ناگـــــــهان

ماه: ژانویه, 2014

*اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری

تصور می‌کنم آدمی را در یکی از آن خانه‌های قدیمی تهران؛ در یکی از قدیمی‌ترین بافت‌هایش. مثلا کوچه باریک‌های پائین بهارستان. خانه‌ای قدیمی با دری که یک نفر هم به سختی از آن رد می‌شود. خانه‌ای که آنقدر کوچه‌اش را در طول سالهای سال آسفالت کرده‌اند که درش بیشتر از یک وجب پائین‌تر از کف کوچه است؛ و حیاط کوچکش که یک باغچه‌ی کوچک که با برداشتن چهار-پنج کاشی درست شده، یک پله پائین‌تر از در است. خانه‌ای که دیوارهای حیاطش تا نیم متری نم گرفته و سیمان سفیدش تبله کرده. خانه‌ای که دیوارهای اتاقش آنقدر نازک است که وقتی فکر هم میکنی، همسایه‌ها می‌فهمند. تنها طراوت خانه، نم شدن کاشی‌های خاکستری با دانه‌های ریز سیاه، از باران زمستانی، یا آب پاشیدن غروب‌های تابستانی‌ست!
خانه‌ای با تنها ساکن فراموش شده‌اش که حتی شهرداری منطقه هم نمیداند در قلمرواش یک چنین خانه‌ایست!
ساکنی که از فرط تنهایی مدت‌هاست صدای خود را نشنیده. تنها وقتی‌هایی فکر می‌کرد تنها نیست، که جلوی آینه‌ی دستشویی می‌ایستاد. آنقدر خودش را دیر به دیر در آن می‌دید که چهره‌اش فراموشش شده بود. وقتی به آینه نگاه می‌کرد، برای خودش تازگی داشت. آخرین بار که کسی را در آن دیده بود، یک آدم جوان بود!
شبی از شب‌ها که دراز کشیده بود و برای دو همسایه‌ی کناری‌اش با سکوت کتاب می‌خواند، صدایی شنید!
صدا به خودی خود اتفاقی در زندگی‌ او بود!
حالا کسی با سنگ به شیشه‌ی سکوت خانه‌اش زده بود!
یک نفر دوست داشت آزارش دهد. چقدر خوب که او هنوز فراموش نشده بود!
لبخند زد و در دلش گفت؛ همه‌ی دنیا هم که فراموشم کنند، یک نفر همیشه به یادم است. همان که از رنج بردنم لذت می‌برد!

*عنوان مطلب، نام کتابی از ایتالو کالوینو که  وقتی این سطور را می‌نوشتم، در ذهنم چرخ میزد!

The Sisters Brothers

جایی در کتاب برادران سیسترز، ایلای،یکی از برادران می‌گوید: آدم گاهی آنقدر تنها می‌شود و با خودش حرف می‌زند که تبدیل می‌شود به دو نفر!


راست می‌گفت؛ و احتمالا یکی از آن دو نفر، یک گلوله خالی می‌کند در مغز آن یکی!

ویکنت دو نیم شده

کاش می‌شد هر چیز کاملی را به این شکل دونیم کرد. کاش هرکسی می‌توانست از این قالب تنگ و بیهوده‌اش بیرون بیاید. وقتی کامل بودم، همه چیز برایم طبیعی، در هم و بر هم و احمقانه بود، مثل هوا؛ گمان می‌کردم همه چیز را می‌بینیم، ولی جز پوسته‌ی سطحی آن، چیزی را نمی‌دیدم. اگر روزی نیمی از خودت شدی، که امیدوارم این طور بشود، چون بچه هستی، چیزی را درک خواهی کرد که فراتر از هوشمندی مغزهایی کامل است. تو نیمی از خودت و دنیا را از دست خواهی داد، ولی نیمه‌ی دیگرت هزاران بار ژرف نگرتر و ارزشمندتر خواهد شد. تو هم آرزو خواهی کرد همه چیز مثل خودت دونیم و لت و پار شود، چون زیبایی، خرد و عدالت فقط در چیزی وجود دارد که قطعه قطعه شده است!

[ویکُنت دو نیم شده / ایتالو کالوینو]

لعنت به کتابهای خوبی که تمام می‌شوند

وقتی یک کتاب خوب را تمام می‌کنم، مثل این می‌ماند که از یک سرزمینی، شهری یا خانه‌ای بیرونم بی‌اندازند. دلم برایش تنگ میشود. حس میکنم وسط راه من را از کاروان پیاده کرده‌اند! خودشان باقی راه و زندگی را رفته‌اند؛ بدون من!
دوباره خواندن آن کتاب هم کمکی نمی‌کند. احساس میکنی اینها آدمهایی بودند که یک زمانی، ولو کوتاه باهاشان زندگی کردی، ولی حالا دیگر وجود ندارند. آدمهایی که رفته‌اند، مرده‌اند، ولی یک فیلم کوتاه یا یک صدا باقی گذاشته‌اند.
دقیقا یک بچه‌ای درونم پایش را زمین میکوبد؛ که دوباره میخواهد برود و با آن آدمها زندگی کند.
اما دیگر آن آدمها نیستند؛ هرچند آن کتاب کنار دستت باشد و خاطراتشان در ذهنت!
احساس می‌کنم بدون آنها بی‌سرزمین شده‌ام. دوباره دنبال کتاب خوبی می‌گردم که کوتاه زمانی من را در خودش پناه دهد. ما شبیه کولیان بی‌سرزمینیم!
آن کتاب هم تمام می‌شود!

لعنت به کتابهای خوبی که تمام میشوند!
لعنت!

مختصات زندگی

«…اینجا کم و بیش در یک میلیون فرسخی شمالِ مهم، و دو میلیارد فرسخیِ غرب خوشبختی واقع شده»

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت
شرمن الکسی

جوانک انگشتش را پشت سر هم روی شستی زنگ فشار می‌داد.انگار محکم‌تر که فشار دهد، صدایش بلندتر می‌شود!
بی حوصله شده بود. پیر مردی از پشت سرش گفت: زنگ در خرابه جوون!
جوانک که یقه‌ی کت‌اش را بالا داده و سرش را  خم کرده و دهان ودماغش را زیر شال گردنش مخفی کرده بود، برگشت وبا اخمی که از بازنشدن در داشت، نگاهی کرد به پیرمردی که از پشت میله‌های سرد پنجره، بخار دهانش را بین قطرات باران و سرما رها می‌کرد.
دوباره برگشت و این بار در زد. محکم هم زد. کسی جواب نداد!
پیرمرد از پشت سر با لبخند گفت: خب در که خراب نمیشه؛ راستش رو بخوای فکر می‌کنم اونی که اومدی دیدنش، منتظره صداش کنی!

جوان بدون اینکه به پیرمرد نگاه کند گفت: برای آشتی اومده بودم، ولی حالا میرم و دیگه هم برنمی‌گردم. بعد راهش را گرفت و رفت!
کمی که دور شد، پیرمرد که به سختی می‌توانست از پشت میله‌ها جوان را ببیند، با صدای بلند گفت:
خب شاید خونه نیستن.چهل سال پیش من هم اشتباه تورو کردم. صبوری نکردم؛ دادنش به محمود آقا بقال!

جوانک که از خم کوچه پیچید، دخترک و مادرش برگشتند!

خود شکن؛ آئینه شکستن خطاست!

انسان‌ها پی آنچیزی می‌روند که از اعماق وجودشان طالب آن هستند؛ و بدون میل و خواست درونی ممکن نیست آن‌چیز محقق شود. هر آنچه از بیرون اعمال می‌شود، دلایل بعدی اتفاق هستند. حالا اگر این چیز نامتعارف باشد، آدم‌ها، مخصوصا آنهایی که خود را معتقد می‌دانند، گناه را به گردن وسوسه‌های شیطانی و یا انسانهای دیگر که حامل وسوسه‌های شیطانی هستند می‌اندازند. مثل وقت‌هایی که موفقیت‌هایشان را نتیجه‌ی عمل درست خود می‌دانند؛ ولی مقصر اشتباهات و شکست‌هایشان را عواملی بیرون از خود می‌دانند!
بد است وقتی که انسان در اوج خواسته‌های نفسانی‌اش قرار دارد، فقط به فکر برآورده کردن خواست خود باشد و خوب و بد بودن آن را دست کم برای مدت زمانی کنار بگذارد؛ ولی پس از برآورده شدن آن، مانند قدیس‌ها رفتار کند و خود را قربانی و فریب خورده بخواند!
انسان هرچه می‌کند به میل خود است! شیطان و هر عامل وسوسه‌کننده‌ای بهانه است!

آینه چون نقــــــــش تو بنمود راست
خود شکن؛ آئینه شکستن خطاست

در بسیاری موارد، هیچ کسی جز خود انسان در خطایی که می‌کند مقصر نیست. انسانها‌ باید شهامت پذیرفتن این را داشته باشند و جای اینکه خود را به یکباره در جایگاهی ملکوتی بنشانند، و دیگران را عامل گمراهی خود بدانند، بهتر است به خود و ایمان ضعیف خود رجوع کنند. به یاد بیاورند آن زمانی را که از خطای خود لذت و نفع می‌بردند؛ وگرنه بیشتر ما بعد از خطا دچار آنچنان عذاب وجدانی می‌شویم که مستعد قدیس شدن می‌شویم!
معلوم است که انسان وقتی گرسنه باشد به تکه نان خشکی هم میل دارد، ولی وقتی سیر شد، بوی بهترین غذا هم حال او را بد می‌کند!
هرچند میل ما فردا دوباره و حتی شاید قوی‌تر بازمی‌گردد!

محتسب شیخ شد و فسـق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هــــــر سر بازار بماند

…فإذا ماتوا انتبهوا

خواب دیدم که مرده‌ام!
با تمام خواب‌هایی که تا به حال از مردن‌ام دیده‌ بودم فرق داشت. دیگر در این دنیا نبودم. دنیای دیگری بود. همانجایی که گفته‌اند خواهیم رفت!
جایی بودیم که شبیه صحنه‌های تئاتر، فقط آنجایی که من و پرسش‌کنندگان بودیم، روشن بود. نوری از بالا می‌تابید؛ که کمی هم  آبی  بود!
کاملا عریان بودم. خوابیده بودم کف آنجا. دو یا چهار نفر اطرافم بودند. تعدادشان فرد نبود. سمت راست هم میزی بود که رویش چیزی نبود!
گاه خودم را از چند قدمی می‌دیدم و گاه از چشمان خودم که دراز کشیده بودم. انگار دو پیکر داشتم که یک روح بینشان در تعلیق بود!
کارهایم را یک به یک می‌گفتند. نه صدایی بین ما بود و نه کلامی. ادراک محض بود!
پرسش‌کنندگان خنثی بودند. نه مهربان و نه بی‌رحم. نه تلخ، نه شیرین!
آنجا که خطایی کرده بودم، بدون اینکه بدانم چیست، و تنها درک می‌کردم که لحظه، لحظه رسیدن به حساب خطاست،عضوی از بدنم را می‌کشیدند. گویی نیرویی از بیرون، چیزی را از درونم بیرونم میکشید؛ اما درد نبود. ولی برای من معنای مجازات داشت. حتی شاید در آن لحظه لبخندی محو می‌زدم. بین خطاها آرام بودم و می‌دانستم دارند کارهای خوبم را می‌گویند، و بعد از لحظاتی، انگار دوباره می‌رسیدند به یک نقطه‌ی سیاه. و دوباره از نو!
حس خوبی داشتم؛ حتی آن موقع که مجازات می‌شدم!
سبک بودم. حتی بی وزن!
دلم نمی‌خواست بیدار شوم!
بیدار که شدم دلم گرفته بود. از اینکه چرا خواب بود. دلم می‌خواست که واقعی می‌بود.خوف نبود ولی برای من پیغامی  محکم داشت؛ و من پیغامش را دریافتم!
انگار مهربانانه خطاهایت را بگویند!
ای کاش خواب نبود.
ای‌کاش همانجا می‌ماندم و بیدار نمی‌شدم!