ناگـــــــهان

ماه: اکتبر, 2015

اگر هوای دلت سوی ماست، بیا…

Advertisements

یک روز کسی که دوستش داری و هرگز انتظارش را نداری، وسط تمام شلوغی‌ها، غریبگی‌ها، دلتنگی‌ها، بی کسی‌ها و بی قراری‌ها؛ با دلچسب‌ترین، عاشقانه‌ترین، مهربانانه‌ترین و دل انگیزترین حالت ممکن در همه‌ی آسمان‌ها، زمین‌ها و دریاها، با چشمانی که می‌خندد، و دستانی که در هوا تکان می‌خورد و قلبی که در سینه بی‌قرار می‌تپد، و حنجره‌ای که با عشق و با زیباترین، ملیح‌ترین، وسوسه انگیزترین و دلرباترین صدای جهان، نامت را بلـــــــــــــــــــــــــــند صدا بزند؛ و تو پر بکشی به سویش و از همه‌ی اینها بفهمی که او خوشحال است تو را پیدا کرده و امید دارد گم‌اش نکنی، و تو آرزو میکنی گم‌اش نکنی. آرزو میکند بمانی برایش، آرزو میکنی بماند برایت. تا مدام او باشی، که دوام تو باشد.
اگرچه دنیا بعد از آن، یک دقیقه بیشتر عمر نکند.

آدم‌ نباید فقط یک بار عاشق شود. آدم باید از لحظه‌ی شروع عشق، هر لحظه که او را در کنارش می‌بیند، یک بار دیگر و از نو باید عاشق‌اش شود…
هر روز، تا مرگ…

گذشته، شاید تنها در واژه «گذشته» باشد اما در عمل مشخص می‌شود که آیا واقعا گذشته در گذشته مانده یا تا «حال» امتداد پیدا کرده.
گذشته‌ء انسانها تا آنجایی به خودشان مربوط است که در همان گذشته مانده باشد.
وقتی قرار است انتخاب کنیم، چه گذشته به خود فرد مربوط باشد و فراموش شده، و چه نه، ما مخیریم آن را بپذیرم یا رد کنیم. یعنی حتی اگر فرد مقابل آن گذشته را کنار گذاشته باشد، باز هم ما ملزم به پذیرش آن نیستیم. این امری فرا جنسی است. من ممکن است در گذشته خطایی کرده باشم و عمیقا به آن اشتباه پی برده باشم و سعی در تصحیح افکار خود نموده باشم؛ و بعد از آن هم با ایمان قلبی دیگر آن خطا را مرتکب نشده‌ام اما فرد پیش روی من مخیر است با تمام این احوال من را نپذیرد.
هیچ گذشته ای مطلقا گذشته نیست، بسته به آنکه در آن گذشته چه اتفاقی و با چه کیفیتی رخ داده. باقی همه شعار است.
اینکه ما از یک اتفاقی در گذشته صحبت کنیم، و بعد ابراز کنیم که خطایی صورت گرفته، ولی همچنان پس از سالها با علاقه و لذت پیگیر کسی می‌شویم که با او آن گذشته شکل گرفته، یعنی که این دیگر «گذشته» نیست. حال به هر دلیلی جدا افتاده‌ایم اما همچنان در همان حال و هوا هستیم. عده ای هم برای فراموش کردن آن فرد، سعی میکنند فردی دیگر را وارد زندگی‌شان کنند. که این نه تنها عملی غیر اخلاقی و منزجر کننده است، بلکه مطلقا به معنای پایان یافتن آن فردِ در گذشته و پایانِ آن گذشته نیست.
پیگیریِ مداوم ما از سرنوشت آن فرد در گذشته، خصوصا که تجربه نامحدود جنسی نیز با وی داشته‌ایم، دقیقا به معنای عمق یک رابطه در گذشته و امتداد آن تا زمان حال است. حتی اگر بپذیریم که این کشش صرفا به دلیل همان تجربهء جنسی است، باز هم فرقی ندارد.
اگر این تجربه یک تجاوز یا شبهه تجاوز باشد یا رابطه‌ای در شرایط روحی نامناسب، می‌شود منفی و فراموش نشدنی. که با قربانی آن باید عمیقا همراهی کرد. اما ممکن است نقطه مقابلِ این باشد و باز هم فراموش نشدنی. اما در اولی شما هرگز آرزوی تجربه مجدد نمی‌کنید و از آن منزجرید. در دومی برعکس. در اولی شما هرگز پیگیر آن فرد نیستید، چون از او و عملش منزجرید. در دومی برعکس. پس وقتی شما پیگر یک فرد هستید در تمام این سالها، یعنی رابطه قلبی و جنسی شما در ذهنتان همچنان مستدام است. حال می‌شود به این تجربه در گذشته، همچنان عنوان گذشته را اطلاق کرد؟
و آیا ما حق داریم در این حال بیاییم به کسی ابراز عشق کنیم؟ این نامش ابراز عشق نیست. فرار از یک احساس ناکام مانده است به یک احساس دیگر. در واقع فرد دوم قربانی تجربه اول ما می‌شود. ابزاری برای فرار از یک خلاء.
من نمی‌دانم مردان جامعه‌ی ما دقیقا چگونه فکر می‌کنند و دلیلشان چیست که با زنانی که خارج از ازدواج رابطه جنسی بر قرار می‌کنند تصمیم به یک رابطه نمی‌گیرند یا کمتر اینکار را می‌کنند. خود این جای بحث دارد اما من خودم می‌دانم چگونه فکر می‌کنم. من ممکن است یک روز با زنی مطلقه، حتی با یک فرزند ازدواج کنم. پس بکر بودن فرد و از این دست مزخرفات برای من موضوعیت ندارد. اما از آنجا این موضوع دارای اهمیت می‌شود که من فکر می‌کنم، کسی که برای تن و روح خود ارزش قائل نمی‌شود و این ودیعه گرانبها را به راحتی در اختیار امیال جنسی دیگران و حتی خود قرار می‌دهد، به احتمال زیاد ارزش چیزهای دیگر را هم درست درک نخواهد کرد. دیگر اینکه مبانی این نوشته اساسا این است که گذشته به خود فرد مربوط است، مشروط بر اینکه در آینده کمترین اثری نگذارد و کوچکترین نشانی از آن دیده نشود. نه به اجبار، که به باور قلبی خود. اما همیشه استثناء هم هست. ما ممکن است عاشق کسی باشیم، هرچند من به ذات عشق هنوز مشکوکم اما فرض را بر وجود آن می‌گذاریم و فکر می‌کنیم دو نفر به واقع عاشق هم هستند و مرز روح را رد کرده و در طلب جسم هم هستند. بسیار خب، با هم رابطه بر قرار می‌کنند. اما نوع نگاه آن دو و بلوغ فکری‌شان در آن مقطع سطح آن رابطه را مشخص می‌کند. در سنین پایین و بدون بلوغ فکری، چگونه ممکن است ما بتوانیم برای یک رابطه ارزشی خاص قائل شویم؟ جز شهوت محض؟
رابطه بر قرار شد؛ بعدش چه؟ اگر این عشق است، چرا رها می‌شود؟ چرا وقتی از هم منتفع میشویم همدیگر را مثل یک دستمال دور می اندازیم؟ اگر این عشق بود، فرجامش این نبود. فرجام لزوما وصل نیست، اما در فصل هم میشود عمقی ارزشمند برای برخی روابط عاشقانه متصور بود. پس هرچه غیر از این، شهوت است. کسی که بهای تن و روح خود را نمی‌داند و صرفا آن را با شهوتی چند دقیقه‌ای تاخت می‌زند- البته نه یک بار، بلکه نامحدود – جای نقد دارد. ممکن است فرد فریب خورده باشد و با وعده هایی برای یک ارتباط ماندگار در آینده تن به اینکار داده باشد. اما این هم مشروط بر این است که حالا دیگر آن را فراموش کرده باشد، دور انداخته باشد. نه اینکه هنوز از سر دیوار و شکافِ در به گذشته با میل نگاه کند. نه آن فرد در ذهنش ماندگار شده باشد و نه خود او در احوالات او کنکاش کند و هنوز در هزار توی خاطرات جنسی و غیره هم نباشند.
این خاص یک جنسیت نیست. مردها هم باید برای تن و روح خود احترام و ارزش قائل شوند. اینگونه نیست که در این مورد فقط زنان مورد نقد قرار گیرند. به مردان نقد بیشتری وارد است چون اثری از عمل جنسی آنها نمی‌ماند اما در زنان چرا. این دستاویزی می‌شود برای مردان هوس باز، در جامعه ای که قوانینش برای مردان نوشته شده و با یک دروغ به راحتی همهء مسئولیت را بر گردن دیگری می‌اندازند. این متن در مورد جنسیت نیست، در مورد یک پدیده است، که از هرکسی به عقیده نگارنده سر بزند، زشت و نارواست.
به هر صورت وقتی ما هنوز در گذشته‌ای اسیر هستیم، و به «میل خود» و «خواست خود» از آن خارج نمی‌شویم، و رفتارمان هم نشانی از این امر ندارد، حق نداریم کسی را قربانی خودخواهی خود ، آن هم نه برای عاشق شدن، که برای فرونشاندن میل تنانه و فراموش کردن عشق قبلی (!!!) کنیم.
اینها الف بای اخلاقیات است. نه به ادیان مربوط است و نه شریعت‌ها!

دلواپسی؛ فرناندو پسو آ

روزهایی هم هست که فلسفه است که زندگی را معنی می‌کند برای ما. سرنوشت کتابی‌ست به بزرگیِ دنیا. هرکسی فصلی از این کتاب است؛ غیرِ ما که پانویس‌های این کتابیم، حاشیه‌هایش، نقدهای تندوتیزی به متنِ کتاب. یکی از همان روزهاست امروز. حس می‌کنم یکی از همان روزهاست. حس می‌کنم با همین چشم‌های خوا‌ب‌آلود، با همین سرِ سنگین و مغزی که هنوز راه نیفتاده شبیه مدادی هستم که بی‌خودی به جانِ کاغذ می‌افتد، بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد. مدادی که خودش نمی‌خواهد چیزی بنویسد.
می‌نویسم برای این‌که خودم را گم کُنم. یعنی دیگرانی هم که گُم می‌شوند می‌نویسند؟ دوروبرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی نمانده تا گُم‌شدن. شاد نیستم. غمگینم. گُم می‌کنم خودم را. کسی که خودش را گُم می‌کند باید رودخانه‌ای باشد که می‌رسد به دریا؛ نه این‌که با بادی از دریا ریخته باشد روی ماسه‌‌ها و آفتاب روی ماسه‌ها تابیده باشد و بخار کرده باشدش. من روی ماسه‌هایم. آفتاب روی ماسه‌ها می‌تابد. من بخار شده‌ام.
چندماه گذشته از آخرین نوشته‌های من. در این چندماه خواب می‌دیدم که آدمِ دیگری شده‌ام که دارم به‌جای آدمِ دیگری زندگی می‌‌کنم. حس می‌کردم آدمِ خوش‌بختی هستم؛ هرچند خوش‌بختی همیشه لحظه‌ای دوام می‌آورد و بعد محو می‌شد. حس می‌کردم این آدمی که هستم آدمِ قبلی نیست. حس می‌کردم نیستم؛ وجود ندارم. حس می‌کردم همیشه آدمِ دیگری بوده‌ام. همیشه مغزِ آدمِ دیگری در سرم بوده است. هیچ‌وقت به‌جای خودم فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام، همیشه زندگی کرده‌ام. امروز دلم می‌خواهد آدمی باشم که هستم. دوست دارم آدمی باشم که قبلاً بوده‌ام. شاید هم آدمی باشم که دوست دارم باشم. کاری که نکرده‌ام، ولی خسته‌ام. سرم را می‌گذارم روی دست‌هایم. آرنج‌هایم را تکیه می‌دهم به میز. چشم‌هایم را می‌بندم. حالا آدمی هستم که قبلاً بوده‌ام. آدمی هستم که دوست دارم باشم.

 

ترجمهء محسن آزرم

گاهی وقت ها می‌نشینی به حماقت خودت از روی ناراحتی می‌خندی و افسوس میخوری از اینکه چرا برای چیزی که ارزشش را نداشت، زمان گذاشته‌ای. کمیتِ آن مقدار زمان اصلا مهم نیست؛ کیفیت آن زمان مهم است؛ و اینکه وقتی از خودت بعید میدانستی که تا جاهایی پیش بروی که اصلا فکرش را هم نمی‌کردی، و تا جایی پیش بروی که با معیارهای تو یک دنیا فاصله داشت، و اینها کاری عادی و پیش پا افتاده تصور شود، و این سوء فهم را برای دیگران ایجاد کند که چقدر خودت را دست کم گرفته‌ای، بیشتر ناراحتت میکند. از دست خودت عصبانی میشوی. به خودت فحش میدهی. شبیه احمق‌ها میشوی. از خودت میپرسی این آدم احمق که جایگاه خودش را نشناخت واقعا تو بودی؟ پاسخ‌ صریح و ساده‌اش این است که بله؛ من بودم.

یاد این مطلب افتادم