ناگـــــــهان

ماه: ژوئن, 2012

خوان آنتونیو

تو زندگیمون گاهی همه ی ما به یک خوان آنتونیو بر میخوریم مثل خوان آنتونیو ی فیلم ویکی-کریستینا-بارسلونا

یک روز برای میل خودشون مارو به وفاداری سفارش میکنن با تکیه به اصول اخلاقی.
و روزی به هم بستری با تکیه بر اصول عاشقانه و رمنس

خوان آنتونیوی فیلم ویکی-کریستینا-بارسلونا را به خاطرم می‌آورم که به شکلی فریبنده پای ویکی را در زیر میز لمس می‌کنه و لحظه ای بعد می‌گه خیلی اتفاقی پاش به پای ویکی خورده و از او می‌خواد به اصول اخلاقی رابطه‌ی زناشویی پایبند باشه و به همسر خود خیانت نکنه و چند روز بعد که  زن های همخوابه اش رو از دست میده، با تاکید بر اصول عاشقانه٬ ویکی رو به همخوابی دعوت میکنه.

Advertisements

مع الاسف

وقتی خودمون رو محدود به یه چهارچوب میکنیم
وقتی برای نوشتن،برای خودمون یه قالب ثابت تعیین میکنیم
برای اینکه اون قالب رو به ابتذال نکشونیم

تنها یک راه داریم

کم بنویسیم

کم بنویسیم و بیشتر مطالعه و فکر کنیم
تا از مضمون کم نیاریم
نگیم الان فالوئرامون منتظر ما هستن تا یه نوت بزنیم

و بدتر اینکه،فالوئر ها با تشویق های به جا و بی جا،مارو جهت بدن به این سمت که همین رویه رو ادامه بدیم و بس.
اینجا ما رسما به یک فاحشه ی نوشتاری بدل میشیم.طوری که فقط به رضایت مشتری(فالوئر) فکر میکنیم.
و نه اینکه اصلا راه رو درست میریم یا نه؟
توانایی اینکار رو داریم یا نه ؟

مع الاسف این رویه ادامه داره طوری که دیگه میشه رفت زیر خیلی نوشته ها نوشت :

فلانی قبول کن دیگه کم کم داری گند میزنی

کوتاهه

یه وقتایی اگه همه خیابونای دنیارو هم که به هم وصل کنن، باز برای پرسه زدن های شبانه خیلی کوتاهه .

حماقت های شیرین

تنها زمانی که عاشق باشی میفهمی که از حماقت چه کارهای بزرگی برمی آید.

ویل دورانت خوانی

قصه ء آن دختر انقلابی را که معشوقش در انقلاب دسامبر 1917 در مسکو کشته شده بود را بیاد آر.
در مراسم تشییع که به «آئین سرخ» به عمل می آمد دختر خود را به گور معشوق انداخت و بر روی تابوت او دراز کشیده فریاد زد :
» مرا نیز خاک کنید؛ پس از مرگ او انقلاب به چه درد من می خورد»
شاید این دختر در اینکه معشوقش بی مانند است اشتباه می کرد؛ هیچ دلشکسته و پیمان شکسته ای درست فکر نمی کند؛ اما این دختر از روی آن عقلی که در خون زنان است دانسته بود که این انقلاب پر سر و صدا در برابر جریان عظیم عشق و زندگی و مرگ که اساسیترین جریان حیات بشری است، امری گذران و سطحی است؛ و می دانست،با آنکه لفظ و جمله ای برای ادای آن پیدا نکرده بود، که خانواده بزرگتر از حکومت و دولت است و فداکاری و نومیدی عمیقتر از پیکار اقتصادی در دل می نشیند و خوشبختی در دارایی و مقام و قدرت نیست بلکه در دلبری و دلدادگی است.

پ.ن:از اون دست نوشته هاست که من رو در دوراهی قرار میده.پس بهتره سکوت کنم

اما…

هست

اما نه سر جایش

متهم

دختر جوون،با شكمي كه هر روز جلوتر مي اومد،به همه زنهاي كوچه، يه موضوعه حسابی داده بود.

كار اونا هر روز اين بود كه يا تو صف نون يا جلوي در و هر جاي ديگه راجع به فاطمه صحبت كنن.

ميگفتن از وقتي كه پدر و مادرش مردن،هركاري كه دلش ميخواد،ميكنه.

ميگفتن اصلا از برادراي گردن كلفتش ام نميترسه ویه فاحشه تمام عیار شده !!

فاطمه چهرهء كاملا معمولي داشت،همسايه ها هم ميگفتن «از بس هيچ خواستگاري از فاطمه خوشش نيموده،اونم كاراي خلاف ميكنه».

پسرهاي محل هم دست كمي از زنها نداشتن و سعي ميكردن هر طور شده به فاطمه نزديك بشن ومثلا از اون كارائي بكنن كه فاطمه بهش متهم بود !

هر روز شكم فاطمه بزرگتر ميشد واز زير مانوتش هم مشخص بود، اما از زايمان خبري نبود!

چند روز بعد فاطمه يك دفعه نيست شد، تا….

حدود 2 هفته بعد اعلاميه فوت فاطمه كه به در و ديوار چسبيده شد،همه رو شكه كرد!

تو همون چند ساعت، كلي شايعه براش درست كردن كه»برادراش تحمل اين بي آبروئي رو نكردن و خواهرشون رو سر به نيست كردن!».

اما بالاخره معلوم شد اون بچهء حرومزاده ! كه تو شكم فاطمه بود،يه غدهء سرطانيه 13 كيلوئي بوده كه بعد از 10 ماه،فاطمه، اين دخترمعصوم باكره رو از پا در اورد.

بعد از اون،زنهاي محل سعي ميكردن ديگه كمتر همديگرو ببينن.حتما از خودشون و بوي گند تعفن تهمت هاشون،حالشون به هم ميخورد.

خیلی فارنهایت زیر ِ صفر

تا قطب فقط يك رديف كاج فاصله هست.

خورشيد بلا تكليف شده،نه طلوع ميكنه نه غروب.

همه جا نارنجي رنگه اما پرتقالي نيست،روزهاي پرتقالي و دوست هاي پرتقالي هم ديگه نيستند.

هرجا قدم ميگذاري،صداي سكوتِ سرماست.سرد،خيس،كم نور ،نشانه هاي اينجاست

همه جا سفيده اما كلاغ هنوز كلاغه

اينقدر كاج هست كه كلاغها دعوا نميكنن

صداي كلاغها رو فقط وقتي ميشه شنيد كه درخت ها رو به هم تعارف ميكنن

سهراب سپهري اگه تو اين سرزمين بود هرگز نميگفت «هر كلاغي را شاخي (يا درختي) خواهم داد» يه چيز تو اين مايه ها… عين عبارتش الان تو ذهنم نيست.

اي كاش كلاغها آشتي نميكردن

گوش آدم ميگنده از بس صدائي نيست…

چشم ها پلاسيده ميشه از بس نور كم ديد…اگه غذا هم نبود،ميشد دهن رو دوخت… براي هميشه

آرزوي جير جيره كولر،يه آرزوي دست نيافتني شده.شبهاي تابستون و لالائي كولر با ترانهء جير جير….

اگه مَردي پنجره رو باز كن

اما تو تابلوي روي ديوار، پنجره بازه …براي هميشه

لابد نقاشش تو صحراي آفريقا اين مَردونگي رو به خرج داده !

ماجرا جوترين آدم ها هم نميتونن شنا كنن..

اگه از سرما نميرن،حتما از ضربهء مغزي ميميرن

اگه با لباس شواليه هاهم شيرجه برن تو آب ،نميتونن يخ نيم متري رو بشكنن !

غريق نجات ها كه رفتن تو كار بافتن ژاكت و پُليور، بجاش شكسته بندها حساب هاي بانكيشون تپل شده !

خورشيد اينقدر پائين اومده كه ديوار صوتي رنگ رو شكسته

اما خيلي بي رمق ِ

انگارخورشيد خانم دورهء يائسگيش رسيده

جَوونياش تا ميخواستي بري طرفش ،شب ميشد

اما ماه ِ پير پسند،هنوزم دنبالشه،…

ميخوام بخوابم،اما كجاست شب !

ميخوام لخت بشم،اما اينجا » خيلي فارنهايت زيره صفر ِ»

همه قيد ِ تكثير ِ نسل رو زدن

چون اول بايد جرعت لخت شدن رو داشته باشي !

نسل ما داره منقرض ميشه، چون نميتونيم لباس از تن دربياريم !

کثرت

آینه را شکست تا خود را نبيند،اما پس از آن جز خود هیچ ندید !

دنیا وارونه هم که باشد، ما در جدول رده بندی همیشه در انتهائیم

اشارات نظر