ناگـــــــهان

ماه: آوریل, 2015

راستی با تو از رفتار زندگی گفته بودم؟
گاهی رفتار زندگی مانند زمانی‌ست که در کوهستان، یک لنگه‌ی چکمه‌ات درون دره می‌افتد؛ و تو را مجبور میکند لنگه‌ی دیگر را خودت با دستان خودت به پائین پرت کنی. یک جفت چکمه لازمه‌ی سفر است، اما وقتی یک لنگه از آنها نباشد، آن دیگری بار اضافی است.با یک لنگه درست نمیشود راه رفت، اذیتت میکند. دیگر نیاز راه نیست؛ ضرر است.
زندگی گاهی با تو اینگونه رفتار میکند!

اگرچه می‌توانی به آسانی بکُشی
اما وجودت به آسانی کشته نخواهد شد…

راهب بودایی به شاگرد خطاکارش که میخواست خودکشی کند گفت.

Spring, Summer, Fall ,Winter ,and Spring
Kim_Ki Duk

شخصیت‌های فیلم فاقد نام هستند. اینجا خود انسان، به معنای وجودیِ آن است که موضوعیت دارد و هیچ نیازی به نام نیست. داستان آنقدر ساده و شسته و روفته است، آنقدر سیقل خورده است که اتفاقا نام اگر درگیر انسان میشد، هدف را منحرف میکرد.
یک راهب بودایی، یک شاگرد، یک بیمار، یک کاراگاه،(اینجا استثناً یکی از کاراگاهان اسم دارد، که تنها و تنها یکبار دستیارش به زبان می‌آورد. البته بعید میدانم سیر حرکتی فیلم اجازه دهد کسی متوجه‌اش شود. شاید برای این اسم دارد که خارج از دایرهء کسانی‌ست که هدفشان از بودن در کنار معبد، ارتباط با چیزی خارج از این جهان است. آنها به دنبال شاگرد راهب آمده‌اند که روزی معبد را به عشق دختری ترک میکند و نهایتا او را به قتل می‌رساند).
چهار فصل و دوباره از نو؛ بهار. یک دور، و تکرار آن از ابتدای تاریخ. راهبی که می‌میرد و شاگردش که از کودکی با اوست جای او را می‌گیرد و کودکی که مادری ناشناس به معبد می‌سپارد و خود می‌میرد، دوباره میشود شاگرد؛ و یک تسلسل…
در آموزه‌های بودا آمده است که انسان پس از مرگ، در پیکری دیگر، دگرباره زاده می‌شود، و این دور الی الابد ادامه دارد. و تنها با تذهیب نفس است که میتوان این دور را برید.
معبدِ فیلم سوار بر عرشه‌ای است چوبی، که در میان دریاچه‌ای محصور بین کوهستان، به آرامی در حرکت است. از این سوی دریاچه، به سوی دگر. گویی معبد·، دنیای ماست و حرکتش نمادی از حرکت زمین(البته در معنایی وسیعتر).
راهب و شاگردش برای رسیدن به ساحل، قایقی دارند. این همان قایقی است که بودا در آموزه‌هایش بدان اشاره کرده است. بودا آئین خود را به قایقی مانند میکنند که انسان برای قطع آن تسلسل و رسیدن به ساحل آرامش بدان نیازمند است. در کنار ساحل دری با دو لنگه است؛ که اطرافش باز است. با اینکه می‌شود از کنارش هم عبور کرد، همه از در عبور میکنند. دری هم درون معبد است که جایی را که عبادت میکنند را از جایی که میخوابند جدا کرده اما همه‌ی جهاتش باز است. اینجا عبادت به عنوان امری ملکوتی و پاک، و خواب، که تمثیلی از غفلت و امری زمینی نشان داده میشوند. ولی اینکه اطراف این درها باز هستند، نشان از مرز نادیدنی بین پاکی و ناپاکیست.
بر روی هر لنگه از درِ کنار ساحل، نقش یک اهریمن است که به سمت ساحل و پشت به دریاچه و معبد است. گویی هرچه این سوی در است اهریمنی و هرچه آنسوی آن است عاری از هرگونه پلیدی‌ست. شاگرد راهب که اولین بار میخواهد با دختر بیماری که برای شفا یافتن به معبد آمده(همان دختری که بعدها خواهد کشت) همبستر شود، او را از این در عبور می‌دهد و بعد همبستر می‌شوند. بار دوم اما بر روی همان قایق و روی همان دریاچه که حریم قدسی‌ست.
در معماری ژاپنی‌، و آئین شنتو نیز، که از بودیسم تاثیر فراوان پذیرفته، بنایی است دروازه‌ای شکل، به نام توری. توری هم نماد است؛ اطرافش باز است. به عقیده‌ء آنها این دروازه ماده را از معنا جدا می‌کند.به معنایی در سمتی از آن، پلیدی، و در سمت دیگرش پاکی‌ست؛ و یا این سوی آن چیزهایی‌ست که می‌شود لمس کرد؛ و آن سوی‌ش چیزهایی که می‌شود درک کرد. لمس نماد گناه و درک نماد رستگاری.
پایان فیلم، همان شروع فیلم است. همان تسلسل، و همان خطاهای انسان که بر آن پایانی نیست.
در آغاز فیلم کودک (شاگرد) شیطنت میکند و به سه حیوان (ماهی،قورباغه و مار)، سنگ می‌بندد تا حرکت آنها را کند و سخت کند. در هر سه مورد استاد ناظر اوست. کودک به خواب می‌رود و استاد به پشتش سنگ می‌بندد. وقتی بیدار می‌شود، استاد راهب می‌گوید باید به همین شکل بروی و آن سه موجود را رها کنی. اگر زنده بودند، سنگ را از پشتت باز میکنم و اگر مرده بودند، تو در ادامه‌ی عمرت، این سنگ را در قلبت حمل خواهی کرد.

فیلم اثری کاملا روحانیست، با روایتی از دارما(آموزه‌های بودا)، و با استعاره‌های فراوان و زیبا. کم گفتگو، همانطور که در آئین بودا باید کم گفت و بیشتر به درون شد و راه نیل به رستگاری را با سیر در انفُس جستجو کرد.

 

فیلمی سیاه و سفید، قاب‌های غیر متعارف، جادویی، خاکستری و غرق در سکوتی خوشایند؛ و گفتگوهایی کم، نگاههای رو به پائین که بیانگر تفکر و کشمکشی درونی‌ست. همه و همه از فیلم ایدا فیلمی مینیمالیستی ساخته. حتی در قطعه موسیقی جادویی پایانی که فقط با پیانو نواخته شده هم مینیمالیستی‎‌ست. این روند را در همه جا میبینیم؛ در منظره‌ای خاکستری و مه گرفته و زمینی شخم خورده و تمرکز بر ایدا و خاله‌اش و همینطور قاتل پدر مادرش، که میروند وارد جنگل شوند. سفر ایدا به همراه خاله وندا در ماشین و تمرکز بر صدای ترانه‌ای لهستانی که در ماشین پخش می‌شود؛ و یا آنجا که ایدا در مقابل سلیب در سر دوراهی زانو زده و وندا دورتر ایستاده. یا تکیه ایدا به پنجره و نگاه خیره‌اش و تمرکز بر صدای باران که بر پنجره و اجزای بیرونی‌اش میخورد. قبرستان خانوادگی وندا و تمرکز بر صدای بیلچه‌هایی که قبری برای دفن استخوانهای پدر و مادر ایدا میکَنند.
فیلم پر است از خلاصه کردنها و تمرکزهای زیباست.
فیلم پاول پاولیکوفسکی تماما قصد دارد بیننده را متمرکز کند بر یک چیز. در هر سکانس یک چیز و در کل فیلم هم بر یک چیز. در هیچ سکانسی چیز دیگری نیست که بیننده بخواهد بر رویش تمرکز کند، جز همانکه آشکارا دارد حضور خود را اعلام میکند.
اما سوای این ساختار، موضوع کشمکش‌های انسانی در این فیلم از همان ابتدا رخ می‌نمایاند. آنجا که در ابتدای فیلم آنا(ایدا) که در بچگی بخاطر بی سرپرستی‌اش به صومعه داده شده و حالا دختری در آستانه سوگند راهبگی‌اش است، از طرف مادر صومعه مجبور میشود به دیدن تنها عضو خانواده‌اش یعنی وندا(خاله‌اش) برود. در همین ملاقات وندا به ایدا میگوید که یک یهودی‌ست؛ و پدر و مادرش در سالهای جنگ توسط عده‌ای از خود لهستانی‌ها کشته شده و در نقطه‌ای نامعلوم دفن شده‌اند. وندا، خاله‌ی ایدا، خودش از اعضای اطلاعاتی حزب کمونیست بوده که وظیفه‌شان پاکسازی‌های حزبی بوده و حالا به درجه‌ی یک قاضی برای رجائم کوچک تنزل داده شده. زندگی را با قضاوت‌های روزمره، مشروب، سکس و تنهایی میگذراند و حالا گذشته را بر باد رفته میبیند. حتی به نامه‌های مادر صومعه برای دیدن آنا(ایدا) پاسخ نمیداده و در نهایت گفته که نمی‌تواند بیاید. ایدا شبیه مادرش است و وندا را یاد روژا (مادر ایدا) و گذشته‌های دور می‌اندازد. وندا، روژا را خیلی دوست داشته و حالا که خود خواهرزاده با پای خودش آمده، تلاش میکند به تنها خواسته‌ی او جامه عمل بپوشاند.
ایدا در لحظه‌ای که میشنود یک یهودیِ در آستانهء راهبگی در کلیسای کاتولیک است، مکث میکند. انگار چیزی درون او فرو می‌ریزد؛ اما قرار نیست فیلمی مینیمالیستی، هرچیزی را بلند و بالا شرح دهد. با اینحال او لباس صوعه را از تنش در نمی‌آورد؛ ولی حضور او در کنار وندا در نهایت تاثیراتی بر او میگذارد. بعد از بازگشت دوباره به صومعه، دیگر آن آنای سربزیر صومعه نیست. سر میز نهار و وقتی مثل همیشه تنها صدای برخورد ظروف می‌آمد، او شیطنت‌آمیز میخندد. به نگاه مادر صومعه چندان توجه نمیکند. یک روز صبح هم پای مجسمه مسیح که در بیرون صومعه نصب کرده‌اند میرود و عذر‌خواهی میکند که آمادگی‌اش را برای سوگند ندارد.
همان موقع که ایدا به صومعه برگشته و مردد است برای بازگشت، وندا تماما از هم فرو می‌پاشد. یک روز صبح بعد از دوش گرفتن از پنجره به پائین میپرد و به زندگی خود خاتمه میدهد. این صحنه بدون هیچ مقدمه یا حدس گمان بیننده رخ میدهد.
ایدا که آمادگی سوگند خوردن را ندارد دوباره به خانهء وندا برمیگردد ولی اینبار تنهاست. در غیاب خاله لباسهای او را می‌پوشد، کفشهای پاشنه بلند به پا میکند، مشروب میخورد، با موزیسینی(لیس) که در یکی از روزهای گشتن در پی محل دفن مادر سوار ماشینش کرده بودند و در کافه هتل به تماشای اجرایش نشته و دقایقی با هم حرف زده بودند میرقصد و شب را با او همبستر میشود.
او به عنوان دختری معصوم، تابوی یک راهبه را شکسته و با مردی همبستر شده؛ خاله‌اش مرده و او دیگر کسی را ندارد. همه جا سکوت حاکم است و لیس(موزیسین) لبهء تخت نشسته و سیگار میکشد. شروع میکند و از برنامه کنسرتش در گِدانسک میگوید و از ایدا میخواهد همراهش بیاد و کنسرتش را تماشا کند و بعد با هم در ساحل قدم بزنند. از ایدا میپرسد تا به حال ساحل بودی؟ ایدا میگوید من هیچ جا نبوده‌ام. ایدا میپرسد بعدش؟ لیس میگوید یک سگ میخریم و بعد هم ازدواج میکنیم  و بچه دار میشویم و خانه میگیریم. ایدا باز میرسد: بعدش؟ لیس میگوید: دردسر همیشگی؛ زندگی!
ایدا انگار باور میکند که زندگی به همین بیهودگی باید باشد. خب؛ این از تابو و میل راهبه‌ها که شکستم و تجربه کردم. خب که چه؟ زندگی هم مثل همین چیزیست که لیس میگوید. ازدواج و بچه دار شدن و دردسر همیشگی؛ زندگی. مثل خاله وندا که زندگی را با دردسر هایش تجربه کرد، از هم پاشید.تکرار، مثل مرگ وندا، مثل مرگ پدر و مادرش.
مرد جوان دوباره به خواب میرود؛ ایدا در سکوت لباس صومعه را به تن میکند و به صومعه بازمیگردد…

پ.ن: تک تک ترانه‌های انتخابی نیز که البته بازخوانی شده‌اند شاهکارند. به انتخاب خودم ترانهء قدیمی و بسیار زیبای»برف می‌بارد» از Salvatore ADAMO را اینجا میگذارم. Tombe La Neige
پ.ن تریلر فیلم