی موجودیست که وقتی خسته می‌شود،تازه پایش نیروی رفتن می‌گیرد!

Mi Corazon

روزها روزهای برف است و باران.با تمام ارادتی که به موسیقی سنتی خودمان دارم، باید بگویم هنگام باریدن برف باید گیتار کلاسیک فرانسیسکو گارسیا گوش داد، و موقع بارش باران ساکسُفون با نوازندگی کِنی جِی.(البته که به وقتش و صد البته که وقتی برف و باران می‌بارد و رانندگی می‌کنید که اینها را توصیه اکید می‌کنم)

فعلا برای برف سه قطعه با سلیقه خودم میگذارم.اگر موقع باریدن برف و گوش کردن اینها حالی به شما دست نداد بیائید همینجا فحش بنویسید.

Noches De Amor (شب عشق)
Mi Corazon (قلب من)
Besame Mucho (مرا ببوس)

لینک دانلود هر سه قطعه با هم 

امر به معروف

من همیشه قاتل خاطره‌هایم هستم.
آدم خاطره‌بازی نیستم.
پیش از آنکه آنها چهارپایه را از زیر پایم بکشند، من دخلشان را می‌آورم.
خاطره‌ها همیشه قاتلند.
خوبهایشان با پنبه سر می‌برند و بدهایشان با اره.
خاطره خوب یا بد، مثل شلیک یه گلوله از تفنگ شکاری‌ست.
یک گلوله است با ده‌ها یا صدها ساچمه که در پهنه‌ی سینه پخش می‌شوند.
یک گلوله را می‌شود در آورد، ولو با درد زیاد، ولی با آنهمه ساچمه چه می‌شود کرد!
خاطره ها قاتلند.
بکشید آنها را، پیش از آنکه بکشند شما را !

برای انتظار عدد یک را فشار دهید

زنگ زدم شهاب حسینی گوشی رو برداشت.اول سلام کرد.فرصت نداد من حتی جواب بدم.خیلی بچه باحالیه.
گفت برای وصل شدن به مدیریت عدد یک، واحد نمایندگی عدد دو،واحد فروش عدد سه و پشتیبانی عدد صفر رو بگیرید.گفتم دست و پنجولت درد نکنه.اما بی شعور بی خداحافظی رفت.
خلاصه صفر رو فشار دادیدم یه خانمه برداشت (استغفرالله).اول سلام کرد و بعد گفت شما چون پسر خوبی هستی، نفر اول در لیست انتظاری.کلی هم بابت صبر و شکیبایی من تشکر کرد.یوهو وصل شد به یه اقایی، فکر کنم دااشش بود .سلام کردم گفتم اقا من مشتریتونم.گفت ما ژتون نداریم .گفتم بزرگوار مشتری شرکتتون برای نت.گف آها.بووگوو.
گفتم هر سه تا چراغ مودمم روشنه اما وصل نیمیشه چرا.گفت شمارت چنده؟ گفتم فکر کردی من کی ام که بهت شماره بدم مرتیکه.مگه خودت ناموس نداری؟
گفت توروخدا حلال کن.قصد بدی نداشتم.خواستم اشتراکتو چک کنم.گفتم آهااا.زود تر بووگوو خو.خلاصه شماره رو دادم و گفت دااشم حجم شما زرت شده که باع.
گفتم عههه؟ پس یه نمه ته کاسه بیریز تا ما شارژ کنیم.(خالی بندی) فقط خواستم بیام بگم حلال کنین.شارژم تموم شده و منم از خدا خواسته میخوام یه مدت نباشم.

شلوغ نکنین تا بیام یه روزی

اون آقاهه هم صداش خدایی کپ شهاب حسینی بود.

—–
بعد نوشت: شارژ کردیم چون انگار اکسیژن نبود.بدون عکس نمیشه !

رنگ صدا

jacob lavelou

در را که باز کرد سایه‌ی او را بر دیوار روبرو دید که تپانچه ای را روی شقیقه اش گذاشته بود.
نفس راحتی کشید و گفت: خیالم راحت شد.این سایه اش است.گیرم که شلیک کرد.سایه که نمی‌میرد.
صدای شلیک تپانچه فضا را به سکوت مطلق برد.سایه از روی دیوار رفت.
اما صدا همیشه آنجا ماند.نمیدانست صدا سایه ندارد.صدا خود خودش است.
بیرون پنجره هوا خاکستری و مرطوب بود، و صدای باران روی کانال کولر خودش ترجمان سکوت بود.
گاهی صدا رنگ دارد.
صدای تپانچه به رنگ قرمز بود.
صدای باران به رنگ خاکستری.
و صدای سکوت به رنگ هردو…

عکس: Jacob Jovelou

می‌خارد

یک روز کتابی می‌نویسم با عنوان «ذهنم می‌خارد» یا «مغزم می‌خارد» .
اولی کمی فلسفی‌ست و به شناسنامه‌ی من نمیخورد.دومی هم کمی طنز است و با اخلاق گند من سازگار نیست.
تازه «خارش» در ادبیات ما کمی بار اروتیک دارد و حتما ممیزی یک خاکی به سرش می‌ریزد.

چه کاریست اصلا نوشتن کتابی که انتخاب اسمش برایم معضلی‌ست!
منصرف شدم .

روزی که می روم

وقتی همه چیزت در یک چمدان جا می‌شود، به خودت میگویی چه زندگی کوچکی دارم، اما وقتی نقطه های دور و نزدیک دلخوشی‌ها و حتی نفرت هایت را به هم وصل میکنی، میبینی زندگی‌ات چه گستره‌ی وسیعی دارد.
از آن گوشه‌ی دنیا تا این این گوشه‌ی دنیا همه‌اش زندگی توست.
تنها نقاط پراکنده‌ی ذهن ما در چهار گوشه‌ی دنیا که روزی کسی را با هزاران خاطره به آنجا گسیل کردیم زندگی ما نیست بلکه فاصله هایشان سهمگین تر از خود آنهاست.
همانطور که وقتی از داشته هایمان سخن میگوئیم، در واقع اشاره به نداشته هایمان میکنیم که اتفاقا بیشتر هم هستند.
بخواهیم یا نخواهیم زندگی بزرگی داریم و بزرگی همیشه معنای خوبی ندارد.
فاصله های بزرگ با آنچه نداریم.
خلاء های بزرگ که با آنچه نداریم پر شده است.
زندگی بزرگ است، نه با خوشی‌هایش، که با درد ها و زخم هایش که هرگز خوب نخواهند شد.
و منی که روزی میروم،به اراده‌ی خود این فاصله‌ها را پر نخواهم کرد.

آیات زمینی

و ای پیامبر، مورد مصرف تره، همانا خورد نکردن است برای سخنان فرومایگان.