ناگـــــــهان

ماه: سپتامبر, 2012

فانتزی

دوست دارم شخصیت یه داستان باشم
فقط لطفا فصلش پائیز باشه.توش پالتو بپوشم و یه شالگردن هم بپیچم دور گردنم.
خونمم (استیجاری باشه هم مهم نیست) یه خونه قدیمی باشه با در و پنجره چوبی و یه حیاط پر از برگ خشک و خیس خورده.
فصل دیگه ای هم توش بود مهم نیست.جز تابستون.پائیزاش برم برگ های حیاط رو جارو کنم و وسط باغچه آتیشش بزنم.بوی برگ سوخته من رو مست میکنه.
آقا بارونم توش باشه اونم زیاد.اصلا نباشه نمیشه
یه خانمم یه طرف داستان باشه تو مایه های روحیات فروغ .کوچمونم گل و گشاد نباشه.خونه اونا هم تو همون کوچه باشه.ماشینم نداشتم مهم نیست.دوچرخه ولی داشته باشم.
شغلم هم کتاب فروشی باشه .یه کتاب فروشی کوچیک که تا خرخره پر از کتابه، با یه بخاری که چایی همیشه روش هست.البته علاالدین شاید به این فضا بیشتر بیاد.با چندتا مشتری ثابت.
آخرشم وقتی دارم با دوچرخم از خیابون رد میشم برم زیر یه ماشین گنده.

پ.ن:دوست داشتم اینو دوباره بنویسم.

همین دیگه

دوست داشتم یه اسب داشتم
سوارش میشدم و به تاخت میرفتیم
باد میخورد تو صورتم
تو دشت های فراخ
بعد من رو میزد زمین و مخم پرچ زمین میشد

همین دیگه

روزپاره ها

اولین قسمت دیروز:
توی سازمان با یه جوونی آشنا شدم که نروژ درس میخوند.خوشم اومد ازش، بچه معقولی بود.بهم پیشنهاد داد اول برم هند و بعد از دوره زبان یا اونجا بمونم یا از همونجا پذیرش بگیرم.میگفت دنبال کارای خواهرشه که بفرستتش هند.اگر منم مایلم میتونه کمکم کنه .شمارشم داد تا باهاش هماهنگ کنم.
هرچی گزینه ها بیشتر میشن، من سردرگمتر میشم.تازه همه اینا هم رو هواست.

دومین قسمت دیروز:
دیروز بعد از یکسال غزل رو دیدیم.میپرسه چه خبر؟ میگم هیچی .الان دارم از سازمان مرکزی میام و دنبال کارای رفتنم.(البته این وسط انقدر از همین الان سنگ میاد جلو پام که ته دلم داره خالی میشه).
کلی خوشحال میشه و میگه واااااااای چه خوب.بیا بریم ترکیه.منم دارم میرم ترکیه.تصمیمم برای ادامه تحصیل توی ایتالیا عوض شده.اوضاع مالی خرابه.دوست بابام اونجا میتونه برامون کار جور کنه.
اینم بهم میگه درس و ول کن.سخته و فلان.مجبوری بعدش برای موندن یا کار دولتی پیدا کنی یا زن بگیری ها.از من گفتن

آخرین قسمت دیروز قبل از خواب:
بی خیال .یه خراش عمیق رو قلبم بود.اینروزا عادی شده.

کوچه‌ی من

من برای این زمان نیستم.همیشه این رو می دونستم.
من باید 70 سال قبل دنیا میومدم و 35 سال پیش هم می مردم.
این که اون موقع ها کسانی زندگی میکردن که من دوستشون داشتم و حالا نیستن و مثلشونم نیست.
این که اون موقع ها فصل ها هم فرق داشت.پائیزاش فرق داشت.زمستوناش فرق داشت.حتی میدونم تابستوناش مثل الان نفرت انگیز نبود.
من اگه میتونستم برم به اون موقع ها، حتما چند نفر از اینجارو با خودم می بردم.
یه کوچه که همسایه هام اونایی باشن که اون موقع بودن و اینهایی که از اینجا میبرم.
یه خونه با در و پنجره ی چوبی توی شمرون.با حیاطی پر از گل و درخت.با یه حوض گرد که وسطش فواره داره و توش چنتا ماهی قرمز هست.
پائیز برگارو آتیش میزدم.زمستون توی اون سکوتی که موقع برف اومدن همه جارو پر میکنه قدم میزدم.بدون چتر زیر بارون خیابونارو زیر پا میذاشتم.
تو ماه اردیبهشت میرفتم از اینور گیلان تا اون بالا رو میگشتم.
تابستونا یه لیوان بزرگ آب زرشک خنک میذاشتم کنارم تو حیاط و کتاب می خوندم و زمستونا یه لیوان بزرگ چای داغ.
همسایه های اون کوچه، بهترین های سرزمینشون بودن.فروغ و فریدون فرخزاد.همسایه روبروییشونم سهراب سپهری.همسایه راستیم هایده بود که هر روز تو حیاط آواز میخوندو منم براش کف و سوت میزدم.همسایه چپیم مهدی اخوان ثالث بود که همیشه از دست همسایه روبروییش یعنی نیما یوشیج شکار بود.هر روز فحش و فحش کاری داشتن و براش شعرای فحش دار میخوند.هی میگفت تو من رو فروختی.
نصرت رحمانی هم که کلا در حال شورش بود.هر روز باید میرفتیم براش سند میذاشتیم.
خونه نسرین  با اون صدای موقرش و سیمین غانم ته کوچه بود.نسرین که رد میشد از جلو در بهش می گفتم نسرین جون برنامه امروزت رو از تلویزین دیدم.مثل همیشه عالی بود.لباستم خیلی قشنگ بود و خیلی آروم بهش میگفتم، ولی با ستار برنامه اجرا نکن، اصلا باهاش حال نمیکنم.در حالی که میخندید میگفت یه شب تحملش کن .بعد با اون لحن با وقارش به خاطر تعریفام تشکر میکرد و میرفت.
و کلی آدم خوب دیگه که دور و برم بودن.همه ی سرزمین من میشد همون یه کوچه که تهشم بن بست بود.

پائیزاش و.زمستوناش شبایی رو میومدن خونه من.گپ میزدیم.شعر میخوندیم.برای مسافرت برنامه میچیدیم.
منم فکر کنم سبیل میذاشتم با یه عینک کائوچویی به چشم.زمستونا با اون پالتو مشکی تا روی زانو و شال گردن زیتونی رنگم خودمو مچاله میکردم و میرفتم به همون مغازه کتاب فروشیم که گفته بودم.
همش میگم زمستون و پائیز چون فصلای دیگه رو دوست ندارم زیاد.
فریدون فرخزاد میاد میشینه تو مغازم .حرف میزنه و من لذت میبرم.
بوی علائدین و چایی که با هل قاطی شده پر میشه تو فضا.

این کوچه و آدماش اگر بودن غم ها هم شیرین بود.

کوچه ی من بن بسته اما من از این کوچه دنیارو میگردم.

سکوت

لبتاپ رو بستم و به حمام رفتم
زیر دوش باز ذهنم مثل همیشه بارور میشود.عرق از تن که میشویم، ذهنم نفس میکشد.برای خودم یک داستان کوتاه ساختم.خیلی کوتاه.
پیش خودم گفتم بیرون که رفتم تا فراموش نکردمش مینویسم.
لباس هارو پوشیدم و رفتم به اتاق و لبتاپ رو باز کردم.
اولین جمله را که نوشتم یکی از درون گفت سکوت کن.
صدایی که به جایی نمی رسد، نباید خلق شود.

حالم از تعمیم به هم میخورد

حالم از دنیایی که درش تجربه های بد با یک نفر رو تعمیم به همه ی آدم ها میدن بهم میخوره.

سراب

گرد بودن کره زمین خودش ایرادی بزرگ است.
وقتی خیال میکنی از این سو نزدیک میشوی، از سوی دیگر دور میشوی!

همین الان برای آقای آرام کامنت دادم که دستم به نوشتن نمیره و فقط برای خلف وعده نکردن آدرس جدید وبلاگ رو مینویسم برات.
واقعا چیزی ندارم .
اما انگار میکنم که رفتم دکتر و میخوام شرح حالم رو بدم.
قلبم طبق معمول درد میکنه و دردش میزنه  به دست چپم و نهایتا تیر میکشه تا شست دستم.
کلافه ام طوری که حتی انگیزه ای برای روشن کردن سیگارم ندارم.
تنها چیزی که اینروزا میتونه من رو به آینده امیدوار کنه تلاشیه که باید انجام بدم برای رفتن.
احساس میکنم وبلاگم از مسیر اصلیش منحرف شده و من بیش از هر زمان دیگه ای در حال چرند نوشتن هستم، مخصوصا با این آدرسی که هیچکس هم نداره و احساس میکنم توی کوهستانی دارم فریاد میزنم که گاهی حتی انعکاس صدای خودمم نمیشنوم.
به آینه ای نگاه میکنم که تصویر خودم رو توش نمیبینم و چیزی دیده نمیشه جز دیوار پشت سرم.
حالم را اگر بپرسیید دروغ پاسخ میگیرید.
من خوبم؟شما چطور؟

نیمه پر لیوان

وقتی ترمز بریدی و قصد زنده موندنم نداری،دست کم ببین ماشینت تا چند تا پر میکنه

داستان یک تکرار

ما همیشه انسانی را که بهترین ذهنیت را از ما برای خودش ساخته به بدترین شکل به قتل میرسانیم.مبادا روزی ذهنیتش راجع به ما تغییر کند.غافل از اینکه همان لحظه ی آخر ذهنیت او را تغییر میدهیم.

نوای اسرار آمیز

زورنکو : ازدواج کردید؟ ( لارسن جواب نمی‌دهد. ) . بله طبیعتا. شما ازدواج کردید و عاشق زنتون هم هستید، حداقل این طور خیال می‌کنید.
لارسن: از چی به این نتیجه رسیدید؟
زورنکو : از وجود شما یک رایحه‌ای به‌مشام می‌رسه، بوی زننده زندگی یکنواخت. بوی دمپایی ، آبگوشت، زیر سیگاری تمیز، چمن مرتب، و ملافه‌های خوشبو.. در شما نمی‌بینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است.
لارسن: به‌نظر شما آدم مضحکی هستم؟
زورنکو:
بدتر از اون، معمولی هستید.

بخشی از کتاب «نوای اسرار آمیز» نوشته امانوئل اشمیت

زیبای زنی از کرک

«….بکت بی اراده نگاهی به در اتاق پسرش افکند. ترس از دیده شدن ماری، جای خود را به ترس دیگری داده بود.: زنش و به هر صورت دشمن- آنجا بود و همه چیز را می شنید. اما چگونه از فاش شدن چنین راز خطیری پیش گیری کند؟ چگونه چنین خیانتی را مانع شود؟ به رفیقش تاکید کرده بود که کسی در خانه نیست….- بهتر است جای دیگری صحبت کنیم ممکن است جرالد حرف ما را بشنود.رالف شانه هایش را بالا انداخت: ارت عزیز شما زیاده از حد احتیاط می کنید. من از کار خود بهتر از شما اطلاع دارم. پسر شما فردا می تواند هر چه می خواهد وراجی کند. تا آن وقت کار تمام شده است….»

«زیبای زنی از کرک» نوشته ژوزف کسل است.

بد نیستم، شما چطورید؟

هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم «چطوری؟» و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم » بدنیستم «. نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان.

داستان بد نیستم، شما چطورید؟ از کتاب بیست‌و یک‌داستان

مشخصات کتاب:
ترجمه: ابوالحسن نجفی
انتشارات: نیلوفر

دیر زمانی است که نتوانسته ام

ناگهان تو

من این ناگهان تو را دوست دارم
نکند عشق چیز خوبیست؟!

زندگی مان سرشار از ناگهان است.
ناگهان می آیند
ناگهان می روند
اما «ناگهان» بمانند زیباست.

من این ناگهان تو را دوست دارم.
میگویند که عشق چیز خوبیست !

زلف بر باد مده

و چیزی نماند که حسرتش را بخورم، جز اینکه …

هرگز لمــــــــسش نکردم

[سفر با گربه هایم]

سیاه چاله

جای خالی ات از خودت بزرگ تر است.
گور بابای فیزیک

دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت

به خواهرم میگم یه کلیدم برای من بزنین
میگه تو که داری میری .کلید میخوای چیکار؟

بی آبرو گشتی، برو

کفش ها را باید کــَـند.
جور دیگر باید رفت